نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته 
صاحب وبلاگ
زیر ذره‌بین
نغزبین‌های امروز: نفر
نغزبین‌های دیروز: نفر
نغزبین‌های این ماه: نفر
نغزبین‌های ماه قبل: نفر
كل نغزبین‌ها: نفر
كل مطالب: عدد
" قـ ـاصـ ـدک هـ ـا"
این روزها سهم من از قاصدکـ ها تنها دیدن رقصیدنشان در باد است...

گویی قاصدک ها هم با تو، هم پیمان شده اند

بیـ خبر می آیند

میـ رقصند

بیـ دلم می کنند

و بیـ صدا میـ روند...

چرا دیگر برایم خبری نمیـ آورند؟



طبقه بندی: نغزینه، وب نوشت،
برچسب ها: دلتنگی جات،
[ 31 مرداد 91 ] [ 15:29 ] [ صاد ]
و این آغاز انسان بود ...

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.


فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.


انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.


خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...


و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.


و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.


خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست. عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی.


و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را.


واین آغاز انسان بود...




طبقه بندی: نغزینه،
برچسب ها: داستان نامه، عرفان نظرآهاری،
[ 16 تیر 91 ] [ 17:50 ] [ صاد ]
بهشت
درویشی قصه ی زیر را تعریف میکرد:
مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود، وقتی که مرد همه گفتن به بهشت رفته.
آدم مهربانی مثل اون حتما به بهشت میره...

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیرش نرسیده بود و استقبال ازش با تشریفات مناسب انجام نشد.


فرشته نگهبانی که باید اون رو راه می داد سریع یه نگاه به فهرستی که دستش بود انداخت تا اسم اون رو پیدا کنه ولی وقتی اسم اون رو پیدا نکرد، اون رو به جهنم فرستاد.

در جهنم هیچکس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمیخواد و هرکس میتونه به اونجا بره.

مرد وارد شد و اونجا موند...

چند روز بعد شیطان با خشم به
 دروازه بهشت رفت و یقه ی فرشته نگهبان رو گرفت و گفت: این کار شما تروریسم خالصه.

نگهبان که نمیدونست جریان چیه پرسید: مگه چی شده؟

شیطان که از خشم قرمز(منظورش اینه که قرمزش تیره تر شده بود !! :دی) شده بود گفت اون مردی که به جهنم فرستادید اومده کار و زندگیمون رو بهم ریخته. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش میده و به درد دلشون میرسه. حالا همه دارند تو جهنم باهم گفتگو می کنند و همدیگرو بغل می کنند و می بوسند. جهنم جای این کارها نیست که!! لطفا این مرد رو پس بگیرید.

وقتی قصه به اینجا رسید درویش گفت:
 با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تورو به بهشت برگردونه...



طبقه بندی: نغزینه،
برچسب ها: داستان نامه،
[ 10 تیر 91 ] [ 15:20 ] [ صاد ]
تو و شکلات

با یک شکلات شروع شد.

من یک شکلات گذاشتم تو دستش، اونم یک شکلات گذاشت تو دستم.

من بچه بودم اونم بچه بود.

سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد و دید که منو میشناسه.

خندیدم.

گفت: دوستیم؟

گفتم: دوست دوست.

گفت: تا کجا؟

گفتم: دوستی که تا نداره!

گفت: تا مرگ.

خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره!

گفت: باشه تا پس از مرگ.

گفتم: نه نه نه نه نه! تا نداره!

گفت: قبوله تا اونجا که همه دوباره زنده میشن. یعنی زندگی پس از مرگ باز هم با هم دوستیم؟

تا بهشت، تا جهنم! تا هرجا که باشه من و تو با هم دوستیم!

خندیدم و گفتم: تو براش تا هرجا که دلت میخواد یک تا بزار!

اصلا یک تا بکش تا از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من اصلا براش تا نمیذارم.

نگام کرد، نگاش کردم . باور نمی کرد. می دونستم اون میخواست حتما دوستیمون تا داشته باشه. دوستی بدون تا را نمیفهمید!!!

گفت: بیا واسه دوستیمون یک نشونه بذاریم.

گفتم: باشه تو بذار.

گفت: شکلات باشه؟

گفتم: باشه.


هر بار یک شکلات می ذاشت تو دستم، منم یک شکلات می ذاشتم تو دستش.

باز همدیگرو نگاه می کردیم، یعنی که دوستیم. دوست دوست!

من تندی شکلاتام و باز می کردم و می ذاشتم تو دهنم و تند تند می مکیدم.

می گفت: شکمو! تو دوست شکموی منی! و شکلاتشو می گذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ.

می گفتم: بخورش.

می گفت: تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه.

صندوقچه ش پر از شکلات شده بود. هیچکدومشو نمی خورد. من همشو خورده بودم.

گفتم: اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرم ها اونوقت چی کار می کنی؟

می گفت: مواظبشون هستم.

می گفت: می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم .

و من شکلاتمو میذاشتم تو دهنمو می گفتم: نه نه نه! دوستی که تا نداره!!


یک سال، دوسال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیست سالش شد.

اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم.

من همه شکلاتامو خوردم. اون همه شکلاتاشو نگه داشته.

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه. می خواد بره اون دور دورا.

میگه میرم اما زود برمی گردم. من که می دونم اون دیگه بر نمی گرده!

یادش رفت به من شکلات بده. من که یادم نرفته، شکلاتشو دادم.

تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش. یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم: بیا این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت.

یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش. هر دوتا رو خورد.

خندیدم. می دونستم. دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره! مثل همیشه.

خوب شد همه رو خوردم. اما اون هیچکدوم رو نخورده!

حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟!!





طبقه بندی: نغزینه، وب نوشت،
برچسب ها: داستان نامه،
[ 8 تیر 91 ] [ 15:31 ] [ صاد ]
جای خالی سفید...
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند، به جز مداد سفید...

هیچ کسی به او کار نمی داد. همه می گفتند: تو به هیچ دردی نمی خوری...

یک شب که مداد رنگی ها، توی سیاهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد...

ماه کشید، مهتاب کشید، و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

صبح توی جعبه ی مداد رنگی، جای خالی او، با هیچ رنگی پر نشد...



طبقه بندی: نغزینه، وب نوشت،
[ 9 اسفند 90 ] [ 17:44 ] [ صاد ]
و او، هنوز هم او بود...

حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.


زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بد‌گویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.


وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.


من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.


با رفتن او، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم. اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!


حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه؟ همین!


حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.


در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گرد هم سوخته بود...




طبقه بندی: نغزینه، اندرزگو،
برچسب ها: داستان نامه،
[ 4 اسفند 90 ] [ 13:58 ] [ صاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره من

می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات