تبلیغات
نغزنامه

نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته 
نویسندگان
یکی از هزاران وبلاگی که ساختم و رها کردم رو پیدا کردم. دارم میرم دوباره همونجا بنویسم. آدرسش رو اینجا نمیذارم، ولی اگه خواستید راه ارتباطی که بلدید! ;)


طبقه بندی: چند سطری ها،
برچسب ها: من، وبلاگ،
[ 4 دی 96 ] [ 13:12 ] [ صاد ]
چند روز پیش شب شعر بودیم با حضور "محمدعلی بهمنی". ویس گرفتم از صحبت هاش، حرفای جالبی زد میون شعر خوندنش.. دلخوش از اینکه اینکه ویس گرفتم نگاه به گوشی کردم و دیدم یک جایی قطع شده. :|
ویسش رو از بغل دستیم گرفتم به هرحال. حوصله ام گرفت میذارم رو وبلاگ.



طبقه بندی: چند سطری ها،
برچسب ها: من، شعرخوانی، محمدعلی بهمنی،
[ 25 آذر 96 ] [ 04:31 ] [ صاد ]
بازخواست می شوی؛
نصیحت می شنوی،
تحریم می شوی،
و باز هم...
توسط فردی دیگر.

که چه؟!
که چرا حواست نیست؟
که چرا دل نمی دهی؟
که چرا حرف نمی زنی؟
که چرا همه چیز را در خودت می ریزی؟
که از چه ناراحتی؟ چرا؟
و تو محکومی هستی که دوباره و چندباره بازجویی می شود تا شاید لب به سخن گشاید...

اما بگذار من از تو بپرسم،
که چرا حالا به فکر من افتاده ای؟
که چرا الان متوجه وخامت اوضاع شده ای؟
که تا به حال کجا بودی؟ چه می کردی؟
که حواست کجا بود زمانیکه من حرف زدم و کسی گوش نکرد؟
چه می کردی زمانیکه من به گوشه ی اتاقم پناه بردم؟ همان قصر خاکستری ام؟
وقتی که من ماندم و پلی لیست 324 آهنگه ام و قصر خاکستری؟ تمام تابستان پارسال؟

تو همانی نبودی که وقتی من حرف زدم، خندیدی؟
تو باورم نکردی و حالا می پرسی چه شده؟!
کمی دیر آمده ای به نظرم!
به حرفم گوش نکردی و حالا که سرطان تمام زندگی ام را گرفته آمدی؟
«حالا چرا؟»
حالا که دیگر فایده ای ندارد؟

به نظرم پیگیرش نباشی بهتر است.
انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته!
به زندگی ات برس، بگذار من هم زندگی ام را بکنم.
یا شاید هم... هیچ، بگذریم!
نگرانی ات حالا دیگر بی مورد است و فایده ای ندارد.
به زندگی ات برس!


+ هزار کار خوب مرا کس نمی نگرد
   هزار چشم در انتظار یک اشتباه من است...
+ عنوان انتخاب شده از آهنگ Get On The Floor





طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: من، کلافگی نویسی، هندزفری،
دنبالک ها: قصر خاکستری من،
[ 11 خرداد 93 ] [ 16:15 ] [ صاد ]
شانزده سالگی جان؛
می گویند عمر زود می گذرد، اما تو خیلی هم زود نگذشتی.
هر روزت برای من مانند صد سال می گذشت، صد سال تنهایی...

روز های خیلی خوبی با هم نداشتیم. گرچه خوشی هایی هم بود، خاطرات خوبی هم بود، اما.. دلتنگی هم بود، تنهایی هم بود؛ و تو که از روز اول سر ناسازگاری داشتی با من.

نمی دانم، شاید هم تقصیر من است. شاید من به تو بی توجهی کرده ام.  خودم هم قبول دارم، اما تو هم راه نیامدی دیگر!

هی غر می زدی به جان من و مرا کفری می کردی. بچگی می کردی و یکریز نق می زدی و من هم اعصابت را نداشتم. و می شد آنچه نباید می شد!

با من قهر می کردی و می رفتی یک گوشه، زانوی غم بغل می گرفتی و می زدی زیر گریه. من هم به تو بی محلی می کردم و درصدد بودم تو را با چهار تا چهار سالگی عوض کنم، که نشد.

تقصیر تو نیست که ما دچار سوء تفاهم شدیم با یکدیگر. تقصیر من هم نیست. تو شبیه من نبودی. من هم شبیه تو نبودم. گروه خونی مان از اول به یکدیگر نمی خورد! هیچ کداممان تقصیری نداشتیم و هر دو مقصر بودیم. هرگز سعی نکردیم یکدیگر را بفهمیم؛ این شد که دچار سوء تفاهم شدیم.

روز های خوبی هم داشتیم با هم. گاهی اوقات واقعا متعجب می شدم که این حرف هایی که می زنی را از کجا می آوری و تو هم چشمکی نثار من می کردی.

بعضی وقت ها واقعا از اینکه تو شانزده سالگی من هستی خوشحال بودم. اما سوء تفاهم است دیگر؛ شاخ و دم که ندارد! تو مرا نفهمیدی و من تو را. شرمنده اگر اذیتت کردم، ناراحتت کردم، نفهمیدمت. حلالم کن. من هم تو را به خاطر همه چیز بخشیدم. 

هر کجا رفتی از خاطرات خوبمان تعریف کن. هر کجا بروم از خاطرات خوبمان تعریف خواهم کرد. از تمام شیطنت ها و حاضر جوابی ها و ضد حال زدن ها به دیگران. تو هم از همین ها بگو.

دوستت داشتم.
دوستم داشته باش!





طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: من، خاطره بافی،
[ 7 خرداد 93 ] [ 11:25 ] [ صاد ]
از روز ازل تو اشتباهی بودی.
اشتباهی شدی!
تو هیچوقت قرار نبود باشی؛
نذر های مادرت کار را خراب کرد!

تو هم قرار بود یکی از آنهایی باشی که نارس به دنیا می آیند؛
یکی از آنهایی که به دنیا نیامده، به زیر خاک می رود.
یکی از آن بی گناه هایی که زشتی های دنیا را ندیده، دنیا را ترک می کند...

اما تو شدی!
تو به خاطر نذر های مادرت به دنیا آمدی.
اشتباهی بودی اما... شدی!
به دنیا آمدی و هفده سال از بودن اشتباهی ات می گذرد.
هفده سال،
تنها و اشتباهی...




+ وقتی هیچکس تولدتو یادش نیست... :(
+ و تو امسال هم نیستی . . .



طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: من، مرگ، خاطره بافی،
[ 28 اردیبهشت 93 ] [ 12:00 ] [ صاد ]
کلافه ای و نمی دانی جه کنی...
کلافه ای و کسی را دور و برت نداری تا حمایتت کند؛
کلافه ای و چیزی هم نداری تا حالت را خوب کند،
پلی لیست 230 آهنگه ات هم خاصیتش را از دست داده حتی!

حوصله ی خودت را هم نداری.
بغض داری، اما.. محض رضای خدا یک قطره اشک هم در چشمانت نیست تا بیاید، تا ببارد...

دستت را به طرف قلم می بردی تا مگر این کلمات تو را بفهمند.
می نویسی...
برای چه کسی؟ نمی دانی!
فقط می نویسی؛
می نویسی تا شاید آرام شوی...

کتابی از کتابخانه ات بر می داری، مقدمه را رد می کنی و به صفحه اول می رسی، کلمه اول از سطر اول را می خوانی و کتاب را می بندی. کتاب را در بغل می گیری، می نشینی روی تختت، به دیوار تکیه می دهی و محو دیوار روبرو می شوی.

تصاویر محوی از ذهنت می گذرد؛
خاطرات، آرزو ها، خاطرات، تفکرات بچگانه ی گذشته، خاطرات، احساسات، خاطرات، خاطرات...
بی رحمانه حمله می کنند و تو تمام شجاعتت را از دست داده ای.
زانو می زنی، به گریه می افتی و التماس می کنی؛
و چقدر از اینگونه افراد در فیلم ها بدت می آمد!

کلافه ای و دست خودت هم نیست...
هیچ کس حواسش به تو نیست! همه دل مشغولی های خودشان را دارند!
دل مشغولی های بچگانه ی خودشان!
هر زمانی هم این را بهشان گوشزد می کنی که دیگر حالت از این دل مشغولی هایشان بهم می خورد، می خواهند به تو ثابت کنند که حق با آن هاست و  تو را کلافه تر می کنند.

کلافه ای و دلت یک جفت گوش می خواهد؛ به اضافه ی دیگر متعلقات...
یک جفت گوش، اما نه گوش مفت! گوشی که بخواهد بشنود.
یک جفت گوش شنونده،
شانه ای که بتوانی سرت را روی آن بگذاری و اشک هایی که تمام این مدت پشت سد چشمانت جمع شده بود سر ریز کند؛
یک جفت دست که در طول مدت گریه ات به تو اطمینان حضور بدهد،
دستانی که اشکانت را پاک کند، صورتت را بیاورد بالا؛
چشمانی که نگاهت کند و تو هم بی اختیار زل بزنی در آنها، و بعد بگوید: تو که گریه ای نبودی!
تو هم میان هق هق هایت بگویی: دیگه نمی تونم! بریدم دیگه!
صورتت را با دستانت بپوشانی و دوباره بی اختیار اشکانت روان شود؛
محکم در آغوشت بگیرد و  تو در آغوشش فرو روی و فارغ از زمان و مکان، تا آخرین قطره ی اشکی که داری، گریه کنی...

کلافه ای...
از دست خودت کلافه ای که جسارت و شهامت کافی نداری تا حرف هایت را بزنی؛
تا احساساتت را بیان کنی...
و تو اینقدر همه چیز را در خودت ریخته ای که دیگر لبریز از حرفی،
که مانند یک نارنجک، منتظر کشیدن ضامن نشسته ای تا با ترکش هایت دیگران را زخمی کنی، ناخواسته...

برای همین است که از دیگران کناره گیری می کنی؛
نمی خواهی باعث رنجش آنها شوی.
برای همین است که تنها می گردی،
برای همین است که از جمع دوری می کنی،
برای همین است که در مهمانی ها خودت را سرگرم گوشی ات می کنی یا هندزفری می گذاری در گوشت و بلند می شوی می روی اتاقی دیگر...

نمی خواهی خوشی شان را خراب کنی...
کاش می فهمیدند که چه رنجی می کشی! اما نمی فهمند...
نمی فهمند و تو را مغرور می دانند!

کلافه ای و قلم بدست...
قلم بدست قله های کلمات را فتح می کنی تا شاید این قلم و کاغذ تو را بفهمند!
کلافه ای و خسته... خسته از تمام کار های نا تمامی که داری...
کلافه ای و دلتنگ...
کلافه ای و از شدت کلافه بودن برایت مهم نیست که ساعت 3 نیمه شب است!


کلافه ای...
کلافه ای و آرزو می کنی ای کاش کسی تو را بفهمد...!







طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: من، کلافگی نویسی، هندزفری،
[ 17 اسفند 92 ] [ 18:03 ] [ صاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :