تبلیغات
نغزنامه - مطالب ابر داستان نامه
نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته
تا حالا شده است احساسی عجیب و غریب خفتت کند؟
احساسی که ندانی از کجا و چگونه پیدایش شده؟ احساسی که تا به حال تجربه اش نکرده بودی؟

اگر شده، میفهمی که چه می گویم!
همین چند روز پیش بود که پیدایش شد! با یک کتاب پیدایش شد و با کتاب دیگری ادامه یافت.

خواندمشان. دوباره و سه باره.. باز هم. باز هم آن حس همانجا، لا به لای سطر های کتاب نشسته بود! نشسته بود و لبخند می زد. لبخند می زد و من را درگیر خودش می کرد. که چه؟! چه می دانم!

چه احساسی بود؟ چه می دانم! چیزی بینِ.. نه! درک نشده باقی است هنوز.. و هضم نشده...

ممکن است مگر؟ ممکن است مگر احساسی که وجود نداشته است به وجود بیاید؟ پس قانون پایستگی احساس چه می شود؟!

چه می دانم!



+ کتاب اول
+ کتاب دوم
.Sick: to describe a person's mind or an event. means strange, odd +





مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، داستان نامه، کلافگی نویسی،




مضمون: چند سطری ها،
برچسب ها: داستان نامه،
این مهم نیست که هبوط آدم و حوا کی بود، مهم اینست که هبوط من شانزده سال پیش اتفاق افتاد.

هر چه اصرار کردم، گریه کردم و خودم را به در و دیوار بهشت کوبیدم که: "خدایا! مگر گناه من چیست؟ چرا مرا از بهشتت بیرون می اندازی؟ این حق من نیست؛ گناهی ندارم من! این انصاف نیست خدایا! زمین جای من نیست، همه ظلم است و فساد! چگونه دوام بیاورم آنجا؟" فایده نداشت.
فقط گفت: برو؛ این سرنوشت توست.

16 سال پیش، همین روز و همین موقع؛
اذان صبح...
الله اکبر الله اکبر...

اذان صبح، با چاشنی صدای گریه ی نوزاد تازه هبوط کرده!
چه سمفونیِ زیبایی!!

16 سال پیش بود که دفتر سرنوشتم را از خدا تحویل گرفتم. دفتری مهر و موم شده ...
گفت: بازش کن.

با اکراه بازش کردم. سفید بود! با تعجب نگاهش کردم.
گفت: "سرنوشتت را خودت نقاشی کن. فقط حواست باشد که تابلوی نقاشی ات آخر کار خریدار داشته باشد."

لبخند زدم؛ لبخند زد.
گفت: تولدت مبارک، دخترک!

و امروز من شمع 15 را فوت کردم و قدم به دنیای شانزده ساله ها گذاشتم...!




...................................

+ امشب تولد منه!

+
اینو الف/ علف/ رون/ نیکلاس/ مینروا/ بیل/ فاوکس/ دارن یا هر چی دیگه (!) داد. آهنگ از این خز تر فک کنم پیدا نکرده!! اینو هم داشته باشید حالا. دست گلش هم درد نکنه! :دی




مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، هندزفری، داستان نامه،
دیشب بود که روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم به کتاب جدیدی که شروع به خوندنش کردم، فکر می کردم. اگه طرفدار کتاب خوندن باشید حتما میدونید که کتابای ژانر وحشت فکر زیاد میطلبه! مخصوصا اگه تا نصفه خونده باشی!! (بماند که من نصفش هم نخونده بودم! چیزی در حدود 1/5 م. یعنی به عبارتی: صفحه ی 355 اینا!)

در همین حال و هوا بودم که حس کردم یه چیزی داره روی گردنم راه میره. از اونجایی که یقه ی لباسم باز بود و اینا، دستم رو گذاشتم روش تا نره توی یقه م که حشره ی بی نوا له شد!

بلند شدم و چراغ رو روشن کردم. اون موجود رو [که در ابتدا فکر میکردم از این مورچه خفن گنده هاس] در فاصله ای دور از خودم گرفتم که بدون عینک بتونم ببینمش که...

-جیـــــــــغ!

اون موجود چیزی نبود جز... 
جز... 
     جز...
سوسک!!
اونم از نوع آلمانی تبارش!
........................

پ.ن:

* کتابی که دارم میخونم و بهتون توصیه ش می کنم ---->  کنت دراکولا نوشته ی برام استوکر.
زور نزنید که بتونین نسخه ی چاپ شده ش رو پیدا کنید چون نیست توی بازار. آخرین چاپش سال 76 بوده! اگه هم بتونید پیداش کنید یه 50-60 تومنی باید پیاده بشید. چون نایابه خو! پس به همین نسخه ی پی دی اف راضی باشین!

** در رابطه با اون شخصیت دراکولا و اینا، انیمیشن
هتل ترنسیلوانیا (Hotel Transylvania) رو به شدت بهتون توصیه می کنم! واقعا صدای Adam Sandler به شخصیت دراکولا میاد!! (من خودم رو با این انیمیشن خفه کردم! 7 بار خودشو دیدم، یه 20-30 باری هم اون تیکه ی رپش رو نیگا کردم! تازه عاشق شخصیت دراکولا هم شدم!   یکی منو نجات بده!! کـــــمـــــــــــــــــــک!)

*** جالبه! نیم ساعت بعد از اون جیع مذکور، مامانم اومده میگه چرا چراغ روشن کردی!!


**** تمامی این اتفاقات ساعت 2 بامداد اتفاق افتاد!

***** یه فردی هس که 60 سال یه بار هم نمیاد توی وبم. وقتی هم که میاد نظر نمیده! فقط هر چن وخت یه بار میبینم که از یه سایت لند شده اینجا. فرد مذکور به شدت طرفدار تیم
آلمانه! حالا به جان خودم تا این پست رو آپ نکنم؛ سر و کله ش پیدا میشه تو وبم و به احتمال زیاد ازم خونبها میخواد که چرا یه آلمانی تبار رو کشتم! راستش اولش حواسم به سوسک آلمانی و اینا نبود؛ وقتی داشتم چرک نویس می نوشتم یادم افتاد!!

****** در اثر شوک وارده، نصف شعری که قبلا سرودنش(!) رو آغاز کرده بودم و مث چی توش گیر کرده بودم رو سرودم!
هر وخ کامل شد میزارمش براتون!!

******* برنامه ی بردن یاهو مسنجر پرتابل به مدرسه رو یکشنبه ی هفته ی بعد انجام میدم! هر کسی که دوس داشت و میتونست بین ساعت 11 تا 12:20 on شه. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم! میخوام حال کیانا رو بگیرم تا بفهمه که من دوست کم ندارم و تمام دوستام هم بچه مدرسه ای نیستن که مجبور باشن اون ساعت سر کلاس باشن!!


******** (هیچ ربطی به آپ نداره) جدیدا دختر خیلی بیشعور و بی ادبی شدم! فک کنم زیادی تاثیر پذیرفتم از دوستان و هم مدرسه ای ها! (اعتراف سختی بود ولی من تونستم انجامش بدم! :دی الان همه یکی یکی میان جهت سرویس کردن دهن من میگن بودی!!
)

******** یکی از راه های طولانی کردن آپ همین پ.ن. هاست! کل آپه سر جمع دو پاراگرافه اون وخ 8 تا پ.ن. داره!
دمم گرم!!




مضمون: چند سطری ها، طنزک،
برچسب ها: خاطره بافی، داستان نامه،
در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می‌کرد.

پدر خانواده از اینکه دختر ۵ ساله‌شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏ آمد.

دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود…

صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا! این هدیه من است.

پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود!

 پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی‌دانی وقتی به کسی هدیه می‌دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟

 اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: باباجان! من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم.

 چهره پدر از شرمندگی سرخ شد. دختر خردسالش را بغل و او را غرق بوسه کرد.


دیروز به تاریخ پیوست. فردا معماست و امروز هدیه است.




مضمون: نغزینه، اندرزگو، وب نوشت،
برچسب ها: داستان نامه،
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کرد، به لستر گفت: «آرزویی کن تا برآورده کنم.» لستر هم با زرنگی آرزو کرد «دو آرزوی دیگر داشته باشم!». بعد با هر کدام از این دو آرزو، آرزو کرد سه آرزوی دیگر داشته باشد. آرزوهایش شد شش تا. با هر کدام از این شش آرزو، سه آرزوی دیگر خواست و... از هر آرزویش برای خواستن آرزویی دیگر استفاده کرد. تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ۵میلیارد و ۷میلیون و ۱۸هزار و ۳۴ آرزو!

بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و مشغول شد: کف می زد، می رقصید، جست و خیز می کرد، آواز می خواند و برای داشتن آرزوهای بیشتر و بیشتر آرزو می کرد. 
این در حالی بود که دیگران می خندیدند و گریه می کردند و عشق می ورزیدند و محبت می کردند.

لستر وسط آرزوهایش نشست و آنقدر آنها را روی هم ریخت تا مثل تپه ای از طلا شد. بعد شمردن را آغاز کرد.
آنقدر شمرد تا پیر شد.

شبی پیدایش کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بود.
آرزوهایش را شمردند.
حتی یکی از آنها هم کم نشده بود.
همه نو بودند و برق می زدند.

بفرمایید چند تا بردارید!
اما به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و لبخندها و کفش ها، همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!




مضمون: اندرزگو، وب نوشت،
برچسب ها: داستان نامه،


(صفحات: 5) 1 2 3 4 5


می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy

نویسنده: صاد
زیر ذره بین
  • تمام نغزبین ها:
  • نغزبین های امروز:
  • نغزبین های دیروز:
  • نغزبین های این ماه:
  • نغزبین های اون ماه:
  • همه ی نوشته ها:
  • آخرین مطلب نوشته شده در: