نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته 
صاحب وبلاگ
زیر ذره‌بین
نغزبین‌های امروز: نفر
نغزبین‌های دیروز: نفر
نغزبین‌های این ماه: نفر
نغزبین‌های ماه قبل: نفر
كل نغزبین‌ها: نفر
كل مطالب: عدد
...Suddenly those good old days are gone

تلاش می کرد از پله ها بی سر و صدا بالا برود که همسایه ها نترسند. قفل در را که باز کرد موجی از گرما به صورتش خورد؛ گرم ترین بادی بود که می شد بوزد. تابستان بود و هوای پشت بام دم داشت.

پایش را که روی بام گذاشت دیگر خیالش راحت شد. در را پشت سرش بست و همانطور که سعی می کرد گره ی هندزفری اش را باز کند نشست لبه ی دیوار. ترس از ارتفاع داشت، اما دیگر نمی ترسید.. یعنی، دیگر برایش چیزی مهم نبود که بخواهد بترسد یا نترسد.

بالاخره موفق شد گره ی هندزفری اش را باز کند. پلی لیستش را شافل کرد و به ماه خیره شد.. تنها چیزی که برایش باقی مانده بود؛ هرچند به اجبار این کار را می کرد.

خسته بود، دلش می خواست بخوابد. سرش را گذاشت روی دیوار و به پشت دراز کشید. در باز و بستگی چشمانش می دید که چراغ راه پله روشن شده، اما تحمل بیدار ماندن را نداشت و چشمانش را بست.

***

-آندرو؟ آندرو؟ اینجایی؟ بیا شام...

در پشت بام را باز کرد. مدتی طول کشید تا چشمش به تاریکی عادت کند. چشمانش را ریز کرد تا بهتر ببیند، اما اثری از او نبود.

نگران شد. می خواست برود بگوید نبود، کجا ممکن است رفته باشد؟ کجا را دارد برود؟ اما قبل از این که پایش را از در بگذارد بیرون چیزی توجهش را جلب کرد.

پارچه ای به دیوار گیر کرده بود و باد تکانش می داد. جلوتر رفت؛ لباسی به دیوار گیر کرده بود. هندزفری و پلیری هم کنارش بود که از آن صدای آهنگ می آمد.

-آندرو...!


+نه چندان با ربط، نه چندان بی ربط: ناپدید شدن ایلین کلمن، استیون میلهاوسر (همشهری داستان، شماره 41، بهمن 1392، ص 108)


+بشنوید.




طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: من، داستان نامه، فیلم بینی، Beauty and the Beast 2017،
[ 16 تیر 96 ] [ 11:15 ] [ صاد ]
The Sick Sense
تا حالا شده است احساسی عجیب و غریب خفتت کند؟
احساسی که ندانی از کجا و چگونه پیدایش شده؟ احساسی که تا به حال تجربه اش نکرده بودی؟

اگر شده، میفهمی که چه می گویم!
همین چند روز پیش بود که پیدایش شد! با یک کتاب پیدایش شد و با کتاب دیگری ادامه یافت.

خواندمشان. دوباره و سه باره.. باز هم. باز هم آن حس همانجا، لا به لای سطر های کتاب نشسته بود! نشسته بود و لبخند می زد. لبخند می زد و من را درگیر خودش می کرد. که چه؟! چه می دانم!

چه احساسی بود؟ چه می دانم! چیزی بینِ.. نه! درک نشده باقی است هنوز.. و هضم نشده...

ممکن است مگر؟ ممکن است مگر احساسی که وجود نداشته است به وجود بیاید؟ پس قانون پایستگی احساس چه می شود؟!

چه می دانم!



+ کتاب اول
+ کتاب دوم
.Sick: to describe a person's mind or an event. means strange, odd +




طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: من، داستان نامه، کلافگی نویسی،
[ 28 تیر 92 ] [ 13:57 ] [ صاد ]
هفت کورِ بینا



طبقه بندی: چند سطری ها،
برچسب ها: داستان نامه،
[ 12 تیر 92 ] [ 12:47 ] [ صاد ]
لحظه ی ورود!
این مهم نیست که هبوط آدم و حوا کی بود، مهم اینست که هبوط من شانزده سال پیش اتفاق افتاد.

هر چه اصرار کردم، گریه کردم و خودم را به در و دیوار بهشت کوبیدم که: "خدایا! مگر گناه من چیست؟ چرا مرا از بهشتت بیرون می اندازی؟ این حق من نیست؛ گناهی ندارم من! این انصاف نیست خدایا! زمین جای من نیست، همه ظلم است و فساد! چگونه دوام بیاورم آنجا؟" فایده نداشت.
فقط گفت: برو؛ این سرنوشت توست.

16 سال پیش، همین روز و همین موقع؛
اذان صبح...
الله اکبر الله اکبر...

اذان صبح، با چاشنی صدای گریه ی نوزاد تازه هبوط کرده!
چه سمفونیِ زیبایی!!

16 سال پیش بود که دفتر سرنوشتم را از خدا تحویل گرفتم. دفتری مهر و موم شده ...
گفت: بازش کن.

با اکراه بازش کردم. سفید بود! با تعجب نگاهش کردم.
گفت: "سرنوشتت را خودت نقاشی کن. فقط حواست باشد که تابلوی نقاشی ات آخر کار خریدار داشته باشد."

لبخند زدم؛ لبخند زد.
گفت: تولدت مبارک، دخترک!

و امروز من شمع 15 را فوت کردم و قدم به دنیای شانزده ساله ها گذاشتم...!




...................................

+ امشب تولد منه!

+
اینو الف/ علف/ رون/ نیکلاس/ مینروا/ بیل/ فاوکس/ دارن یا هر چی دیگه (!) داد. آهنگ از این خز تر فک کنم پیدا نکرده!! اینو هم داشته باشید حالا. دست گلش هم درد نکنه! :دی



طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: من، هندزفری، داستان نامه،
[ 28 اردیبهشت 92 ] [ 04:31 ] [ صاد ]
آپی چندش آور!
دیشب بود که روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم به کتاب جدیدی که شروع به خوندنش کردم، فکر می کردم. اگه طرفدار کتاب خوندن باشید حتما میدونید که کتابای ژانر وحشت فکر زیاد میطلبه! مخصوصا اگه تا نصفه خونده باشی!! (بماند که من نصفش هم نخونده بودم! چیزی در حدود 1/5 م. یعنی به عبارتی: صفحه ی 355 اینا!)

در همین حال و هوا بودم که حس کردم یه چیزی داره روی گردنم راه میره. از اونجایی که یقه ی لباسم باز بود و اینا، دستم رو گذاشتم روش تا نره توی یقه م که حشره ی بی نوا له شد!

بلند شدم و چراغ رو روشن کردم. اون موجود رو [که در ابتدا فکر میکردم از این مورچه خفن گنده هاس] در فاصله ای دور از خودم گرفتم که بدون عینک بتونم ببینمش که...

-جیـــــــــغ!

اون موجود چیزی نبود جز... 
جز... 
     جز...
سوسک!!
اونم از نوع آلمانی تبارش!
........................

پ.ن:

* کتابی که دارم میخونم و بهتون توصیه ش می کنم ---->  کنت دراکولا نوشته ی برام استوکر.
زور نزنید که بتونین نسخه ی چاپ شده ش رو پیدا کنید چون نیست توی بازار. آخرین چاپش سال 76 بوده! اگه هم بتونید پیداش کنید یه 50-60 تومنی باید پیاده بشید. چون نایابه خو! پس به همین نسخه ی پی دی اف راضی باشین!

** در رابطه با اون شخصیت دراکولا و اینا، انیمیشن
هتل ترنسیلوانیا (Hotel Transylvania) رو به شدت بهتون توصیه می کنم! واقعا صدای Adam Sandler به شخصیت دراکولا میاد!! (من خودم رو با این انیمیشن خفه کردم! 7 بار خودشو دیدم، یه 20-30 باری هم اون تیکه ی رپش رو نیگا کردم! تازه عاشق شخصیت دراکولا هم شدم!   یکی منو نجات بده!! کـــــمـــــــــــــــــــک!)

*** جالبه! نیم ساعت بعد از اون جیع مذکور، مامانم اومده میگه چرا چراغ روشن کردی!!


**** تمامی این اتفاقات ساعت 2 بامداد اتفاق افتاد!

***** یه فردی هس که 60 سال یه بار هم نمیاد توی وبم. وقتی هم که میاد نظر نمیده! فقط هر چن وخت یه بار میبینم که از یه سایت لند شده اینجا. فرد مذکور به شدت طرفدار تیم
آلمانه! حالا به جان خودم تا این پست رو آپ نکنم؛ سر و کله ش پیدا میشه تو وبم و به احتمال زیاد ازم خونبها میخواد که چرا یه آلمانی تبار رو کشتم! راستش اولش حواسم به سوسک آلمانی و اینا نبود؛ وقتی داشتم چرک نویس می نوشتم یادم افتاد!!

****** در اثر شوک وارده، نصف شعری که قبلا سرودنش(!) رو آغاز کرده بودم و مث چی توش گیر کرده بودم رو سرودم!
هر وخ کامل شد میزارمش براتون!!

******* برنامه ی بردن یاهو مسنجر پرتابل به مدرسه رو یکشنبه ی هفته ی بعد انجام میدم! هر کسی که دوس داشت و میتونست بین ساعت 11 تا 12:20 on شه. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم! میخوام حال کیانا رو بگیرم تا بفهمه که من دوست کم ندارم و تمام دوستام هم بچه مدرسه ای نیستن که مجبور باشن اون ساعت سر کلاس باشن!!


******** (هیچ ربطی به آپ نداره) جدیدا دختر خیلی بیشعور و بی ادبی شدم! فک کنم زیادی تاثیر پذیرفتم از دوستان و هم مدرسه ای ها! (اعتراف سختی بود ولی من تونستم انجامش بدم! :دی الان همه یکی یکی میان جهت سرویس کردن دهن من میگن بودی!!
)

******** یکی از راه های طولانی کردن آپ همین پ.ن. هاست! کل آپه سر جمع دو پاراگرافه اون وخ 8 تا پ.ن. داره!
دمم گرم!!



طبقه بندی: چند سطری ها، طنزک،
برچسب ها: خاطره بافی، داستان نامه،
[ 12 اسفند 91 ] [ 20:27 ] [ صاد ]
جعبه ی خالی...
در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می‌کرد.

پدر خانواده از اینکه دختر ۵ ساله‌شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏ آمد.

دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود…

صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا! این هدیه من است.

پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود!

 پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی‌دانی وقتی به کسی هدیه می‌دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟

 اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: باباجان! من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم.

 چهره پدر از شرمندگی سرخ شد. دختر خردسالش را بغل و او را غرق بوسه کرد.


دیروز به تاریخ پیوست. فردا معماست و امروز هدیه است.



طبقه بندی: نغزینه، اندرزگو، وب نوشت،
برچسب ها: داستان نامه،
[ 18 مهر 91 ] [ 18:21 ] [ صاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره من

می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic