تبلیغات
نغزنامه
نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته
زمان: تابستان 91

همین چن ماه پیش بود که قرار شد یه جلسه ی کلاس زبان رو بیرون از آموزشگاه برگزار کنیم. مدتی به بحث و جدل گذشت تا اینکه آخرش دیدیم که بالا استخر* از همه گزینه های پیشنهادی دیگه مناسب تره. قرارمون ساعت 8 صبح بود. قرار بود اگه معلم زبانمون تونست توریست با خودش بیاره که متاسفانه فقط دو تا فرانسوی موجود بودن!!

بعد از اینکه به اونجا رسیدیم و وسایلمون رو گذاشتیم توی یه آلاچیق، شروع کردیم به بازی کردن! اوایلش والیبال بازی می کردیم (بخونید میکردن! من از والیبال خوشم نمیاد و در نتیجه فقط گزارش میکردم) تا زمانیکه به خاطر اینکه گل ها رو تازه آب داده بودن، توپمون رفت تو گل!! 

بعدش پانتومیم انجام دادیم، ولی وقتی که دیدیم این کار چقدر کسل کننده س ازش دست کشیدیم.

 و آن زمان بود که جو ما را گرفت!!

بماند که چه مسخره بازی هایی در آوردیم! بماند که چه کارهای دور از شأنی انجام دادیم!! بماند که 1/100 ش هم قابلیت گفتن نئاره! بماند که پدر من در اون لحظه شاهد این اتفاقات بوده! بماند که clap,clap رو به همه یاد دادیم!!

تا اون جایی پیش رفتیم حتی که وقتی از یه جایی رد میشدیم، همه میگفتن clap clap!! حتی فک کن؛ ما رفته بودیم دستشویی، بعد آینه پشت دیوار دستشویی مردونه بود، من نمیدونم چطور اون دو تا پسرا ما رو از رو صدامون شناخته بودن (یا شاید ما رو موقع رفتن به دستشویی دیده بودند) ولی یکیشون گفت:clap clap، اون یکی هم در جواب برگشت گفت: clapم کثیف شده، بزار بشورمش!!  

پسره ی احمق فک میکرد معنی "دست" میده این کلمه! بعد ما هم بش یاد آوری کردیم که این معنی دست زدن رو میده، نه خود دست!! (البت این یاد آوری همراه یه سری فوش و اینا بود!)

خلاصه این که بعدش یه نیم ساعتی کلاس برگزار کردیم؛ ناهار خوردیم و عکس گرفتیم. بعد هم از اون همه پله رفتیم بالا که موقع برگشتن یکی از دوستان حماقت کرد و توپ والیبال مذکور رو پرت کرد از پله ها پایین، که ... !

-چلپ! (افکت افتادن در آب)

توپه  مستقیما رفت توی اون قسمتی که آبِ مثلا آبشار** رو جمع میکنه!! حالا این دوست ما هم که تیریپ ندامت برش داشته، میره اونجا تا توپه رو بیاره ولی خودش به جای توپه گیر میکنه اونجا!! ما هم هر کاری میکنیم نمیتونیم بیاریمش بالا، خودش هم چون شلوار لیش تنگه نمیتونه پاشو بذاره اون قسمت لبه مانند و بیاد بالا. در این موقع یه مردی عینک دودی به چشم نزدیک میشه؛ که ما به اشتباه فک میکنیم این فرشته ی نجات دوستِ خرمونه، ولی نیس. این مردک یه مقداری به وضع اسفناک(؟) این دوستمون میخنده، بعد یه مقدار نصیحت میکنه به دوستمون که پاتو کجا بذار و اینا. وقتی ما داشتیم به تلاش های دوستمون نیگا می کردیم، میذاره میره، وقتی سرمون رو آوردیم بالا دیدیم تو افق محو شده! :دی

بعد ما تصمیم گرفتیم که بجوری بکشیمش بالا، ولی هر کاری کردیم نشد!! نرده های دور اون قسمت خیلی بلند بودند. حالا فک کن ما در مرکز توجه مردم و اینا ...

بعد از یه نیم ساعتی تلاش، معلم زبانمون به دو تا پسر که اون پایین وایساده بودند و داشتند به ما می خندیدند، میگه که این دوستمون رو بکشن بالا. یکیشون هم تیریپ ورزشکاری اومد جلو، رفت اونور نرده هه، دوستِ دیوونمون رو کشید بالا. آخرش هم دو تا تیکه بهمون انداخت و رفت!!

 و از آن روز به بعد شد که پدر گرامِ من، دیگر نگذاشت که من با دوستانم بروم بیرون!! و از آن روز تا به حال،  در خانه پوسیدیم!!
.........................

پ. نون:

* بالا استخر: یکی از مکان های تفریحی همدان که ما بهش میگیم "بالا استخر"، ولی اسم اصلیش "مجتمع تفریحیِ استخر عباس آباد"ه که به اختصار میگن "استخر عباس آباد"؛ البته "تپه ی عباس آباد" هم بش میگن. یه سری عکس از این مکان میتونید در ادامه ی مطلب ببینید.

**  استخر عباس آباد یه جایی داره که یه عالمه پله س. از اونا میری بالا، میرسی به یه جایی که شبیه یه دیوار بلنده و ازش مث آبشار آب میاد. ( برای روشن تر شدن، عکس آخری رو میتونید نیگا کنید)


ادامه مطلب


مضمون: چند سطری ها، طنزک،
برچسب ها: خاطره بافی،
زمان: امروز - زنگ آخر - تست ریاضی

سوالا رو که دادن یه نیگایی همچین بهشون انداختم ینی که من بلدم و اینا؛ ولی در کمال نا باوری دیدم که فقط 2-3 تا بلدم.  اون دو سه تا رو جواب دادم بعد دیدم که دیگه هیچی یادم نیس!

حتی یادم نمیومد چی کار می کردیم که یه معادله بیشمار جواب داشته باشه یا اصن جواب نداشته باشه!! خلاصه سرتونو به دیوار نکوبونم خودمم نمیدونم چی شد که یه دفعه دیدم سرم رو میزه و دارم گریه می کنم. ینی گریــــــــه ها! یه مدل خفن تر از این:

معلم شـــاسکول: اون کیه که داره میخنده؟!! ()
همه ی بچه ها با هم: نمیخنده که! گریه میکنه!!
اونم جای دلداری دادن که تو بلدی و اینا، بر میگرده میگه:"هر کی هر چی بلده جواب بده، اگرم بلد نیس پاشه بره بیرون."

 بعدش هم که منو به زور فرستاد بیرو برو آب بزن صورتت. منم رفتم آب زدم و برگشتم و دیدم که باز هم هیچی نمیفهمم از سوالا. این شد که یه 10 دقیقه باهاشون ور رفتم و آخر سر هم یه نامه ی فدایت شوم ( برای معلمه بالای برگه نوشتم که من سه جلسه غایب* بودم و اینا و با وجودی که از بچه ها دفتر هم گرفتم ولی هیچی نفهمیدم خو؛ چون اون دانش آموز مورد نظر فقط سوال و جواب ها رو نوشته و نه جزوه ی درسو. بعد هم نوشتم که این واقعا انصاف نیس که یه دانش آموزی با تقلبای دوستش همیشه نمره ی بالا میگیره ولی من... .

خدا منو ببخشه که نامردی کردم در حقشون! ولی خو، واقعا انصاف نیس!

بدینگونه شد که اولین نفر (!!) برگه م تحویل دادم و با یکی از بچه ها زدم بیرون!

پایان یک روز افتضاح!!
..............................

پ.ن. به خاطر آنفولانزای سختی که گرفته بودم.
پ.ن.ن. یادم اومد که معلمه هم قبل از تحویل دادن برگم همون چیزایی رو که براش نوشته بودم بم گفت! البت غیر از اون تیکه ی تقلب و اینا! گفت: چه انتظاریه که تو از خودت داری خو؟!
پ.ن.ن.ن. همم، همین الان یادم اومد که صبح هم دینی ج ندادم؛ فک کنم 0 گذاشت. بیخیال باو!!
پ.ن.ن.ن.ن. از  دیشب تا حالا اینقدر گریه کردم چشام داره در میاد! حالا نگو چرا دیشب، این اتفاقات که مال امروزه! جریان داره خو! ولی به شما مربوط نی! :پی
پ.ن.ن.ن.ن.ن.  فقط یه ایرانی میتونه جملاتی به کار ببره که شونصد تا فعل داشته باشه!!! :دی
پ.ن.ن.ن.ن.ن.ن.  در آخر هم باس اضافه کنم که: گریه ی سر کلاس من این مدلی بود! :دی مراعات حال عمه م رو بکنین! به روحم اعتقاد ندارم اصن!! :پی







مضمون: چند سطری ها، طنزک،
برچسب ها: من، مدرسه، خاطره بافی،




مضمون: وب نوشت،
برچسب ها: عکس نوشت،




مضمون: وب نوشت،
برچسب ها: عکسنوشت،




مضمون: وب نوشت،
برچسب ها: عکس نوشت،
زمان: 5 شنبه، 28 دی 91
مکان: یکی از هنرستان های شهر

همین چن وقت پیش بود که معاون پرورشی گلمون اومد گفت باید برای عضویت در بسیج آزمون بدین. پنجشنبه باید برید فلان هنرستان. 
ما هم از همه جا بی خبر پا شدیم رفتیم اونجا؛ نگو علاوه بر آزمون باید توی یه سری کلاس هم بشرکتیم!

هی از ما اصرار که باو، ما کلاس داریم آخه! هی از او انکار که الا و لله باید بمونین وگرنه بیخیال بسیج اینا شید.
ما هم دیدیم اینجوریه گفتیم جهنم و ضرر، میمونیم دیگه. فوقش از دوستان جزوه رو میگیریم. وقتی اولین مربی اومد سر کلاس گفت موضوع کلاسش چیه، یه لحظه حس کردم اومدم سرباز خونه!


ساعت اول : نظام جمع!
حس اینایی که تازه رفتن سربازی رو داشتم! ولی حس جالبی بود! به نظرم فرمان عقب گرد، فرمانِ چرتیه! آدم حس میکنه داره خودشو گره میزنه!

ساعت دوم: سلاح شناسی!!

سر این کلاسه حس می کردم دارم call of duty ای، rainbow 6 ای،  یا یه همچین چیزی بازی میکنم. حسش باحال بود ولی!
فک کن یارو زنه که از سپاه اومده بود، چادری بود؛ بعد وقتی اومد توی کلاس و چادرش رو برداشت، دیدیم یه کلاش زیر چادرشه. ولی خدایی عجب سنگین بودا! ثنای بیچاره وقتی گرفتش داشت کله پا می شد!

ساعت سوم: آشنایی با بسیج
این ساعت ما درباره ی تنها چیزی که حرف نزدیم فقط، بسیج بود! زنه اومد تو، جواب سوالهایی که توی آزمون اومده بود رو گفت؛ بعد شروع کرد به تعریف از زندگی خودش! شوهرمون هم داد تازه! این وسط هی ژاله هم پارازیت می داد!

نمونه ای از پارازیت های ژاله:
زنه:  یکی از استادامون از دوستم خواستگاری کرد ولی دوستم جواب رد بهش داد. میدونین چرا؟ چون یکی از ملاک های دوستم ایمان بود!
ژاله: حتما ملاک های دیگه ش هم تقوا و عمل صالح* بوده!



[ بعد از تموم شدن حرف زنه]: حالا من نمیدونم چرا اصن این حرفا رو گفتم!
ژاله: داشتید از مزایای شوهر کردن می گفتید!**


ساعت بعدی هم پاسخ به شبهات داشتیم.
حاجاقا هه طلاقمون رو گرفت!*** بچه ها یه سوالای چرت و پرتی میپرسیدنا. یکیشون پرسید: " پیامبر موقعی که داشت از معراج بر میگشت، نمیتونسته به خدا بگه خدافظ که! پس چی به خدا گفته؟!" آخه بگو به تو چه؟ اصن چه فرقی در سود و ضرر تو داره؟ اصن به چه دردت میخوره جواب این سوال؟ والا به قرعان!
......................................

پ.ن:
* تلمیح به کتابای دینی دوران راهنمایی. در جواب به سوال  "توشه ی سفر آخرت چیست؟".
** ژاله بعد از این کلاسه جلسه ی نخبگان بسیج داشت، این خانومه هم رئیس اونجا بود!! برگشته بود به ژاله گفته بود: پارسال دوست، امسال آشنا؟!
*** اون زنه شوهرمون داد، این حاجاقاهه طلاقمون رو گرفت!





مضمون: چند سطری ها، طنزک،
برچسب ها: مدرسه، خاطره بافی،


(صفحات: 26) ... 4 5 6 7 8 9 10 ...


می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy

نویسنده: صاد
زیر ذره بین
  • تمام نغزبین ها:
  • نغزبین های امروز:
  • نغزبین های دیروز:
  • نغزبین های این ماه:
  • نغزبین های اون ماه:
  • همه ی نوشته ها:
  • آخرین مطلب نوشته شده در: