تبلیغات
نغزنامه - مطالب ابر هندزفری
نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته
درد دادم...
درد فهمیده نشدن،
درد تبعید.
عاشقی در تبعید!

سر تا پای وجودم درد می کند.
درد مرگ،
درد مرگ.

"مغزم، مغزم درد می کند از حرف زدن. چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام. خروار خروار حرف، با لحن و حالت های مختلف، مغایر، متضاد و...
گفته ام و شنیده ام، خاموش شده و باز بر افروخته ام، پرخاش کرده و باز خود دار شده ام، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند."

مثل مادر حسنک وزیر،
"مثل وقتی که جلوی دیگران زمین می خوردم، بلند می شدم و می گفتم خوبم و بعدها معلوم می شد که دست و پایم کبود شده؛ آن هم چه کبودی."
هیچ کس هم نیست که از چهره ام درد کشیدن را بفهمد.

"در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد..."
اما نمی دانم چرا دیگر نگاهم نکردی تا آغاز شوم.
و من،
همان جا تمام شدم.




مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، تو، کلافگی نویسی، شعرخوانی، شاملو، محمود دولت آبادی، هندزفری،
قهرباش، ولی حرف بزن 
وقتی آدمایی رو میبینم که کلمات
از بینشون تبخیر شدن 
غمگین می شم
گاها با چند کلمه ساده 
گره های کور باز میشن 
از هم دریغ نکنیم...
#خسرو_شکیبایی




مضمون: چند سطری ها،
برچسب ها: من، تو، فیلم بینی، هندزفری،
بازخواست می شوی؛
نصیحت می شنوی،
تحریم می شوی،
و باز هم...
توسط فردی دیگر.

که چه؟!
که چرا حواست نیست؟
که چرا دل نمی دهی؟
که چرا حرف نمی زنی؟
که چرا همه چیز را در خودت می ریزی؟
که از چه ناراحتی؟ چرا؟
و تو محکومی هستی که دوباره و چندباره بازجویی می شود تا شاید لب به سخن گشاید...

اما بگذار من از تو بپرسم،
که چرا حالا به فکر من افتاده ای؟
که چرا الان متوجه وخامت اوضاع شده ای؟
که تا به حال کجا بودی؟ چه می کردی؟
که حواست کجا بود زمانیکه من حرف زدم و کسی گوش نکرد؟
چه می کردی زمانیکه من به گوشه ی اتاقم پناه بردم؟ همان قصر خاکستری ام؟
وقتی که من ماندم و پلی لیست 324 آهنگه ام و قصر خاکستری؟ تمام تابستان پارسال؟

تو همانی نبودی که وقتی من حرف زدم، خندیدی؟
تو باورم نکردی و حالا می پرسی چه شده؟!
کمی دیر آمده ای به نظرم!
به حرفم گوش نکردی و حالا که سرطان تمام زندگی ام را گرفته آمدی؟
«حالا چرا؟»
حالا که دیگر فایده ای ندارد؟

به نظرم پیگیرش نباشی بهتر است.
انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته!
به زندگی ات برس، بگذار من هم زندگی ام را بکنم.
یا شاید هم... هیچ، بگذریم!
نگرانی ات حالا دیگر بی مورد است و فایده ای ندارد.
به زندگی ات برس!


+ هزار کار خوب مرا کس نمی نگرد
   هزار چشم در انتظار یک اشتباه من است...
+ عنوان انتخاب شده از آهنگ Get On The Floor






مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، کلافگی نویسی، هندزفری،
دنبالک ها: قصر خاکستری من،
کلافه ای و نمی دانی جه کنی...
کلافه ای و کسی را دور و برت نداری تا حمایتت کند؛
کلافه ای و چیزی هم نداری تا حالت را خوب کند،
پلی لیست 230 آهنگه ات هم خاصیتش را از دست داده حتی!

حوصله ی خودت را هم نداری.
بغض داری، اما.. محض رضای خدا یک قطره اشک هم در چشمانت نیست تا بیاید، تا ببارد...

دستت را به طرف قلم می بردی تا مگر این کلمات تو را بفهمند.
می نویسی...
برای چه کسی؟ نمی دانی!
فقط می نویسی؛
می نویسی تا شاید آرام شوی...

کتابی از کتابخانه ات بر می داری، مقدمه را رد می کنی و به صفحه اول می رسی، کلمه اول از سطر اول را می خوانی و کتاب را می بندی. کتاب را در بغل می گیری، می نشینی روی تختت، به دیوار تکیه می دهی و محو دیوار روبرو می شوی.

تصاویر محوی از ذهنت می گذرد؛
خاطرات، آرزو ها، خاطرات، تفکرات بچگانه ی گذشته، خاطرات، احساسات، خاطرات، خاطرات...
بی رحمانه حمله می کنند و تو تمام شجاعتت را از دست داده ای.
زانو می زنی، به گریه می افتی و التماس می کنی؛
و چقدر از اینگونه افراد در فیلم ها بدت می آمد!

کلافه ای و دست خودت هم نیست...
هیچ کس حواسش به تو نیست! همه دل مشغولی های خودشان را دارند!
دل مشغولی های بچگانه ی خودشان!
هر زمانی هم این را بهشان گوشزد می کنی که دیگر حالت از این دل مشغولی هایشان بهم می خورد، می خواهند به تو ثابت کنند که حق با آن هاست و  تو را کلافه تر می کنند.

کلافه ای و دلت یک جفت گوش می خواهد؛ به اضافه ی دیگر متعلقات...
یک جفت گوش، اما نه گوش مفت! گوشی که بخواهد بشنود.
یک جفت گوش شنونده،
شانه ای که بتوانی سرت را روی آن بگذاری و اشک هایی که تمام این مدت پشت سد چشمانت جمع شده بود سر ریز کند؛
یک جفت دست که در طول مدت گریه ات به تو اطمینان حضور بدهد،
دستانی که اشکانت را پاک کند، صورتت را بیاورد بالا؛
چشمانی که نگاهت کند و تو هم بی اختیار زل بزنی در آنها، و بعد بگوید: تو که گریه ای نبودی!
تو هم میان هق هق هایت بگویی: دیگه نمی تونم! بریدم دیگه!
صورتت را با دستانت بپوشانی و دوباره بی اختیار اشکانت روان شود؛
محکم در آغوشت بگیرد و  تو در آغوشش فرو روی و فارغ از زمان و مکان، تا آخرین قطره ی اشکی که داری، گریه کنی...

کلافه ای...
از دست خودت کلافه ای که جسارت و شهامت کافی نداری تا حرف هایت را بزنی؛
تا احساساتت را بیان کنی...
و تو اینقدر همه چیز را در خودت ریخته ای که دیگر لبریز از حرفی،
که مانند یک نارنجک، منتظر کشیدن ضامن نشسته ای تا با ترکش هایت دیگران را زخمی کنی، ناخواسته...

برای همین است که از دیگران کناره گیری می کنی؛
نمی خواهی باعث رنجش آنها شوی.
برای همین است که تنها می گردی،
برای همین است که از جمع دوری می کنی،
برای همین است که در مهمانی ها خودت را سرگرم گوشی ات می کنی یا هندزفری می گذاری در گوشت و بلند می شوی می روی اتاقی دیگر...

نمی خواهی خوشی شان را خراب کنی...
کاش می فهمیدند که چه رنجی می کشی! اما نمی فهمند...
نمی فهمند و تو را مغرور می دانند!

کلافه ای و قلم بدست...
قلم بدست قله های کلمات را فتح می کنی تا شاید این قلم و کاغذ تو را بفهمند!
کلافه ای و خسته... خسته از تمام کار های نا تمامی که داری...
کلافه ای و دلتنگ...
کلافه ای و از شدت کلافه بودن برایت مهم نیست که ساعت 3 نیمه شب است!


کلافه ای...
کلافه ای و آرزو می کنی ای کاش کسی تو را بفهمد...!








مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، کلافگی نویسی، هندزفری،
نمی دانی...
و تو نمی دانی چرا هر چه را می خواهی نمی شود...
زیرا تو آفریده شده ای تا ندانی!

می خواهی کسانی را که دوست داری از تمام بدی های جهان مصون بداری، نمی شود...
می خواهی خودت را وقفشان کنی، نمی شود!
می خواهی خودت را بهشان نزدیکتر کنی، بچسبی بهشان، خودت را سپر بلایشان کنی، نگذاری آب در دلشان تکان بخورد، دستشان را بگیری، در چشم هایشان زل بزنی و بگویی چقدر برایت مهم اند، بگویی چقدر دوستشان داری، اما... نمی شود!

هر چه که می کنی، بر عکس می شود!
هر چه که انجام می دهی، طور دیگری فهمیده می شود!
تو و هر چه که می کنی، نادیده می انگارند!

هر کاری می کنی خودت را نزدیک کنی، دور تر می شوند؛
دورتر و دورتر و دورتر...
«دور شدنی که به خاطر ثابت هابل همچنان هم ادامه دارد! و من و تو چه می دانیم که تخریب بزرگ چه زمانی رخ خواهد داد؟! و این همان هابل بود که دهانمان را سرویس کرد. مرتیکه خل و چل با آن ثابتش!*»

نمی دانی چه کنی؟
از فرط درماندگی مستأصل شده ای. پی هر سرابی می دوی!
خودت را به در و دیوار می کوبی. خسته می شوی؛ خسته و درمانده می نشینی یکجا، خودت را می زنی. می زنی و لعنت می کنی، می زنی و فحش می دهی.

نمی دانی چه کنی. هندزفری ات را در گوش می گذاری، ندا می آید:

** "You want what you can have"


بر می خیزی، به خودت می گویی:
*** "!It's impossible for me to fall again"


کفش هایت را می پوشی و راه می افتی؛ ذکر مصیبتت هم باشد:
**** !I can do anything I put my mind to

!I can do anything I put my mind to

***** ?!could you smell me


!I can do anything I put my mind to



!!here we go


..............................................................


* سه نفر + یک اشانتیون هیپوپتامسی(!) + تمامی آن دیگری ها !
**
Eminem - Superman
*** 
Rihanna - Warrior
****
Selena - Stars Dance
*****
Eminem - Insane


+ عنوان انتخاب شده از آهنگ Legacy




مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، او، کلافگی نویسی، هندزفری،
دنبالک ها: سه نفر + یک اشانتیون هیپوپتامسی(!) + تمامی آن دیگری ها!،
دلتنگ که باشی، هر چقدر هم که تلاش کنی فراموش نمی توانی بکنی لحظات خوش با او بودن را...

لحظه شماری می کنی برای دیدنش و اگر کسی مانع شود تا بتوانی او را ببینی، آنوقت است که فحش در مقام در و گهر از دهانت خارج شده و به زمین و زمان نسبت داده می شود!

دلتنگ که باشی، خیابان ها را می کاوی تا شاید او را بیابی،
دلتنگ که باشی، خیال می بافی که شاید در فلان مغازه، در فلان کتابفروشی، در فلان کوچه و خیابان او را ببینی.

دلتنگ که باشی، به هر جا که نگاه کنی نشانی از او می بینی،
هست و نیست...
«از آن رو هست، که نیست
پیدا نیست و حس می شود.» *

دلتنگ که باشی، می نشینی دیالوگ تمرین می کنی که اگر روزی، جایی، او را دیدی، چه بگویی...
می نشینی هر چه را از او داری هزاران بار دوره می کنی و می خوانی؛
تمام لحظات با هم بودنتان جلوی چشمانت است، با تمام جزئیات، آن هم فول اچ دی!

دلتنگ که باشی، کلی خاطره را ساخته ای تا فقط برای او تعریف کنی؛
بگویی که چگونه برگه ی امتحان فاینال زبان را پاره کرده ای و حال معلم بی شعورش را گرفتی...
به دبیر ریاضی تان که گفته "حتما می گیرم" گفتی "تستو یا حالمونو؟!" و او که رسما حالتان را گرفت...
بگویی که از دبیر جعرافیا پرسیدی "امتحان هم جزو بلایای طبیعی ـه؟" و نزدیک بوده از کلاس اخراج شوی به خاطر مزه پراندن!

تمام خاطراتی را تعریف کنی که برای ثابت کردن عوض نشدنت ساخته ای؛
ثابت کردن اینکه هنوز هم همان دختر تخس و پر شر و شور هستی،
همان که همیشه بوده ای،
با ابن تفاوت که این دختر تخس و پر رو، دلش تنگ است!

دلش تنگ است...
مغزش سالم است، اما دلش تنگ است!
همین!

آن کس که نباشد و نباشد که نباشد
در قلب به زنجیر ابد الدهر بماند . . . !
                                                                             

---> به زنجیر: آندرومدا :) 



+ could you smell me?! **

+ I'm a warrior ***

So believe me you... ****  

*****  NEVER!! I CAN"T REMEMBER TO FORGET YOU+

......................................................................

پ.ن.

* جالی خالی سلوچ، محمود دولت آبادی:

«عشق از آن رو هست که نیست، پیدا نیست و حس می شود.»

** Insane – EMINEM

*** Warrior – Rihanna

Not afraid – EMINEM ****

Can't remember to forget you – Shakira ft. Rihanna *****





مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، او، دلتنگی جات، کلافگی نویسی، هندزفری، محمود دولت آبادی،


(صفحات: 3) 1 2 3


می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy

نویسنده: صاد
زیر ذره بین
  • تمام نغزبین ها:
  • نغزبین های امروز:
  • نغزبین های دیروز:
  • نغزبین های این ماه:
  • نغزبین های اون ماه:
  • همه ی نوشته ها:
  • آخرین مطلب نوشته شده در: