نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته
یادت هست روز های اول را؟ روز هایی که هر کداممان از یک مدرسه آمده بودیم؟ من از... و تو...

روز های که من از شوق به دست آوردن یک دوست واقعی در پوست خود نمی گنجیدم. روز هایی که من از تنهایی هایم می گفتم و تو از بیماری مادربزرگت.روز هایی که عاشقانه ـیمان شروع شد!

البته همیشه حس می کردم که مرا به عنوان یک دوست قبول نداری و صرفا جهت پر کردن وقت و تنها نبودنت هستم. اما هیچ وقت از تو دست نکشیدم، حتی با اینکه حال آن دیگری به جمع دو نفره مان اضافه شده بود!

من با تمام وجود می پرستیدمت اما این تو بودی که همراه با آن دیگری زجرم می دادی. آن دیگری که حال در بوستون به سر می بَرَد!

همیشه دستم می انداختید و مسخره ام می کردید، و هیچ وقت ندانستی که عشق من به تو واقعی بود... زیرا تو خودم بودی! تو من دیگری بودی. تو آینه ی تمام نمای من بودی و این، آن دیگری بود که حسد می ورزید به ما. به شباهت بی حد ما و به عشق من به تو. تویی که سرنوشتم را عوض کردی!

یادت هست سال اول را؟ گریه هایم را؟ از شمارش خارج شده بودند! هیچ وقت یادم نمی رود آن سال را. اولینش برای آن بود که معلم ریاضی جایم را عوض کرد و آخرینش...

و تو چه می دانی که تابستان آن سال چه بر من گذشت! و این تو بودی که به من می گفتی مغرور، اما نمیدانستی که غرور بی حد من به خاطر داشتن تو بود! غروری که شکستی آن را...

سال بعد...
باز هم با یکدیگر در یک کلاس بودیم؛ اما این بار من تنها نبودم، بلکه هیپوپتامسی همراه داشتم! من و هیپوپتامسم را مسخره می کردید، تو و آن دیگری. اما نمیدانی که چه هیپوپتامس رامی بود آن موقع! اصلا لگد نمی پراند و شاخ نمی زد؛ فقط و فقط مشغول سم های تیمبرلندش بود و بس!

یادم نمی آید که بعدش چه شد، اما خوب یادم هست امتحانات نوبت اول را، که من و تو در یک کلاس بودیم و آن دیگری را؛ که هر از گاهی از کلاس بغلی می آمد و مانند بز سلامی می داد و می رفت!

تا آنکه...، آن دیگر بعدی سر و کله اش پیدا شد. و این، او بود که چشمانت را باز کرد. بر روی حقایق باز کرد چشمانت را... حقایق خودت، و حقایق آن دیگر اولی. او بود...، کسی که به اندازه ی دنیایی مدیون و ممنونش هستم!

سال دوم سال خیلی خوبی نبود. البته از جهت هایی خوب بود، اما از جهاتی دیگر...
سال دوم بود که من از دست هیپوپتامسم خلاص شدم و تو از دست آن دیگر اولی!

تابستان سال دوم بود که یاد گرفتم چگونه خلأ نبودنت را پر کنم. نبودت را با دوستانی پر می کردم که تازه یافته بودم. مجازی بودند! اما... دوست بودند دیگر! چه فرقی دارد مجازی یا حقیقی اش!

سال سوم دور شدی از من؛ خیلی دور... و این آغاز دوری تو از من بود.
دور شدنی که به خاطر ثابت هابل هم چنان ادامه دارد. و من و تو چه می دانیم که تخریب بزرگ چه زمان رخ خواهد داد؟ و این همان هابل بود که دهانمان را سرویس کرد! مرتیکه خل و چل با آن ثابتش!

بعد از آن دیگر دومی، آن دیگر های زیادی برایت پیدا شدند.
ک.ک.ب، ش.ث.ش، ن.س و دیگرانی که هیچ گاه من را با وجودِ وجود داشتنم ندیده بودند! اما موقعیت اکازیون من هنوز هم تو بودی. دیگران را به خاطرت در آب نمک خوابانده بودم!

یادت هست روزی را که ش.ث.ش صورتش را در 2 میلی ممتری صورتم قرار داد و با تعجب از تو پرسید: "این کیست، فلانی؟!" در این موقع بود که من تمام تلاشم را کردم تا خودم را به تو نزدیک تر کنم؛ اما باز هم آن ثابت لعنتی کار خودش را کرد!

به قول عرفان اسماعیلی: " مانند مورچه هایی که روی صفحه ای قرار گرفته اند که در حال کشیده شدن از همه ی جهات است. و مورچه ها سرعتی به دلیل راه رفتن خودشان دارند و سرعتی هم به دلیل کشیده شدن صفحه." و من آن مورچه ی ثابتی بودم که رفتن تو را تماشا می کرد!

یادت هست روز آخر را؟ آن روز که محکم بغلت کردم؟ همان روزی که جشن داشتیم را می گویم. نمیدانم چه مدت طول کشید. به گمانم نیم ساعت! و این تو بودی که گفتی: "بس است دیگر، فلانی! احساساتی نباش! باز هم می بینیم همدیگر را" اما...

کجایی؟ حتی در آن تولد کذایی نتوانستم پیدایت کنم. البته، در آن تولد های کذایی! و همان روزی که ش.ث.ش تلفن کرد به من و گفت که فلانی گفته که دیگر به خانه شان زنگ نزنی، دانستم که کابوس ندیدن تو به یقین پیوست! و تو نمیدانی که من چه احساس گناهی می کردم و چه عذاب وجدانی داشتم که همه ی این ها به خاطر من است؛ و تو برای دلداری دادن من آن حس را مسخره کردی و گفتی: "خاک بر سر آن احساست"

دوره عوض شد...
ســال عوض شد...

هنوز هم از لحاظ سنی بچه می پنداشتنمان، اما دیگر بچه نبودیم! هر دو به اندازه ای سختی کشیده بودیم که در عرض 6 ماه، 20 ساله شده بودیم. گمان نکنم باور کنی، اما دست هایم می لرزد! روزانه انواعی از قرص ها را می خورم، مانند قرص قلب. پیرزنی شده ام برای خودم!!

تو از لحاظ مکانی به من نزدیک تر شدی؛ من اما...! تو مدرسه ات نزدیک خانه مان است، اما حتی سری به من نزدی! هنوز فراموش نکردم کادویی که به من بدهکاری، و کادویی که از من طلب داری را. 1-1، مساوی!

می گویی دلتنگم شده ای؛ اما هنوز هم مانند قبل این منم که به تو زنگ می زنم، و این تویی که هر بار می گویی قصد داشته ای به من زنگ بزنی! تو در تمام این سال ها فقط 5 بار به من زنگ زده ای...

می دانم سرت با آن دیگری هایت گرم است، می دانم...!
مشغولشان باش، مانند همیشه...
من هم مانند همیشه با تمام وجود عاشقت هستم...!

مگر کار عاشق جز اینست که معشوق زجرش دهد و او دم بر نیاورد؟
مگر جز اینست که معشوق ناز کند و او ناز بخرد؟
مگر جز اینست که رنج دوری از معشوق را تحمل کند و هیچ نگوید؟


من هنوز هم با تمام وجود عاشقت هستم...!








مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، دوست، دوستی، کلافگی نویسی، دلتنگی جات، خاطره بافی،
بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال روزگار...!
.................................................

12 ماه گذشت...!

خوب یا بد،

بالاخره گذشت!

همه مون یک سال پیر تر شدیم،

حالا بعضیا پیرمرد شدن و بعضی ها هم [مثِ من] در عنفوان جوانی  _البت نوجوانی!_ به سر میبرن هنو!

همه مون یک سال بزرگتر و با تجربه تر شدیم؛

بعضیا دلشون شکست،

بعضیا دل شکوندن؛

خیلیا عاشق شدن،

خیلیا تنها؛

خیلیا از بینمون رفتن،

خیلیا بینمون اومدن؛

گریه کردیم و خندیدیم،

شادی کردیم،

ناراحت شدیم،

برای بعضیا از تهِ تهِ دل، دلتنگ شدیم؛

زندگی برخلاف آرزوهایمان گذشت و ما دم نزدیم!


فقط 1 روز مونده،

  یک روز از همه اون خاطرات!

         این یه روز رو فقط  زندگی کن!!


سال نوی همه مبارک!

آرزو دارم که هر چه که از خدا میخواهی به تو بدهد؛ جز از مرگ و بد بختی...!


و در آخر :


نگذاریم تقویم و ساعت، این حقیقت را ازیادمان ببرد

كه

لحظه لحظه ی زندگی، یك معجزه است و در پس آن، حقیقتی نهفته است...!






مضمون: وب نوشت،
برچسب ها: بهار، شعر،
در این روزها که ما به فکر آجیل شب عیدمان هستیم؛
در این شبها که از سر تمسخر برای پراید و پسته و هزار قلم کوفت و زهر مار، جک می سازیم و از درد می خندیم!
در این روزایی که پراید کیلویی 25 تومان است و پسته کیلویی 60 تومان!

در این روزایی که گرانی و فقر همه جا بی داد می کند
و ما همچنان به فکر چشم و هم چشمی هایمان هستیم که از فلانی عقب نمانیم و پیش او کم نیاوریم...

این دختر چگونه می تواند در انشای خود بنویسد علم بهتر از ثروت است در حالیکه تجربه سنگینی از فقر دارد... ؟!!

سکوت سردی تمام وجودم را فرا گرفت وقتی خواندم...
خواندم...

خواندم که پدر معتادی دخترش را به خاطر پولی که الان در دستان من بود یک شب به صاحبخانه شان سپرده بود...



.......................

در جوابِ بعضیا که میپرسن "چطوری؟!" :







مضمون: چند سطری ها، وب نوشت،
برچسب ها: کلافگی نویسی،
دیدی بعضی وقتا هوس میکنی یه چیزی بنویسی ولی نمیدونی چی؟!! الان من توی همچین حالتی ام!
آپ امروزم موضوع خاصی نئاره! ولی خو، داره...! خودمم نمیدونم کاملا! :دی

صرفا یه احساسه، یه عقیده س؛ یه آرزو ه!
دل تنگم! همیـــــــــــــــــن!
..........................

زنـــــــــــــــدگی یعنی :

بری وسط خیابون عکس بگیری،
بلند بلند بخندی؛
بعد یهو بزنی زیر گریه.
با خط قشنگ یه بیت شعر از هر کسی که عشقت میکشه بنویسی بچسبونی دیوار اتاقت...
وقتی از پله ها که میای پایین چن تا پله ی آخرو بپری...

شبا تا دیروقت هندزفری بذاری توگوشت آهنگ مورد علاقت رو گوش بدی...
اینقدر گوش بدی که ازش اشباع شی...
جوری که اگه یه بار دیگه گوشش بدی حالت ازش بهم بخوره!

بعد صبح فرداش به زور از خواب پاشی چون تا دیر وقت بیدار بودی
ولی تسلیم حرف بابات نمیشی که میگه: خوابت میاد؟!

زیر بارون اونقدر بچرخی که خیسِ خیس برگردی خونه...
بعدش ی سرما بخوری؛
یه سرما خوردگیِ بارونی...!

یه سوتی بدی و تا چند دقیقه از بس خندیدی اشک از چشمات بیاد!

روزای برفی و تعطیل زیر پتو یه خواب عمیق و شیرین!

روزای خاصی واسه خودت تو تقویم داشته باشی
روزایی مختصِ خودت!
روزایی فــقـــــــــــــــــــــط برای خودت!

هرچی ببینی یادِ یه خاطره ی خوب بیوفتی!

یهو هوس آبنبات چوبی بکنی...
از اونا که وسطش آدامس داره!!

ساعتا به سقف اتاقت خیره شی و با خودت فک کنی!

جلو آیینه با خودت حرف بزنی!

خونوادتو بذاری سرکـــــــار...

یه رمان ۳۰۰ صفحه ای رو که خیلی دوسش داری تو دو ساعت بخونی!

شبای امتحان استرس درس نخوندن داشته باشی!
بعد فرداش که از امتحان میای پیش خودت بگی: هرچه بادا باد!!


تـــقـــلبـــــــا . . . !

مچ گرفتن معلما . . . !

در آوردن ادای معلما . . . !

لج کردن با هـمـــــــــــــــــه . . . !

نوشتن خاطراتـــــــــــــــــــــــــــــ  . . . !

داشتن آرزو های خنـــــــــــــــــــــــده دار . . . !

عاشق چیزای عجــــــــــــیب غریــــــــــــــب شدن . . . !


زنــــــــــــــــــــــــدگی یــــعـــنـــــــــــــــــی اینــــــــــــــــــــــــــا . . . !



...............................................................

پ.ن.

* چرا گرفته دلت؟!

** آقا من میخوام یه کاری بکنم که وقتی ندوک (یا دوک به قول پروف) اومد توی بلاگم بزنه شتکم کنه!! :دی

    در راستای انجام این کار:
من دیروز رفتم کفش ( از نوع چرمیش) گرفتم و از اون جایی که این کفشه کار ایرانه و شما حتما میدونید که ایرانیا عادت دارن روی کفشای ساخت خودشون اسم بزارن؛ این شد که این شکلی شد! :دی


به خاطر اینکه بدونید که من دیگه تا این حد بی شعور نیستم که یه همچین کاری کنم، یه تانیا-مشکی هم با دست خط خودم براتون میزارم!! همم ...؛ البته یه ذره بد شد! ولی خو ... خیلی مهم نی!









مضمون: چند سطری ها، وب نوشت،
برچسب ها: دلتنگی جات، هندزفری،
دیشب بود که روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم به کتاب جدیدی که شروع به خوندنش کردم، فکر می کردم. اگه طرفدار کتاب خوندن باشید حتما میدونید که کتابای ژانر وحشت فکر زیاد میطلبه! مخصوصا اگه تا نصفه خونده باشی!! (بماند که من نصفش هم نخونده بودم! چیزی در حدود 1/5 م. یعنی به عبارتی: صفحه ی 355 اینا!)

در همین حال و هوا بودم که حس کردم یه چیزی داره روی گردنم راه میره. از اونجایی که یقه ی لباسم باز بود و اینا، دستم رو گذاشتم روش تا نره توی یقه م که حشره ی بی نوا له شد!

بلند شدم و چراغ رو روشن کردم. اون موجود رو [که در ابتدا فکر میکردم از این مورچه خفن گنده هاس] در فاصله ای دور از خودم گرفتم که بدون عینک بتونم ببینمش که...

-جیـــــــــغ!

اون موجود چیزی نبود جز... 
جز... 
     جز...
سوسک!!
اونم از نوع آلمانی تبارش!
........................

پ.ن:

* کتابی که دارم میخونم و بهتون توصیه ش می کنم ---->  کنت دراکولا نوشته ی برام استوکر.
زور نزنید که بتونین نسخه ی چاپ شده ش رو پیدا کنید چون نیست توی بازار. آخرین چاپش سال 76 بوده! اگه هم بتونید پیداش کنید یه 50-60 تومنی باید پیاده بشید. چون نایابه خو! پس به همین نسخه ی پی دی اف راضی باشین!

** در رابطه با اون شخصیت دراکولا و اینا، انیمیشن
هتل ترنسیلوانیا (Hotel Transylvania) رو به شدت بهتون توصیه می کنم! واقعا صدای Adam Sandler به شخصیت دراکولا میاد!! (من خودم رو با این انیمیشن خفه کردم! 7 بار خودشو دیدم، یه 20-30 باری هم اون تیکه ی رپش رو نیگا کردم! تازه عاشق شخصیت دراکولا هم شدم!   یکی منو نجات بده!! کـــــمـــــــــــــــــــک!)

*** جالبه! نیم ساعت بعد از اون جیع مذکور، مامانم اومده میگه چرا چراغ روشن کردی!!


**** تمامی این اتفاقات ساعت 2 بامداد اتفاق افتاد!

***** یه فردی هس که 60 سال یه بار هم نمیاد توی وبم. وقتی هم که میاد نظر نمیده! فقط هر چن وخت یه بار میبینم که از یه سایت لند شده اینجا. فرد مذکور به شدت طرفدار تیم
آلمانه! حالا به جان خودم تا این پست رو آپ نکنم؛ سر و کله ش پیدا میشه تو وبم و به احتمال زیاد ازم خونبها میخواد که چرا یه آلمانی تبار رو کشتم! راستش اولش حواسم به سوسک آلمانی و اینا نبود؛ وقتی داشتم چرک نویس می نوشتم یادم افتاد!!

****** در اثر شوک وارده، نصف شعری که قبلا سرودنش(!) رو آغاز کرده بودم و مث چی توش گیر کرده بودم رو سرودم!
هر وخ کامل شد میزارمش براتون!!

******* برنامه ی بردن یاهو مسنجر پرتابل به مدرسه رو یکشنبه ی هفته ی بعد انجام میدم! هر کسی که دوس داشت و میتونست بین ساعت 11 تا 12:20 on شه. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم! میخوام حال کیانا رو بگیرم تا بفهمه که من دوست کم ندارم و تمام دوستام هم بچه مدرسه ای نیستن که مجبور باشن اون ساعت سر کلاس باشن!!


******** (هیچ ربطی به آپ نداره) جدیدا دختر خیلی بیشعور و بی ادبی شدم! فک کنم زیادی تاثیر پذیرفتم از دوستان و هم مدرسه ای ها! (اعتراف سختی بود ولی من تونستم انجامش بدم! :دی الان همه یکی یکی میان جهت سرویس کردن دهن من میگن بودی!!
)

******** یکی از راه های طولانی کردن آپ همین پ.ن. هاست! کل آپه سر جمع دو پاراگرافه اون وخ 8 تا پ.ن. داره!
دمم گرم!!




مضمون: چند سطری ها، طنزک،
برچسب ها: خاطره بافی، داستان نامه،
زمان: تابستان 91

همین چن ماه پیش بود که قرار شد یه جلسه ی کلاس زبان رو بیرون از آموزشگاه برگزار کنیم. مدتی به بحث و جدل گذشت تا اینکه آخرش دیدیم که بالا استخر* از همه گزینه های پیشنهادی دیگه مناسب تره. قرارمون ساعت 8 صبح بود. قرار بود اگه معلم زبانمون تونست توریست با خودش بیاره که متاسفانه فقط دو تا فرانسوی موجود بودن!!

بعد از اینکه به اونجا رسیدیم و وسایلمون رو گذاشتیم توی یه آلاچیق، شروع کردیم به بازی کردن! اوایلش والیبال بازی می کردیم (بخونید میکردن! من از والیبال خوشم نمیاد و در نتیجه فقط گزارش میکردم) تا زمانیکه به خاطر اینکه گل ها رو تازه آب داده بودن، توپمون رفت تو گل!! 

بعدش پانتومیم انجام دادیم، ولی وقتی که دیدیم این کار چقدر کسل کننده س ازش دست کشیدیم.

 و آن زمان بود که جو ما را گرفت!!

بماند که چه مسخره بازی هایی در آوردیم! بماند که چه کارهای دور از شأنی انجام دادیم!! بماند که 1/100 ش هم قابلیت گفتن نئاره! بماند که پدر من در اون لحظه شاهد این اتفاقات بوده! بماند که clap,clap رو به همه یاد دادیم!!

تا اون جایی پیش رفتیم حتی که وقتی از یه جایی رد میشدیم، همه میگفتن clap clap!! حتی فک کن؛ ما رفته بودیم دستشویی، بعد آینه پشت دیوار دستشویی مردونه بود، من نمیدونم چطور اون دو تا پسرا ما رو از رو صدامون شناخته بودن (یا شاید ما رو موقع رفتن به دستشویی دیده بودند) ولی یکیشون گفت:clap clap، اون یکی هم در جواب برگشت گفت: clapم کثیف شده، بزار بشورمش!!  

پسره ی احمق فک میکرد معنی "دست" میده این کلمه! بعد ما هم بش یاد آوری کردیم که این معنی دست زدن رو میده، نه خود دست!! (البت این یاد آوری همراه یه سری فوش و اینا بود!)

خلاصه این که بعدش یه نیم ساعتی کلاس برگزار کردیم؛ ناهار خوردیم و عکس گرفتیم. بعد هم از اون همه پله رفتیم بالا که موقع برگشتن یکی از دوستان حماقت کرد و توپ والیبال مذکور رو پرت کرد از پله ها پایین، که ... !

-چلپ! (افکت افتادن در آب)

توپه  مستقیما رفت توی اون قسمتی که آبِ مثلا آبشار** رو جمع میکنه!! حالا این دوست ما هم که تیریپ ندامت برش داشته، میره اونجا تا توپه رو بیاره ولی خودش به جای توپه گیر میکنه اونجا!! ما هم هر کاری میکنیم نمیتونیم بیاریمش بالا، خودش هم چون شلوار لیش تنگه نمیتونه پاشو بذاره اون قسمت لبه مانند و بیاد بالا. در این موقع یه مردی عینک دودی به چشم نزدیک میشه؛ که ما به اشتباه فک میکنیم این فرشته ی نجات دوستِ خرمونه، ولی نیس. این مردک یه مقداری به وضع اسفناک(؟) این دوستمون میخنده، بعد یه مقدار نصیحت میکنه به دوستمون که پاتو کجا بذار و اینا. وقتی ما داشتیم به تلاش های دوستمون نیگا می کردیم، میذاره میره، وقتی سرمون رو آوردیم بالا دیدیم تو افق محو شده! :دی

بعد ما تصمیم گرفتیم که بجوری بکشیمش بالا، ولی هر کاری کردیم نشد!! نرده های دور اون قسمت خیلی بلند بودند. حالا فک کن ما در مرکز توجه مردم و اینا ...

بعد از یه نیم ساعتی تلاش، معلم زبانمون به دو تا پسر که اون پایین وایساده بودند و داشتند به ما می خندیدند، میگه که این دوستمون رو بکشن بالا. یکیشون هم تیریپ ورزشکاری اومد جلو، رفت اونور نرده هه، دوستِ دیوونمون رو کشید بالا. آخرش هم دو تا تیکه بهمون انداخت و رفت!!

 و از آن روز به بعد شد که پدر گرامِ من، دیگر نگذاشت که من با دوستانم بروم بیرون!! و از آن روز تا به حال،  در خانه پوسیدیم!!
.........................

پ. نون:

* بالا استخر: یکی از مکان های تفریحی همدان که ما بهش میگیم "بالا استخر"، ولی اسم اصلیش "مجتمع تفریحیِ استخر عباس آباد"ه که به اختصار میگن "استخر عباس آباد"؛ البته "تپه ی عباس آباد" هم بش میگن. یه سری عکس از این مکان میتونید در ادامه ی مطلب ببینید.

**  استخر عباس آباد یه جایی داره که یه عالمه پله س. از اونا میری بالا، میرسی به یه جایی که شبیه یه دیوار بلنده و ازش مث آبشار آب میاد. ( برای روشن تر شدن، عکس آخری رو میتونید نیگا کنید)


ادامه مطلب


مضمون: چند سطری ها، طنزک،
برچسب ها: خاطره بافی،


(صفحات: 27) ... 4 5 6 7 8 9 10 ...


می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy

نویسنده: صاد
زیر ذره بین
  • تمام نغزبین ها:
  • نغزبین های امروز:
  • نغزبین های دیروز:
  • نغزبین های این ماه:
  • نغزبین های اون ماه:
  • همه ی نوشته ها:
  • آخرین مطلب نوشته شده در: