تبلیغات
نغزنامه
نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته
می دانی فلانی؟
خسته شده ام از این همه تنهایی.
از این همه سختی که مجبورم به تنهایی بارشان را به دوش بکشم.
از تنهایی در جمع بیزارم!

حال مترسکی را دارم که کلاغ ها نوکش می زنند و او فقط می گوید: ایراد ندارد؛ هر چه می خواهید نوکم بزنید! فقط تنهایم نگذارید...!
با این وجود مترسک باز هم تنهاست.

کلاغ ها زیادند اما آن زاغی که باید باشد بینشان نیست.
آن زاغی که تا نیاید، تا نباشد، هیچ چیز درست نمی شود!
نبودنِ اوست که مترسک خسته را دلگیر می کند!

مترسک دلخوش است به جملات زیبایی که می گویند؛
مانند اینکه تنهایی زیبا ترین حس دنیاست، زیرا اگر قشنگ نبود، خدا هم تنها نبود.

اما آنهایی که این حرف را می زنند نمی دانند که خدا، خداست! با من و توی خاکی فرق دارد! بالاخره او خداست دیگر!

مترسک قصه ام عاشق است!
عاشق زاغکی که هر از چند گاهی به او سر می زند؛ و نمی دانی که لحظه شماری کردن برای دیدن زاغ چه رنجی دارد...

مترسک تمام شبانه روز نشسته آنجا، در میان مزرعه، تا شاید روزی زاغ بیاید و دانه ای بخورد و نوکی بزند و برود.
نوک دیگر کلاغ ها بسیار دردناک است،
اما نوک زاغ... فرق دارد!
شیرین است!

زاغ تجلی آرزو های مترسک است. به همین خاطر است که مترسک زاغ را از دیگران بیشتر دوست دارد .زاغ های دیگری هم هستند، اما... آنکه باید باشند، نیستند!

زاغ آنقدر سرگرم بازی با دیگر زاغ هاست که مترسک را فراموش کرده است.
با این حال،
مترسک هم چنان منتظر است!

آواز عشق مترسک به زاغ همه جا پیچیده است.
تمام کلاغ ها او را مسخره می کنند.
می گویند: مترسک را چه به زاغ؟!

اما نمی دانند،
آرزوی مترسک اینست که مانند زاغ، دو بال داشته باشد تا بتواند به هر جایی که می خواهد برود.
اما وقتی جایی برای رفتن نیست، همین یک پا هم اضافی است!






مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، دوست، دلتنگی جات، کلافگی نویسی،
دیروز بود که از کنار عزارئیل عزیز با سرعت رد شدیم و گفتیم: میگ میگ!
اونم حواسش نبود فکر کنم، وگرنه...

جریان از این قرار است که:
دیروز، تولد یکی از بچه ها که بگم خدا چی کارش نکنه بود و به همین خاطر شکلات آورده بود مدرسه. از این شکلاتا که با طعمای مختلفه و من همیشه بادام زمینی رو بیشتر از بقیه دوس داشتم. مسلما طبق معمول همون طعم رو برداشتم. 3 تا هم برداشتم!

بعد یه نیم ساعتی دیدم خدای من! تمام بدنم به شدت شروع کرده به خارش. نشونه های حساسیت دارم. یه چند دقیقه بعد دیدم کلا نفسم بالا نمیاد! این شد که رفتم دفتر به یکی از معاونامون گفتم.

معاونمون گفت برو اتاق بهداشت تا بیام. ما هم رفتیم نشستیم اونجا. حالا تا اون معاونه بیاد، دبیر زیستمون منو گیر آورده داره توضیح میده چرا گلبول های سفید به مواد غذایی به عنوان عامل تهدید کننده نیگا می کنن و بهش حمله میکنن!

بعد یه چن دقیقه که دبیر زیسته واسه خودش رسما زر زد، معاونه فشارسنج به دست وارد میشه. در بین مشاورمون هم به عنوان مادر عروس وارد صحنه میشه میگه: شاید معده به قلب فشار آورده!

معاونه منو میفرسته کلاس. میگه برو سر کلاس یه ساعت دیگه بیا اگه حالت بد شده بود زنگ میزنم اورژانس. ولی دبیرمون نمیذاره من بشینم سر کلاس. پرتم میکنه بیرون رسما! میگه: برو بگو زنگ بزنن اورژانس یا پدر-مادرت.

منم در این حین دارم خفه میشم اصن! خارش گلو، قرمزی صورت از کمبود اکسیژن، سردی بدن، راه تنفسم هم که داره میبنده کم کم.

نفس نفس زنان میرم به معاونه میگم. میگه بشین همینجا تا زنگ بزنم. آمبولانسم که قربونش برم 20 دقیقه طولش داد تا اومد!

حالا در این اثنا، تا 115 بیاد، دوباره مشاورمون در نقش مادر عروس ظاهر میشه و میگه: خیلی قشنگ استرس داری! این جور صحنه ها خوراک خودمه! شنبه بیا پیشم میخوام ازت فیلم بگیرم.  من: (افکارم در اون لحظه: واسا تا بیام! اصن جایی نریا! اومدم! هرهرهر! شنبه که کلا مدرسه نیستیم اصن! منــگل!)

خو حالا بشنوید از اون طرف ماجرا:
بعد از اینکه آمبولانس اومد و رفت، از یکی از دوستام شنیدم خانومِ مدیر و یکی از معاون های پرورشی رفتن تو حیاط عکس گرفتن از آمبولانس! واسه چی؟ واسه اینکه واسه سال بعد باید برای اینکه جزء مدارس مروج سلامتن 5 تا ستاره بگیرن! ینـی احترام به دانش آموز کجا رفته؟! هان؟ با کی رفته؟!! با اجازه کی رفته!؟!؟ ()

با حال ترین قسمت ماجرا ولی شایعات بچه ها بودا!
دو تا از دوما از یکی از همکلاسی هام پرسیده بودن: این دختره، آنـدرو، که غش کرده تو کلاس شماس؟

ینـــــــی اصن یه وعضیِ اینجا هآ!
اصن دانش آموز بره بمیره به نظر اینا بهتره! حالا مهم نیس هر افتخاری هم آفریده باشه. فقط بمیره از شرش راحت شن ینــی!
.......................
پ.ن:
1. به این میگن مدرسه گل و بلبل!
2. فک کنم الان خیلیا ناراحت شدن از اینکه عزرائیل باهام روبوسی (!) نکرده. نه؟
3. عزرائیل جان! کاش منو از دست این اَبشار(ج مکسر بشر!) نجات میدادی.
4. غلط کردم عزرائیل جان!
5. بادوم زمینی هم باید به لیست قبلی اضافه کنم.
6. شکلات مذکور، این مدلی بود. از اون صورتیاش.








مضمون: دستباف، طنزک،
برچسب ها: من، مرگ، مدرسه، خاطره بافی،
الان فکر نکنید که با یه مطلب عشقولانه و از این خزعبلات رو به رو میشین. نه خیر!
منظورم کاملا 12 ماه سال ه.
......................


و اینک...
                      بهار تقدیم می کند :

  بهترین ماه سال ---->  اردیبهشت


اصنم بحث خود شیفتگی و اینا نیس!
واقعا اگه قرار بود دوباره متولد بشم و روز و ماهش هم دست خودم بود، همین ماه و همون روز رو انتخاب می کردم. همم، به احتمال 99.5 درصد! اون نیم درصد هم به طور 3 به 2 بین  دی و مرداد تقسیم میشه.
بگذریم از این حرفا!

در وصف اردیبهشت همین بس که مام زمین ه و در فارسی به معنای "مانند بهشت" ه (که حاکی از اینه که زمین در اردیبهشت مثل بهشت میشه).و با استناد به ویکی پدیا و چند تا سایت و وبلاگ در زمینه ی "
اشا وهیشتا" (یا اشه وهیشته و یا همان اردیبهشت خودمان):


" اردیبهشت و یا به تلفظ اوستایی آن "اشه وهیشته" از امشاسپندان و یا همان فرشتگان طراز اول اهورامزداست که فروزه‌های هفت‌گانهٔ خدا نیز دانسته شده‌اند. اردیبهشت در مزدیسنا و اساطیر و باورها وابسته به آن زیباترین امشاسپند است. او در برابر ناراستی در جهان قرار میگیرد و پیروان او را اشون میگویند. او نه تنها در این جهان حافظ نظم اخلاقی و طبیعی است و با آفریده‌های مخرب و ناهماهنگ اهریمن می‌ستیزد در دوزخ نیز نظم را نگاه می‌دارد و مراقب است که دیوان، دوزخیان را بیش از آنچه سزاوار آنند عذاب ندهند. او در اساطیر ایرانی هماورد ایندرا است که همان روح ارتداد است. در نبرد با ایندره ایزدانی چون مهر، سروش، نریوسنگ، او را یاری می‌دهند. "

" اردیبهشت یا ارته وهیشته یا اشه وهیشته، به معنی بهترین اشه یا برترین ارته (راستی)، زیباترین نماد از نظام جهانی قانون ایزدی و نظم اخلاقی در این جهان است.اردیبهشت که دومین امشاسپند محسوب می شود، یکی از امشاسپندان مذکر است. و کسانی که او را خشنود نکنند از بهشت محرومند. این امشاسپند نه تنها نظم در جهان را برقرار می سازد، بلکه نگران نظم دنیای مینوی و دوزخ نیز هست. نماینده جهانی او آتش است. "

" ماه دوم در کتیبه های هخامنشی "suravahara"  نامیده می شود، که همزمان اردیبهشت ماه است و در بابلی"Ayyaru" نامیده می شود. ارتباط نام فارسی باستان این ماه با واژه "Vahara" که نیای واژه "بهار" است، کاملاً روشن است. بخش اول آن می تواند هم به معنی "جشن و سور" باشد و هم به معنی "نیرومند". پس مفهوم نام این ماه هخامنشی می تواند "بهار کامل"، "اوج بهار" یا "بهار نیرومند" معنی دهد که خود حاکی از اوج گیری گرما و سرسبزی طبیعت است. "


حالا جالب اینجاس که آذر در کار اردیبهشت دخالت کرده و آتشی که متعلق به اون هست رو دزدیده! واقعا که!  باس روزی 4 بار خجالت بکشه به نظر من! :دی

خو دیه، فک کنم بسه تونه! چون اگه بخوام در اوصاف این ماه حرف بزنم، حرف برای گفتن (شما بخونید نوشتن!) زیاده.

واضح و مبرهن است که اگر تمام وبلاگ ها کاغذ باشند و تمام وبلاگ نویس ها، نویسنده؛ ذره ای از اوصاف و کمالات این ماه را نتوانستن نوشتن!
الکی و بیخودی نیس که! اردیبهشته!!


این ماه رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم ازش نهایت لذت رو ببرید!
و در این ماه بسیار به یاد ما باشید که آمدنش مصادف است با آمدن ما!
و بروید شکر های بسیار به جا آورید که اردیبهشت و ما آمدیم؛ وگرنه می ماندید با چار تا ماه خاکستری و سرد یا خیلی گرم و بیخود، یا ماه هایی که پر از برگای زرد و قرمزه که ریخته روی زمین و انواع جک و جونور بینشون پیدا میشه!


فعلا! :)




مضمون: چند سطری ها،
برچسب ها: من، خاطره بافی،
یادت هست روز های اول را؟ روز هایی که هر کداممان از یک مدرسه آمده بودیم؟ من از... و تو...

روز های که من از شوق به دست آوردن یک دوست واقعی در پوست خود نمی گنجیدم. روز هایی که من از تنهایی هایم می گفتم و تو از بیماری مادربزرگت.روز هایی که عاشقانه ـیمان شروع شد!

البته همیشه حس می کردم که مرا به عنوان یک دوست قبول نداری و صرفا جهت پر کردن وقت و تنها نبودنت هستم. اما هیچ وقت از تو دست نکشیدم، حتی با اینکه حال آن دیگری به جمع دو نفره مان اضافه شده بود!

من با تمام وجود می پرستیدمت اما این تو بودی که همراه با آن دیگری زجرم می دادی. آن دیگری که حال در بوستون به سر می بَرَد!

همیشه دستم می انداختید و مسخره ام می کردید، و هیچ وقت ندانستی که عشق من به تو واقعی بود... زیرا تو خودم بودی! تو من دیگری بودی. تو آینه ی تمام نمای من بودی و این، آن دیگری بود که حسد می ورزید به ما. به شباهت بی حد ما و به عشق من به تو. تویی که سرنوشتم را عوض کردی!

یادت هست سال اول را؟ گریه هایم را؟ از شمارش خارج شده بودند! هیچ وقت یادم نمی رود آن سال را. اولینش برای آن بود که معلم ریاضی جایم را عوض کرد و آخرینش...

و تو چه می دانی که تابستان آن سال چه بر من گذشت! و این تو بودی که به من می گفتی مغرور، اما نمیدانستی که غرور بی حد من به خاطر داشتن تو بود! غروری که شکستی آن را...

سال بعد...
باز هم با یکدیگر در یک کلاس بودیم؛ اما این بار من تنها نبودم، بلکه هیپوپتامسی همراه داشتم! من و هیپوپتامسم را مسخره می کردید، تو و آن دیگری. اما نمیدانی که چه هیپوپتامس رامی بود آن موقع! اصلا لگد نمی پراند و شاخ نمی زد؛ فقط و فقط مشغول سم های تیمبرلندش بود و بس!

یادم نمی آید که بعدش چه شد، اما خوب یادم هست امتحانات نوبت اول را، که من و تو در یک کلاس بودیم و آن دیگری را؛ که هر از گاهی از کلاس بغلی می آمد و مانند بز سلامی می داد و می رفت!

تا آنکه...، آن دیگر بعدی سر و کله اش پیدا شد. و این، او بود که چشمانت را باز کرد. بر روی حقایق باز کرد چشمانت را... حقایق خودت، و حقایق آن دیگر اولی. او بود...، کسی که به اندازه ی دنیایی مدیون و ممنونش هستم!

سال دوم سال خیلی خوبی نبود. البته از جهت هایی خوب بود، اما از جهاتی دیگر...
سال دوم بود که من از دست هیپوپتامسم خلاص شدم و تو از دست آن دیگر اولی!

تابستان سال دوم بود که یاد گرفتم چگونه خلأ نبودنت را پر کنم. نبودت را با دوستانی پر می کردم که تازه یافته بودم. مجازی بودند! اما... دوست بودند دیگر! چه فرقی دارد مجازی یا حقیقی اش!

سال سوم دور شدی از من؛ خیلی دور... و این آغاز دوری تو از من بود.
دور شدنی که به خاطر ثابت هابل هم چنان ادامه دارد. و من و تو چه می دانیم که تخریب بزرگ چه زمان رخ خواهد داد؟ و این همان هابل بود که دهانمان را سرویس کرد! مرتیکه خل و چل با آن ثابتش!

بعد از آن دیگر دومی، آن دیگر های زیادی برایت پیدا شدند.
ک.ک.ب، ش.ث.ش، ن.س و دیگرانی که هیچ گاه من را با وجودِ وجود داشتنم ندیده بودند! اما موقعیت اکازیون من هنوز هم تو بودی. دیگران را به خاطرت در آب نمک خوابانده بودم!

یادت هست روزی را که ش.ث.ش صورتش را در 2 میلی ممتری صورتم قرار داد و با تعجب از تو پرسید: "این کیست، فلانی؟!" در این موقع بود که من تمام تلاشم را کردم تا خودم را به تو نزدیک تر کنم؛ اما باز هم آن ثابت لعنتی کار خودش را کرد!

به قول عرفان اسماعیلی: " مانند مورچه هایی که روی صفحه ای قرار گرفته اند که در حال کشیده شدن از همه ی جهات است. و مورچه ها سرعتی به دلیل راه رفتن خودشان دارند و سرعتی هم به دلیل کشیده شدن صفحه." و من آن مورچه ی ثابتی بودم که رفتن تو را تماشا می کرد!

یادت هست روز آخر را؟ آن روز که محکم بغلت کردم؟ همان روزی که جشن داشتیم را می گویم. نمیدانم چه مدت طول کشید. به گمانم نیم ساعت! و این تو بودی که گفتی: "بس است دیگر، فلانی! احساساتی نباش! باز هم می بینیم همدیگر را" اما...

کجایی؟ حتی در آن تولد کذایی نتوانستم پیدایت کنم. البته، در آن تولد های کذایی! و همان روزی که ش.ث.ش تلفن کرد به من و گفت که فلانی گفته که دیگر به خانه شان زنگ نزنی، دانستم که کابوس ندیدن تو به یقین پیوست! و تو نمیدانی که من چه احساس گناهی می کردم و چه عذاب وجدانی داشتم که همه ی این ها به خاطر من است؛ و تو برای دلداری دادن من آن حس را مسخره کردی و گفتی: "خاک بر سر آن احساست"

دوره عوض شد...
ســال عوض شد...

هنوز هم از لحاظ سنی بچه می پنداشتنمان، اما دیگر بچه نبودیم! هر دو به اندازه ای سختی کشیده بودیم که در عرض 6 ماه، 20 ساله شده بودیم. گمان نکنم باور کنی، اما دست هایم می لرزد! روزانه انواعی از قرص ها را می خورم، مانند قرص قلب. پیرزنی شده ام برای خودم!!

تو از لحاظ مکانی به من نزدیک تر شدی؛ من اما...! تو مدرسه ات نزدیک خانه مان است، اما حتی سری به من نزدی! هنوز فراموش نکردم کادویی که به من بدهکاری، و کادویی که از من طلب داری را. 1-1، مساوی!

می گویی دلتنگم شده ای؛ اما هنوز هم مانند قبل این منم که به تو زنگ می زنم، و این تویی که هر بار می گویی قصد داشته ای به من زنگ بزنی! تو در تمام این سال ها فقط 5 بار به من زنگ زده ای...

می دانم سرت با آن دیگری هایت گرم است، می دانم...!
مشغولشان باش، مانند همیشه...
من هم مانند همیشه با تمام وجود عاشقت هستم...!

مگر کار عاشق جز اینست که معشوق زجرش دهد و او دم بر نیاورد؟
مگر جز اینست که معشوق ناز کند و او ناز بخرد؟
مگر جز اینست که رنج دوری از معشوق را تحمل کند و هیچ نگوید؟


من هنوز هم با تمام وجود عاشقت هستم...!








مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، دوست، دوستی، کلافگی نویسی، دلتنگی جات، خاطره بافی،
بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

 نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال روزگار...!
.................................................

12 ماه گذشت...!

خوب یا بد،

بالاخره گذشت!

همه مون یک سال پیر تر شدیم،

حالا بعضیا پیرمرد شدن و بعضی ها هم [مثِ من] در عنفوان جوانی  _البت نوجوانی!_ به سر میبرن هنو!

همه مون یک سال بزرگتر و با تجربه تر شدیم؛

بعضیا دلشون شکست،

بعضیا دل شکوندن؛

خیلیا عاشق شدن،

خیلیا تنها؛

خیلیا از بینمون رفتن،

خیلیا بینمون اومدن؛

گریه کردیم و خندیدیم،

شادی کردیم،

ناراحت شدیم،

برای بعضیا از تهِ تهِ دل، دلتنگ شدیم؛

زندگی برخلاف آرزوهایمان گذشت و ما دم نزدیم!


فقط 1 روز مونده،

  یک روز از همه اون خاطرات!

         این یه روز رو فقط  زندگی کن!!


سال نوی همه مبارک!

آرزو دارم که هر چه که از خدا میخواهی به تو بدهد؛ جز از مرگ و بد بختی...!


و در آخر :


نگذاریم تقویم و ساعت، این حقیقت را ازیادمان ببرد

كه

لحظه لحظه ی زندگی، یك معجزه است و در پس آن، حقیقتی نهفته است...!






مضمون: وب نوشت،
برچسب ها: بهار، شعر،
در این روزها که ما به فکر آجیل شب عیدمان هستیم؛
در این شبها که از سر تمسخر برای پراید و پسته و هزار قلم کوفت و زهر مار، جک می سازیم و از درد می خندیم!
در این روزایی که پراید کیلویی 25 تومان است و پسته کیلویی 60 تومان!

در این روزایی که گرانی و فقر همه جا بی داد می کند
و ما همچنان به فکر چشم و هم چشمی هایمان هستیم که از فلانی عقب نمانیم و پیش او کم نیاوریم...

این دختر چگونه می تواند در انشای خود بنویسد علم بهتر از ثروت است در حالیکه تجربه سنگینی از فقر دارد... ؟!!

سکوت سردی تمام وجودم را فرا گرفت وقتی خواندم...
خواندم...

خواندم که پدر معتادی دخترش را به خاطر پولی که الان در دستان من بود یک شب به صاحبخانه شان سپرده بود...



.......................

در جوابِ بعضیا که میپرسن "چطوری؟!" :







مضمون: چند سطری ها، وب نوشت،
برچسب ها: کلافگی نویسی،


(صفحات: 27) ... 4 5 6 7 8 9 10 ...


می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy

نویسنده: صاد
زیر ذره بین
  • تمام نغزبین ها:
  • نغزبین های امروز:
  • نغزبین های دیروز:
  • نغزبین های این ماه:
  • نغزبین های اون ماه:
  • همه ی نوشته ها:
  • آخرین مطلب نوشته شده در: