نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته 
صاحب وبلاگ
زیر ذره‌بین
نغزبین‌های امروز: نفر
نغزبین‌های دیروز: نفر
نغزبین‌های این ماه: نفر
نغزبین‌های ماه قبل: نفر
كل نغزبین‌ها: نفر
كل مطالب: عدد
نکته ای از انجیل
در آیه 3:3 آمده است: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»

این آیه برخی از خانم های کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانم ها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند. 


همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت. 


وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسید آیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگه دارد، بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد. زن لحظه‌ای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.» 


اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.  این مطلب را منتقل کنید. همین حالا کسی محتاج این است تا بداند که خدا در حال نگریستن به اوست و او در حال گذراندن هر شرایطی که باشد، در نهایت فردی بهتر خواهد بود. 


«زندگی چون یک سکه است. تو می‌توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»




طبقه بندی: نغزینه، اندرزگو، وب نوشت،
برچسب ها: داستان نامه،
[ 5 آذر 89 ] [ 13:56 ] [ صاد ]
نظرات
همسران ما!
روزی، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترین ها هدیه می کرد.

همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطرداشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود.

همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را دراین مورد کمک می کرد.

همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی درحفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت،اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.

روزی پادشاه احساس بیماری کرد وخیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پرتجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت: من چهار همسر دارم، اما الان که در حال مرگ هستم تنها مانده ام. بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت: من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباس های فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟ او جواب داد: به هیچ وجه! ودر حالی که چیز دیگری می گفت از کنار او گذشت.

جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرورفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت: در تمام طول زندگی به توعشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟ او جواب داد: نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.

قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت: من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟ او گفت: متأ سفم! در این مورد نمی توانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم.

جواب او همچون گلوله هایی از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند: من با تو خواهم آمد. همراهت هستم. فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم. پادشاه نگاهی انداخت، همسراولش بود! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم.

درحقیقت، همه ما در زندگی کاری خویش چهار همسر داریم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به این که تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترک سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد. همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما، همکاران هستند. فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که مارا تا محل بعدی همراهی کنند. همسر اول ما عملکرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرتو خوشی از آن غفلت می نماییم. در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است. همین حالا احیایش کنید، بهبودش ببخشید و مراقبش باشید!



طبقه بندی: نغزینه، اندرزگو، وب نوشت،
برچسب ها: داستان نامه،
[ 1 آذر 89 ] [ 16:01 ] [ صاد ]
نظرات
عشق
عشق یعنی خلوت و راز و نیاز
عشق یعنی محبت و سوز و گداز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز
عشق یعنی نغمه ای از روی ناز
عشق یعنی کوی ایمان و امید
عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی یک ترنم از یه یار
عشق یعنی سبزی باغ و بهار
عشق یعنی لحظه دیدار یار
عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده بوس و کنار
عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر
عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی
عشق یعنی حس نرم اطلسی
عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی همکلام بی صدا
عشق یعنی بی نهایت تا خدا
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به دار اویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن
عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی یک تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی رسم دل برهم زدن....
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن



طبقه بندی: نغزینه، وب نوشت،
برچسب ها: شعر،
[ 1 آذر 89 ] [ 16:00 ] [ صاد ]
نظرات
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 8 :: ... 5 6 7 8

درباره من

می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات