تبلیغات
نغزنامه - مطالب اندرزگو
نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته
به قول شاعر که میگه:

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند
جوانان سعادتمند پند نوجوان دانا را (پیر هم خودتی!
)

حال، ما هم نصایحی چند برای شما عزیزان داریم؛ باشد که رستگار شوید!

1. هیچ وقت گوشی دیگران رو مسخره نکنید؛ حتی اگه نوکیا 1208 باشه! چشه مگه؟ گوشی به این خوبی! (مهتاب، ببخش!
)
2. هرگز عکسی که با گوشیتون از یکی گرفتید رو بدون اجازه ش آپ نکنید! (کیمیا، عفو کن! )

3. هیچ وقت سعی نکنید با تهدید گوشی دیگران به انداختن در آب، شارژ زور از اونها بگیرید! (بابااااا! )
4. هیچ وقت در فکر این نباشید که گوشیتون رو بالاتر از قیمت نو بفروشید؛ حتی به افراد بی اطلاع. (مامان!
)
5. هرگز گوشیتون رو به دستشویی نبرید!
6. برای اینکه دست هاتون رو بشورید، هرگز گوشیتون رو روی آفتابه نذارید! (کوفت!
  بهتر از اینه که آدم گوشیش بیفته تو چاه مستراح که! حداقل تمیز تر و بهداشتی تره!)
7. و در آخر باز هم اگه گوشیتون افتاد داخل آب، هرگز اون رو توی برنج نذارید. چرت میگن که مث اولش میشه؛ فقط بیشتر گند میزنه توش! چون نشاسته و خرده های برنج میره داخل درز های گوشی.

و اینگونه می شود که همانند من بدبخت می شوید!




مضمون: چند سطری ها، طنزک، اندرزگو،
برچسب ها: خاطره بافی،
در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می‌کرد.

پدر خانواده از اینکه دختر ۵ ساله‌شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏ آمد.

دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود…

صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا! این هدیه من است.

پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود!

 پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی‌دانی وقتی به کسی هدیه می‌دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟

 اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: باباجان! من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم.

 چهره پدر از شرمندگی سرخ شد. دختر خردسالش را بغل و او را غرق بوسه کرد.


دیروز به تاریخ پیوست. فردا معماست و امروز هدیه است.




مضمون: نغزینه، اندرزگو، وب نوشت،
برچسب ها: داستان نامه،
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کرد، به لستر گفت: «آرزویی کن تا برآورده کنم.» لستر هم با زرنگی آرزو کرد «دو آرزوی دیگر داشته باشم!». بعد با هر کدام از این دو آرزو، آرزو کرد سه آرزوی دیگر داشته باشد. آرزوهایش شد شش تا. با هر کدام از این شش آرزو، سه آرزوی دیگر خواست و... از هر آرزویش برای خواستن آرزویی دیگر استفاده کرد. تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ۵میلیارد و ۷میلیون و ۱۸هزار و ۳۴ آرزو!

بعد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و مشغول شد: کف می زد، می رقصید، جست و خیز می کرد، آواز می خواند و برای داشتن آرزوهای بیشتر و بیشتر آرزو می کرد. 
این در حالی بود که دیگران می خندیدند و گریه می کردند و عشق می ورزیدند و محبت می کردند.

لستر وسط آرزوهایش نشست و آنقدر آنها را روی هم ریخت تا مثل تپه ای از طلا شد. بعد شمردن را آغاز کرد.
آنقدر شمرد تا پیر شد.

شبی پیدایش کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بود.
آرزوهایش را شمردند.
حتی یکی از آنها هم کم نشده بود.
همه نو بودند و برق می زدند.

بفرمایید چند تا بردارید!
اما به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و لبخندها و کفش ها، همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!




مضمون: اندرزگو، وب نوشت،
برچسب ها: داستان نامه،

حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.


زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بد‌گویى از همسرش و گفت: شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.


وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.


من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.


با رفتن او، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم. اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!


حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه؟ همین!


حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.


در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گرد هم سوخته بود...





مضمون: نغزینه، اندرزگو،
برچسب ها: داستان نامه،
یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت. او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت.

در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند. بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.

۴ دقیقه بعد:
ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.

۵ دقیقه بعد:
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.

۱۰ دقیقه بعد:
پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.

۴۵ دقیقه بعد:
نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع ۳۲ دلار کاسب شد.

یک ساعت بعد:
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.

بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «جاشوآ بل» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا. او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳٫۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود. تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود.

داستان واقعی!
این یک داستان واقعی است. واشنگتن پست در جریان یک آزمایش جامعه شناختی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.

سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند:
در طول زندگی خود چقدر زیبایی  در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟

به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟ در تشخیص زیبایی های اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟ 

تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟(به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص می دهیم یا هیجان تبلیغات و قیمت آن؟!)

و نتیجه‌ای که از این داستان گرفته می‌شود:
اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم.. پس، از چند چیز خوب دیگر در زندگی‌مان غفلت کرده ایم؟؟؟؟




مضمون: نغزینه، اندرزگو،
برچسب ها: داستان نامه،
از خدا پرسیدم: خدایا چگونه میتوان بهتر زندگی کرد؟

خدا پاسخ داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر، با اعتماد زمان حالت را سپری کن و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز. شک هایت را باور کن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است؛
فقط اگر بدانی که چگونه زندگی کنی.




مضمون: نغزینه، اندرزگو،
برچسب ها:


(صفحات: 6) 1 2 3 4 5 6


می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy

نویسنده: صاد
زیر ذره بین
  • تمام نغزبین ها:
  • نغزبین های امروز:
  • نغزبین های دیروز:
  • نغزبین های این ماه:
  • نغزبین های اون ماه:
  • همه ی نوشته ها:
  • آخرین مطلب نوشته شده در: