نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته 
صاحب وبلاگ
زیر ذره‌بین
نغزبین‌های امروز: نفر
نغزبین‌های دیروز: نفر
نغزبین‌های این ماه: نفر
نغزبین‌های ماه قبل: نفر
كل نغزبین‌ها: نفر
كل مطالب: عدد
درد دادم...
درد فهمیده نشدن،
درد تبعید.
عاشقی در تبعید!

سر تا پای وجودم درد می کند.
درد مرگ،
درد مرگ.

"مغزم، مغزم درد می کند از حرف زدن. چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام. خروار خروار حرف، با لحن و حالت های مختلف، مغایر، متضاد و...
گفته ام و شنیده ام، خاموش شده و باز بر افروخته ام، پرخاش کرده و باز خود دار شده ام، خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند."

مثل مادر حسنک وزیر،
"مثل وقتی که جلوی دیگران زمین می خوردم، بلند می شدم و می گفتم خوبم و بعدها معلوم می شد که دست و پایم کبود شده؛ آن هم چه کبودی."
هیچ کس هم نیست که از چهره ام درد کشیدن را بفهمد.

"در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد..."
اما نمی دانم چرا دیگر نگاهم نکردی تا آغاز شوم.
و من،
همان جا تمام شدم.



طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: من، تو، کلافگی نویسی، شعرخوانی، شاملو، محمود دولت آبادی، هندزفری،
[ 20 مهر 96 ] [ 10:39 ] [ صاد ]
روبه زار قصه ی ما...

باد می وزید.

روی شانه ات نشستم.

و تو

پرنده ی کوچکی که من بودم را

از روی شانه ات پراندی.



سیل می آمد.

و تو

ماهی قرمز تنگ بلورت را

در دریا رها کردی.



گندم زار طلایی شده بود؛

تو اما

به روباهی که همه ی عمر منتظرت بود فکر نکردی

و رفتی.



طوفان پرنده را با خود برد.

سیل همه ی دنیا را گرفت.

و آفتاب

گندم زار را آتش زد.

اما تو حتی به پشت سرت

نگاه هم نکردی.




طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: من، تو، شازده کوچولو،
[ 25 تیر 96 ] [ 11:25 ] [ صاد ]
...Suddenly those good old days are gone

تلاش می کرد از پله ها بی سر و صدا بالا برود که همسایه ها نترسند. قفل در را که باز کرد موجی از گرما به صورتش خورد؛ گرم ترین بادی بود که می شد بوزد. تابستان بود و هوای پشت بام دم داشت.

پایش را که روی بام گذاشت دیگر خیالش راحت شد. در را پشت سرش بست و همانطور که سعی می کرد گره ی هندزفری اش را باز کند نشست لبه ی دیوار. ترس از ارتفاع داشت، اما دیگر نمی ترسید.. یعنی، دیگر برایش چیزی مهم نبود که بخواهد بترسد یا نترسد.

بالاخره موفق شد گره ی هندزفری اش را باز کند. پلی لیستش را شافل کرد و به ماه خیره شد.. تنها چیزی که برایش باقی مانده بود؛ هرچند به اجبار این کار را می کرد.

خسته بود، دلش می خواست بخوابد. سرش را گذاشت روی دیوار و به پشت دراز کشید. در باز و بستگی چشمانش می دید که چراغ راه پله روشن شده، اما تحمل بیدار ماندن را نداشت و چشمانش را بست.

***

-آندرو؟ آندرو؟ اینجایی؟ بیا شام...

در پشت بام را باز کرد. مدتی طول کشید تا چشمش به تاریکی عادت کند. چشمانش را ریز کرد تا بهتر ببیند، اما اثری از او نبود.

نگران شد. می خواست برود بگوید نبود، کجا ممکن است رفته باشد؟ کجا را دارد برود؟ اما قبل از این که پایش را از در بگذارد بیرون چیزی توجهش را جلب کرد.

پارچه ای به دیوار گیر کرده بود و باد تکانش می داد. جلوتر رفت؛ لباسی به دیوار گیر کرده بود. هندزفری و پلیری هم کنارش بود که از آن صدای آهنگ می آمد.

-آندرو...!


+نه چندان با ربط، نه چندان بی ربط: ناپدید شدن ایلین کلمن، استیون میلهاوسر (همشهری داستان، شماره 41، بهمن 1392، ص 108)


+بشنوید.




طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: من، داستان نامه، فیلم بینی، Beauty and the Beast 2017،
[ 16 تیر 96 ] [ 11:15 ] [ صاد ]
تو ای ناکام، دل دیوانه...
دیگر خیلی به تو فکر نمی کنم. به خودم هم فکر نمی کنم حتی. از فکر نکردن به تو عذاب وجدان دارم. بیشتر به این فکر می کنم که باید به تو فکر کنم تا این که واقعا به تو فکر کنم.

نه، عاشق کس دیگری هم نشده ام.. مگر می شود به  این زودی دوباره عاشق شد؟ فقط یک کمی زیادی قوی شده ام برای عشق؛ به روزهایی فکر می کنم که یک لحظه ی نبودت هم عذاب الیمی بود و می بینم که از آن مهلکه نجات پیدا کردم و هنوز زنده ام.

همه چیز به طرز اعجاب انگیزی ساده است؛ بعد از آن جوابی که به پیامم دادی ساده شد.. تو دیگر مرا نمی خواهی. من از جایی که یک بار گزیده شده باشم دیگر عبور نمی کنم.. اخلاق مزخرفی دارم، خودم می دانم.

ما دو خط متقاطعی بودیم که یک نقطه ی مشترک داشتیم، اما فکر می کنم دیگر راهمان از هم جدا شده... خداحافظ خط متقاطع من. تک تک لحظات خوبمان را یادم خواهد ماند. متشکرم از این که یادم دادی خودم را دست پایین نگیرم.


+می بینی منطق با عشق چه می کند؟ برای همین است که آقای ف. می گفت باید با عقل عاشق شد که نتواند بهانه بتراشد برای نبودن، نخواستن...

+هیچ وقت حتی فکرش را هم نمی کردم که روزی سیاست از تو برایم پررنگ تر شود.. نسبت به نبودنت که دچار بی تفاوتی شده ام، نکند نسبت به خاطراتت هم دچار بی تفاوتی شوم؟!

+دلم می خواهد یک بار دیگر آن حس عجیبی که موقع حرف زدن با تو دچارم می کرد را احساس کنم.. همان لحظه ی خاصی که یکی از ضربان های قلبم جا می افتاد، وقتی با چشمانت لبخند می زدی و می گفتی "جانم"...

+بشنوید.

پ.ن: دویست و هشتاد و چهار.

پ.ن2: این هایی که به پست تولدم منفی دادن دل شان می خواست که به دنیا نمی آمدم؟ حق دارند البته، من هم دلم می خواست به دنیا نمی آمدم.



طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: تو، من، هندزفری،
[ 3 خرداد 96 ] [ 11:04 ] [ صاد ]
با خود ِ بغل کرده ام ایستاده بودم زیر آسمان و به هاله ی نقره ای رنگی که بین ابرها برای خودش می درخشید نگاه می کردم و به محالات زندگی ام فکر؛ انگار که آن جا ظاهر شده باشد شروع به حرف زدن کرد:
-فقط فکر کردن فایده نداره، باید یک کاری بکنی...

از این که کسی آن جا، پشت سرم ایستاده بود جا خوردم، اما احساس می کردم توانایی اش را ندارم که سرم را برگردانم و صورتش را نگاه کنم. همان طور که هاله ی نقره ای را نگاه می کردم، گفتم:
-خودم میدونم، اما چه کارش میشه کرد؟ دیگه هیچ امیدی بهش ندارم...

گویی که پوزخندی زده باشد، گفت:
-پس من برای چی اینجام؟ دست هات.. کافیه دست هات رو به من بدی!

انگار که مجبور به اطاعت کردن امرش باشم برگشتم و دستم را به سمتش دراز کردم. به صورتش، به چشمانش که نگاه می کردم تمام خاطراتی در ذهنم مرور می شد که متعلق به من نبودند.

ترسیدم، تلاش کردم صورتم را برگردانم. می دانست. بیشتر نگاهم کرد و لبخندی صورتش را پوشاند:
-لازم نیست از دست من فرار کنی. من همه چیز رو میدونم. من تنها کسی هستم که میتونه کمکت کنه. تنها کسی هستم که میتونه دردهات رو کم کنه. کافیه یک تکه اش رو به من بدی، اونوقت می بینی که چقدر سبک شدی.

احساس می کردم می فهمم. سرم را به نشانه ی موافقت تکان دادم و نگاهش کردم. دستانم را که رها کرد یک قطعه ی کوچک درخشان در دستانش بود. گفت:
-حالا می بینی که چقدر سبک شدی، به سبکی یک پر!

نفهمیدم کی رفت، اما صدایش را هنوز می شنیدم که می گفت: حالا دیگر می توانی پرواز کنی!

راست می گفت. سبک شده بودم؛ اما طولی نکشید که دوباره درد بر من مستولی شد. هر باری تکه ای را به او می دادم و سبک می شدم، هر بار زمان سبک بودنم تقلیل می یافت.

دفعه ی آخری که دیدمش حال خیلی بدی داشتم. می دانست به دیدنش می روم، قبل از من آمده بود. گفت:
-آخرین تکه را هم که بدهی، دیگر هیچ زجری نمی کشی.

مردد بودم، اما نگاهش سرشار از اطمینان بود. زمانی که دستم را به طرفش دراز کردم نمی دانستم تا شروع درد ابدی لحظه ای بیشتر فاصله ندارم؛ فقط کافی بود دستم را رها کند.

دستم را که رها کرد موجی از درد بود که در وجودم بالا می آمد. به سرم که رسید پاهایم دیگر تحمل وزنم را نداشت؛ افتادم روی زمین. سرم را صدای زنگ پر کرده بود.

بالای سرم ایستاده بود. صدای زنگ مغزم نمی گذاشت صورتش را ببینم، اما می توانستم درک کنم که لبخند می زد و نگاهم می کرد؛ گویی خوشحال بود که ناتوان جلوی پایش افتاده بودم.

-بالاخره طلسم کامل شد.. طلسم ماه، طلسم عاشقان دور از هم! روح تو دیگه متعلق به منه. نگران نباش، از این به بعد هیچ چیز حس نمی کنی.. فقط درد و درد و درد! خوش بگذره!

دیگر هیچ وقت ندیدمش؛ حتی با وجود این که همان جا بی حرکت روی زمین افتاده بودم و برف می بارید.



طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: تو، من، صاد، شعرخوانی، حافظ،
[ 8 فروردین 96 ] [ 18:38 ] [ صاد ]
گاهی اوقات فکر می کنم باید نبودنت را بپذیرم
از دست و پا زدن بیهوده پرهیز کنم و بگذارم در این درد، در این اندوه غرق شوم
اما بعدش چشم باز می کنم می بینم تنها در کوهستان گیر افتاده ام، آن هم در زمستان.
این توهمات هم به خاطر سرمای زیاد است احتمالا.

دستانم، بدنم بی حس شده؛
قبلترش از سوز سرما گزگز می کرد.
قلبم اما هنوز در سینه ام می تپد،
به خاطر تو می تپد...

دیگر چیزی نمانده اما،
من در این کوهستان یخ زده گیر افتاده ام.
نه، راه نجاتی نیست.
بیدار ماندن بدون داشتن امید به وجود نجات دهنده چه فایده ای دارد؟

باید چشمانم را ببندم
و می بندم.

تنها، در پناهگاه کوهستانی ام گیر افتاده ام؛
راه خروجی نیست.
و صدایی در این کوهستان سرد در گوشم می گوید:
"نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی"

+عنوان انتخاب شده از Let it go.
+بشنوید: 1، 2، 3.

Suicidal thoughts

 ,P.s: I don't think you realize what you mean to me
...Not the slightest clue



طبقه بندی: دستباف،
برچسب ها: تو، من، مرگ، شعرخوانی، فروغ فرخزاد، هندزفری،
[ 3 اسفند 95 ] [ 17:49 ] [ صاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 9 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره من

می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic