نغزنامه می نویسم تا فراموش نکنم، تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران.. +درباره ی صاد: پنج تار است در عود متحد با هم صاد و زیر و لسان و مثلث و بم... من صادم، سنگ زیرین آسیا! از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛ از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا. قبل ترش "آندرو" بودم، هنوز هم هستم! هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز آندرویی در وجودم هست. آندروی درونم را می بینید هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم، هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..." آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است، روی دیگر من؛ آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد. این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید. "من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید تفسیر کنید. بدون شرح... پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست... ارسال پیام: https://goo.gl/AX1MQy http://naghzname.mihanblog.com 2017-12-11T20:32:27+01:00 text/html 2017-11-05T13:11:45+01:00 naghzname.mihanblog.com صاد انتظار نداشتم پیام بدی. http://naghzname.mihanblog.com/post/353 <div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">«نامه‌ای از کارل مارکس به همسرش جنی»</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">معشوق قلب من،</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">من دوباره برای تو نامه می‌نویسم چرا که من تنهایم و همیشه برای من مشکل بوده که با تو به تنهایی در ذهنم گفتگو کنم بدون اینکه تو چیزی درباره‌ی آن بدانی، بشنوی و حتا قادر باشی که به آن پاسخ دهی.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">غیبت‌های کوتاه، خوب است چراکه اگر دو نفر به طور دائمی و ثابت با هم باشند مسائل [زندگی] خیلی به هم شبیه می‌شوند و قابل جدا کردن و تمایز از یکدیگر نخواهند بود.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">دوری، حتی برج و باروهای بزرگ را هم کوچک می‌کند؛ در حالی‌که چیزهای خرد و مبتذل، در یک نگاه نزدیک به چیزهای بزرگ تبدیل می‌شوند.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">عادت‌های کوچک که امکان دارد در اشکال احساسی و به صورت فیزیکی سبب‌ساز اذیت انسان شود، زمانی‌که آن شی از جلوی چشمان برداشته می‌شود، ناپدید می‌گردد.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">احساسات عمیق که به واسطه‌ی نزدیکی [و در دسترس بودن] افراد، شکل کوچک و تکراری به خود گرفته، به واسطه‌ی جادوی فاصله رشد کرده و به ابعاد طبیعی‌اش باز می‌گردد. فاصله سبب می‌شود که تو فقط از من و رویاهای تنهایم، ربوده شوی؛ و من با عشقم به تو، فوراً درمی‌یابم که زمان دوری را فقط باید بمانند خورشید و بارانی که برای رشد گیاهان مورد نیاز است، به خدمت گرفت.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">زمانی‌که تو غایب هستی، عشق من به تو، خودش را نشان می‌دهد و آن چیزی بس غول‌آساست و از انبوهی از تمامی انرژی جمع‌ شده در جانم و همه‌ی خصوصیات قلبی‌ام شکل گرفته است. آن باعث می‌شود که من دوباره احساس کنم که انسانم؛ چراکه من حس عمیق و متنوعی را تجربه می‌کنم؛</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">مطالعه و آموزش و پرورش جدید، ما را گرفتار خودش کرده است؛ همچنین شک‌گرایی باعث شده که ما در تمامی ادارک عینی و ذهنی‌مان به دنبال اشتباه بگردیم؛ تمامی این‌ها، طوری طراحی شده که ما را کوچک، ضعیف و غُرغُرو کرده است. اما عشق – نه عشق فویرباخی- نه برای متابولیزم و نه برای پرولتاریا – بلکه عشق به معشوق و به طور مشخص عشق به تو، باعث می‌شود که یک انسان مجدداً حس کند که انسان است.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">در این جهان زنان زیادی وجود دارند که در بین‌شان تعدادی از آن‌ها زیبارویند. اما کجا من می‌توانم چهره‌ای که هر جزء آن و حتی هر چروک آن یادآور بزرگترین و شیرین‌ترین خاطرات زندگی من است را پیدا کنم؟</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">حتی با وجود مواجهه با دردهای بی‌پایان و ضررهای جبران‌ناپذیر وارده بر من، تو شکایتی نکردی.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">من با بوسه زدن به درد، آن را دور می‌کنم، زمانی‌که بر صورت شیرین تو بوسه می‌زنم.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">بدرود عزیز دلم.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">کارل خودت&nbsp;</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">توضیحات:</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">۱) نامه‌ی عاشقانه‌ی کارل مارکس به همسرش «جنی»، که در ۲۱ ژوئن ۱۸۶۵ در منچستر (انگلستان) به رشته ی تحریر در آمده است.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">مطالب داخل کروشه ها [ ] از مترجم است.</font></b></div> text/html 2017-10-31T10:46:01+01:00 naghzname.mihanblog.com صاد حضوری http://naghzname.mihanblog.com/post/352 <b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">بیاید زیر این پست اعلام وجود کنید ببینم چه کسایی هنوز اینجارو میخونن.</font></b><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">دقیقا با اون پنج نفریم که برای اون پست 1+ زدن.</font></b><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">بله!</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">با خود شمام!</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">خجالت نکش خاله جان، بیا جلو ببینم صورتتو تو نور.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">بیا. ترس نداره که.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">سوال مطروحه: به جای کانال بزنم، خودم و خودتون رو خلاص کنم؟</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></b></div><div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">پ.ن: غنیمت بشمرید این کامنتدونی باز رو، بعدا دیگه ازینا گیرتون نمیاد!</font></b></div></div></div> text/html 2017-10-23T07:33:32+01:00 naghzname.mihanblog.com صاد منم که شهره ی شهرم... http://naghzname.mihanblog.com/post/350 <div style="text-align: center;"><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3" color="#6600cc"><i>وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم</i></font></b></div><div style="text-align: center;"><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3" color="#6600cc"><i>که در طریقت ما کافری است رنجیدن...</i></font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3"><br></font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">می بینی؟ به عشق کافر شدی! به عشق کافر شدی و از عشق خارج.برای همین است که نمی خواهی ببینی ام.</font></b></div><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">می بینی؟ مردم به همان چه می نازند که ندارند!</font></b></div> text/html 2017-10-14T12:22:41+01:00 naghzname.mihanblog.com صاد بابالنگ دراز http://naghzname.mihanblog.com/post/349 <b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3"> جودی آبوت برای بابالنگ درازش نامه می نوشت... آخر سر هم به هم رسیدن.</font></b><div><b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">حالا این که مشکل از نامه هاییه که برات مینویسم یا نوع انتشارشون، نمیدونم...</font></b></div> text/html 2017-10-12T03:39:12+01:00 naghzname.mihanblog.com صاد از دوست به یادگار دردی دارم... http://naghzname.mihanblog.com/post/348 <b><font face="arial, helvetica, sans-serif" size="3">درد دادم...<br> درد فهمیده نشدن،<br> درد تبعید.<br> عاشقی در تبعید!<br> <br> سر تا پای وجودم درد می کند.<br> درد مرگ،<br> درد مرگ.<br> <br> "مغزم، مغزم درد می کند از حرف زدن. چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام. خروار خروار حرف، با لحن و حالت های مختلف، مغایر، متضاد و...<br> گفته ام و شنیده ام، خاموش شده و باز بر افروخته ام، پرخاش کرده و باز خود دار شده ام، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند."<br> <br> مثل مادر حسنک وزیر،<br> "مثل وقتی که جلوی دیگران زمین می خوردم، بلند می شدم و می گفتم خوبم و بعدها معلوم می شد که دست و پایم کبود شده؛ آن هم چه کبودی."<br> هیچ کس هم نیست که از چهره ام درد کشیدن را بفهمد.<br> <br> "در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد..."<br> اما نمی دانم چرا دیگر نگاهم نکردی تا آغاز شوم.<br> و من،<br> همان جا تمام شدم.</font></b>