تبلیغات
نغزنامه - سه نفر + یک اشانتیون هیپوپتامسی(!) + تمامی آن دیگری ها!
نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته
یادت هست روز های اول را؟ روز هایی که هر کداممان از یک مدرسه آمده بودیم؟ من از... و تو...

روز های که من از شوق به دست آوردن یک دوست واقعی در پوست خود نمی گنجیدم. روز هایی که من از تنهایی هایم می گفتم و تو از بیماری مادربزرگت.روز هایی که عاشقانه ـیمان شروع شد!

البته همیشه حس می کردم که مرا به عنوان یک دوست قبول نداری و صرفا جهت پر کردن وقت و تنها نبودنت هستم. اما هیچ وقت از تو دست نکشیدم، حتی با اینکه حال آن دیگری به جمع دو نفره مان اضافه شده بود!

من با تمام وجود می پرستیدمت اما این تو بودی که همراه با آن دیگری زجرم می دادی. آن دیگری که حال در بوستون به سر می بَرَد!

همیشه دستم می انداختید و مسخره ام می کردید، و هیچ وقت ندانستی که عشق من به تو واقعی بود... زیرا تو خودم بودی! تو من دیگری بودی. تو آینه ی تمام نمای من بودی و این، آن دیگری بود که حسد می ورزید به ما. به شباهت بی حد ما و به عشق من به تو. تویی که سرنوشتم را عوض کردی!

یادت هست سال اول را؟ گریه هایم را؟ از شمارش خارج شده بودند! هیچ وقت یادم نمی رود آن سال را. اولینش برای آن بود که معلم ریاضی جایم را عوض کرد و آخرینش...

و تو چه می دانی که تابستان آن سال چه بر من گذشت! و این تو بودی که به من می گفتی مغرور، اما نمیدانستی که غرور بی حد من به خاطر داشتن تو بود! غروری که شکستی آن را...

سال بعد...
باز هم با یکدیگر در یک کلاس بودیم؛ اما این بار من تنها نبودم، بلکه هیپوپتامسی همراه داشتم! من و هیپوپتامسم را مسخره می کردید، تو و آن دیگری. اما نمیدانی که چه هیپوپتامس رامی بود آن موقع! اصلا لگد نمی پراند و شاخ نمی زد؛ فقط و فقط مشغول سم های تیمبرلندش بود و بس!

یادم نمی آید که بعدش چه شد، اما خوب یادم هست امتحانات نوبت اول را، که من و تو در یک کلاس بودیم و آن دیگری را؛ که هر از گاهی از کلاس بغلی می آمد و مانند بز سلامی می داد و می رفت!

تا آنکه...، آن دیگر بعدی سر و کله اش پیدا شد. و این، او بود که چشمانت را باز کرد. بر روی حقایق باز کرد چشمانت را... حقایق خودت، و حقایق آن دیگر اولی. او بود...، کسی که به اندازه ی دنیایی مدیون و ممنونش هستم!

سال دوم سال خیلی خوبی نبود. البته از جهت هایی خوب بود، اما از جهاتی دیگر...
سال دوم بود که من از دست هیپوپتامسم خلاص شدم و تو از دست آن دیگر اولی!

تابستان سال دوم بود که یاد گرفتم چگونه خلأ نبودنت را پر کنم. نبودت را با دوستانی پر می کردم که تازه یافته بودم. مجازی بودند! اما... دوست بودند دیگر! چه فرقی دارد مجازی یا حقیقی اش!

سال سوم دور شدی از من؛ خیلی دور... و این آغاز دوری تو از من بود.
دور شدنی که به خاطر ثابت هابل هم چنان ادامه دارد. و من و تو چه می دانیم که تخریب بزرگ چه زمان رخ خواهد داد؟ و این همان هابل بود که دهانمان را سرویس کرد! مرتیکه خل و چل با آن ثابتش!

بعد از آن دیگر دومی، آن دیگر های زیادی برایت پیدا شدند.
ک.ک.ب، ش.ث.ش، ن.س و دیگرانی که هیچ گاه من را با وجودِ وجود داشتنم ندیده بودند! اما موقعیت اکازیون من هنوز هم تو بودی. دیگران را به خاطرت در آب نمک خوابانده بودم!

یادت هست روزی را که ش.ث.ش صورتش را در 2 میلی ممتری صورتم قرار داد و با تعجب از تو پرسید: "این کیست، فلانی؟!" در این موقع بود که من تمام تلاشم را کردم تا خودم را به تو نزدیک تر کنم؛ اما باز هم آن ثابت لعنتی کار خودش را کرد!

به قول عرفان اسماعیلی: " مانند مورچه هایی که روی صفحه ای قرار گرفته اند که در حال کشیده شدن از همه ی جهات است. و مورچه ها سرعتی به دلیل راه رفتن خودشان دارند و سرعتی هم به دلیل کشیده شدن صفحه." و من آن مورچه ی ثابتی بودم که رفتن تو را تماشا می کرد!

یادت هست روز آخر را؟ آن روز که محکم بغلت کردم؟ همان روزی که جشن داشتیم را می گویم. نمیدانم چه مدت طول کشید. به گمانم نیم ساعت! و این تو بودی که گفتی: "بس است دیگر، فلانی! احساساتی نباش! باز هم می بینیم همدیگر را" اما...

کجایی؟ حتی در آن تولد کذایی نتوانستم پیدایت کنم. البته، در آن تولد های کذایی! و همان روزی که ش.ث.ش تلفن کرد به من و گفت که فلانی گفته که دیگر به خانه شان زنگ نزنی، دانستم که کابوس ندیدن تو به یقین پیوست! و تو نمیدانی که من چه احساس گناهی می کردم و چه عذاب وجدانی داشتم که همه ی این ها به خاطر من است؛ و تو برای دلداری دادن من آن حس را مسخره کردی و گفتی: "خاک بر سر آن احساست"

دوره عوض شد...
ســال عوض شد...

هنوز هم از لحاظ سنی بچه می پنداشتنمان، اما دیگر بچه نبودیم! هر دو به اندازه ای سختی کشیده بودیم که در عرض 6 ماه، 20 ساله شده بودیم. گمان نکنم باور کنی، اما دست هایم می لرزد! روزانه انواعی از قرص ها را می خورم، مانند قرص قلب. پیرزنی شده ام برای خودم!!

تو از لحاظ مکانی به من نزدیک تر شدی؛ من اما...! تو مدرسه ات نزدیک خانه مان است، اما حتی سری به من نزدی! هنوز فراموش نکردم کادویی که به من بدهکاری، و کادویی که از من طلب داری را. 1-1، مساوی!

می گویی دلتنگم شده ای؛ اما هنوز هم مانند قبل این منم که به تو زنگ می زنم، و این تویی که هر بار می گویی قصد داشته ای به من زنگ بزنی! تو در تمام این سال ها فقط 5 بار به من زنگ زده ای...

می دانم سرت با آن دیگری هایت گرم است، می دانم...!
مشغولشان باش، مانند همیشه...
من هم مانند همیشه با تمام وجود عاشقت هستم...!

مگر کار عاشق جز اینست که معشوق زجرش دهد و او دم بر نیاورد؟
مگر جز اینست که معشوق ناز کند و او ناز بخرد؟
مگر جز اینست که رنج دوری از معشوق را تحمل کند و هیچ نگوید؟


من هنوز هم با تمام وجود عاشقت هستم...!








مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، دوست، دوستی، کلافگی نویسی، دلتنگی جات، خاطره بافی،




می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy

نویسنده: صاد
زیر ذره بین
  • تمام نغزبین ها:
  • نغزبین های امروز:
  • نغزبین های دیروز:
  • نغزبین های این ماه:
  • نغزبین های اون ماه:
  • همه ی نوشته ها:
  • آخرین مطلب نوشته شده در: