نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته
باز هم ماندیم من و قصر خاکستری ام. علی و حوضش! باز هم تنها ماندیم؛ تنها واگذاشته شدیم، من و قصر خاکستری ام.

قصر من، جایی است همین نزدیکی. اتاقی است با دیوار هایی دلتنگ، دیوار هایی که هرگز در زندگیشان نور آفتاب به چهره ندیده اند. اتاقی است هفده متری با کتاب خانه ای به وسعت قلبم، که با یک میز و یک صندلی و یک تخت و دو کمد و یک تابلو فرش و یک تابلو خاتم و دو عکس تکمیل می شود.

قصر خاکستری من، از اول خاکستری نبود؛ خاکستری شد. ابتدا قصر آبی زیبایی بود. آبی به وسعت دریا، آبی به رنگ آسمان! نه، کمرنگ تر. آبیِ شفاف و زلال! صدای پرندگان را می توانستی بشنوی! اما.. کدر شد، چرک مرده شد، تیره شد و سر انجام.. مرد. فاتحه!

نمی دانم چرا، فقط مرد دیگر... مگر نمی گویند که مرگ حق است؟ جوانمرگ شد؛ قصر بیچاره! خدا به خانواده اش صبر دهد!

زنده کردنش مسیح می خواهد! همانطور که زنده کردن من. نداری نشانی اش را، ای دوست؟ نمیدانی در کدامین صحرا می توانم بیابم او را؟ باید بیاید و نی اش را بر لب بگذارد و بنوازد. بنوازد و بنوازد و بنوازد، تا روح من و قصرم از میان ارواح دیگر بشنوند صدایش را. شاید قصر مرده ی من و صاحبش از مرگ رهایی پیدا کردند.

قصر من طعنه به قصر زیبای خفته می زند! راستی، او هم شانزده ساله بود که مرد. نکند.. من، اویم؟ ذهنم تازه دارد روشن می شود! اما، ما که چرخ نخ ریسی نداریم! ممکن است مگر بدون چرخ نخ ریسی؟ اصلا، چگونه ممکن است همه ی این ها؟

تابستان... تنهایی... من... قصر خاکستری ام... ترکیب زیبایی است، نه؟
ترکیبی زیبا ولی مرده. زیبای مرده!

این قصر فقط مسیح را کم دارد. کسی هم سر راهش مسیح را صدا بزند لطفا؛ اینجا بره ای گم شده است!




..............................

+ عنوان آپ انتخاب شده از آهنگ "تو این روزای تعطیل"
+ شرمنده اگه هیچی نفهمیدید. اینها پرش های ذهنی نویسنده ی بیمارمون بود. شما به خودتون نگیرید!




مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، کلافگی نویسی، هندزفری،
چند صباحی است خود درگیری پیدا کرده ام. قبلا همیشه چیزی، حسی، همراه داشتم؛ اما آن را هم گم کرده ام! نمی دانم چه ام شده است. دیگر از هیچ چیز نمی ترسم. دیگر نگران هیچ چیز نیستم.صدایی در ذهنم می گوید: "بالا تر از سیاهی که رنگی نیست. هست؟" روی ری پیت هم گذاشته است لامصب!

شانزده سالگی اینگونه است؟ نمی خواهم آن را، پیشکش! چهار تا چهار سالگی به من بدهید لطفا! 
نمی دانم.. شاید هم شانزده سالگی من خراب است...

نمی دانم چه ام شده است. میخواهم شاد باشم این روز های اول شانزده سالگی ام را، می خواهم بچِِشم شانزده سالگی را، قدرتش را ندارم! می خواهم دیوار دفاعی بکشم دور خودم، خود شانزده ساله ام را بغل کنم، بنشانمش سه کنج دیوار و بهش بگویم: "غصه نخور شانزده ساله جان! درست می شود همه چیز. گریه ات را نبینم رفیق. من کنارتم!" اما... نمی توانم!

مرده است این دل لامصب انگار! هیچ حسی ندارد. نه غم، نه شادی، نه دلتنگی، نه یأس، نه عشق، نه امید، نه... نه هیچ حس دیگری.

قبلا هم اینگونه شده بودم، اما همیشه بر می گشت آن حس لعنتی. 
«هر روز که می رفت یک چیزیش اینجا ها بود؛ اینجا ها... اما امروز هیچ علامتی از او نیست. هیچی!*»

الآن مدت هاست که ازش خبری نیست.
+ اگر کسی آنرا یافت، خبرم کند. نگرانش هستم!



.................................


* جای خالی سلوچ، محمود دولت آبادی

+ آهنگای قدیمیِ بسیاری هست که دوستشون می داریم؛ اما نمیدونم چرا someone like you با همه شون متفاوته. بسی بسیار بیشتر از همه آهنگای قدیمی دوستش می دارم!

+ Andro was upgraded to version 7.6.1

+ someone like you






مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، کلافگی نویسی، هندزفری، محمود دولت آبادی،
این مهم نیست که هبوط آدم و حوا کی بود، مهم اینست که هبوط من شانزده سال پیش اتفاق افتاد.

هر چه اصرار کردم، گریه کردم و خودم را به در و دیوار بهشت کوبیدم که: "خدایا! مگر گناه من چیست؟ چرا مرا از بهشتت بیرون می اندازی؟ این حق من نیست؛ گناهی ندارم من! این انصاف نیست خدایا! زمین جای من نیست، همه ظلم است و فساد! چگونه دوام بیاورم آنجا؟" فایده نداشت.
فقط گفت: برو؛ این سرنوشت توست.

16 سال پیش، همین روز و همین موقع؛
اذان صبح...
الله اکبر الله اکبر...

اذان صبح، با چاشنی صدای گریه ی نوزاد تازه هبوط کرده!
چه سمفونیِ زیبایی!!

16 سال پیش بود که دفتر سرنوشتم را از خدا تحویل گرفتم. دفتری مهر و موم شده ...
گفت: بازش کن.

با اکراه بازش کردم. سفید بود! با تعجب نگاهش کردم.
گفت: "سرنوشتت را خودت نقاشی کن. فقط حواست باشد که تابلوی نقاشی ات آخر کار خریدار داشته باشد."

لبخند زدم؛ لبخند زد.
گفت: تولدت مبارک، دخترک!

و امروز من شمع 15 را فوت کردم و قدم به دنیای شانزده ساله ها گذاشتم...!




...................................

+ امشب تولد منه!

+
اینو الف/ علف/ رون/ نیکلاس/ مینروا/ بیل/ فاوکس/ دارن یا هر چی دیگه (!) داد. آهنگ از این خز تر فک کنم پیدا نکرده!! اینو هم داشته باشید حالا. دست گلش هم درد نکنه! :دی




مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، هندزفری، داستان نامه،
می دانی فلانی؟
خسته شده ام از این همه تنهایی.
از این همه سختی که مجبورم به تنهایی بارشان را به دوش بکشم.
از تنهایی در جمع بیزارم!

حال مترسکی را دارم که کلاغ ها نوکش می زنند و او فقط می گوید: ایراد ندارد؛ هر چه می خواهید نوکم بزنید! فقط تنهایم نگذارید...!
با این وجود مترسک باز هم تنهاست.

کلاغ ها زیادند اما آن زاغی که باید باشد بینشان نیست.
آن زاغی که تا نیاید، تا نباشد، هیچ چیز درست نمی شود!
نبودنِ اوست که مترسک خسته را دلگیر می کند!

مترسک دلخوش است به جملات زیبایی که می گویند؛
مانند اینکه تنهایی زیبا ترین حس دنیاست، زیرا اگر قشنگ نبود، خدا هم تنها نبود.

اما آنهایی که این حرف را می زنند نمی دانند که خدا، خداست! با من و توی خاکی فرق دارد! بالاخره او خداست دیگر!

مترسک قصه ام عاشق است!
عاشق زاغکی که هر از چند گاهی به او سر می زند؛ و نمی دانی که لحظه شماری کردن برای دیدن زاغ چه رنجی دارد...

مترسک تمام شبانه روز نشسته آنجا، در میان مزرعه، تا شاید روزی زاغ بیاید و دانه ای بخورد و نوکی بزند و برود.
نوک دیگر کلاغ ها بسیار دردناک است،
اما نوک زاغ... فرق دارد!
شیرین است!

زاغ تجلی آرزو های مترسک است. به همین خاطر است که مترسک زاغ را از دیگران بیشتر دوست دارد .زاغ های دیگری هم هستند، اما... آنکه باید باشند، نیستند!

زاغ آنقدر سرگرم بازی با دیگر زاغ هاست که مترسک را فراموش کرده است.
با این حال،
مترسک هم چنان منتظر است!

آواز عشق مترسک به زاغ همه جا پیچیده است.
تمام کلاغ ها او را مسخره می کنند.
می گویند: مترسک را چه به زاغ؟!

اما نمی دانند،
آرزوی مترسک اینست که مانند زاغ، دو بال داشته باشد تا بتواند به هر جایی که می خواهد برود.
اما وقتی جایی برای رفتن نیست، همین یک پا هم اضافی است!






مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، دوست، دلتنگی جات، کلافگی نویسی،
دیروز بود که از کنار عزارئیل عزیز با سرعت رد شدیم و گفتیم: میگ میگ!
اونم حواسش نبود فکر کنم، وگرنه...

جریان از این قرار است که:
دیروز، تولد یکی از بچه ها که بگم خدا چی کارش نکنه بود و به همین خاطر شکلات آورده بود مدرسه. از این شکلاتا که با طعمای مختلفه و من همیشه بادام زمینی رو بیشتر از بقیه دوس داشتم. مسلما طبق معمول همون طعم رو برداشتم. 3 تا هم برداشتم!

بعد یه نیم ساعتی دیدم خدای من! تمام بدنم به شدت شروع کرده به خارش. نشونه های حساسیت دارم. یه چند دقیقه بعد دیدم کلا نفسم بالا نمیاد! این شد که رفتم دفتر به یکی از معاونامون گفتم.

معاونمون گفت برو اتاق بهداشت تا بیام. ما هم رفتیم نشستیم اونجا. حالا تا اون معاونه بیاد، دبیر زیستمون منو گیر آورده داره توضیح میده چرا گلبول های سفید به مواد غذایی به عنوان عامل تهدید کننده نیگا می کنن و بهش حمله میکنن!

بعد یه چن دقیقه که دبیر زیسته واسه خودش رسما زر زد، معاونه فشارسنج به دست وارد میشه. در بین مشاورمون هم به عنوان مادر عروس وارد صحنه میشه میگه: شاید معده به قلب فشار آورده!

معاونه منو میفرسته کلاس. میگه برو سر کلاس یه ساعت دیگه بیا اگه حالت بد شده بود زنگ میزنم اورژانس. ولی دبیرمون نمیذاره من بشینم سر کلاس. پرتم میکنه بیرون رسما! میگه: برو بگو زنگ بزنن اورژانس یا پدر-مادرت.

منم در این حین دارم خفه میشم اصن! خارش گلو، قرمزی صورت از کمبود اکسیژن، سردی بدن، راه تنفسم هم که داره میبنده کم کم.

نفس نفس زنان میرم به معاونه میگم. میگه بشین همینجا تا زنگ بزنم. آمبولانسم که قربونش برم 20 دقیقه طولش داد تا اومد!

حالا در این اثنا، تا 115 بیاد، دوباره مشاورمون در نقش مادر عروس ظاهر میشه و میگه: خیلی قشنگ استرس داری! این جور صحنه ها خوراک خودمه! شنبه بیا پیشم میخوام ازت فیلم بگیرم.  من: (افکارم در اون لحظه: واسا تا بیام! اصن جایی نریا! اومدم! هرهرهر! شنبه که کلا مدرسه نیستیم اصن! منــگل!)

خو حالا بشنوید از اون طرف ماجرا:
بعد از اینکه آمبولانس اومد و رفت، از یکی از دوستام شنیدم خانومِ مدیر و یکی از معاون های پرورشی رفتن تو حیاط عکس گرفتن از آمبولانس! واسه چی؟ واسه اینکه واسه سال بعد باید برای اینکه جزء مدارس مروج سلامتن 5 تا ستاره بگیرن! ینـی احترام به دانش آموز کجا رفته؟! هان؟ با کی رفته؟!! با اجازه کی رفته!؟!؟ ()

با حال ترین قسمت ماجرا ولی شایعات بچه ها بودا!
دو تا از دوما از یکی از همکلاسی هام پرسیده بودن: این دختره، آنـدرو، که غش کرده تو کلاس شماس؟

ینـــــــی اصن یه وعضیِ اینجا هآ!
اصن دانش آموز بره بمیره به نظر اینا بهتره! حالا مهم نیس هر افتخاری هم آفریده باشه. فقط بمیره از شرش راحت شن ینــی!
.......................
پ.ن:
1. به این میگن مدرسه گل و بلبل!
2. فک کنم الان خیلیا ناراحت شدن از اینکه عزرائیل باهام روبوسی (!) نکرده. نه؟
3. عزرائیل جان! کاش منو از دست این اَبشار(ج مکسر بشر!) نجات میدادی.
4. غلط کردم عزرائیل جان!
5. بادوم زمینی هم باید به لیست قبلی اضافه کنم.
6. شکلات مذکور، این مدلی بود. از اون صورتیاش.








مضمون: دستباف، طنزک،
برچسب ها: من، مرگ، مدرسه، خاطره بافی،
الان فکر نکنید که با یه مطلب عشقولانه و از این خزعبلات رو به رو میشین. نه خیر!
منظورم کاملا 12 ماه سال ه.
......................


و اینک...
                      بهار تقدیم می کند :

  بهترین ماه سال ---->  اردیبهشت


اصنم بحث خود شیفتگی و اینا نیس!
واقعا اگه قرار بود دوباره متولد بشم و روز و ماهش هم دست خودم بود، همین ماه و همون روز رو انتخاب می کردم. همم، به احتمال 99.5 درصد! اون نیم درصد هم به طور 3 به 2 بین  دی و مرداد تقسیم میشه.
بگذریم از این حرفا!

در وصف اردیبهشت همین بس که مام زمین ه و در فارسی به معنای "مانند بهشت" ه (که حاکی از اینه که زمین در اردیبهشت مثل بهشت میشه).و با استناد به ویکی پدیا و چند تا سایت و وبلاگ در زمینه ی "
اشا وهیشتا" (یا اشه وهیشته و یا همان اردیبهشت خودمان):


" اردیبهشت و یا به تلفظ اوستایی آن "اشه وهیشته" از امشاسپندان و یا همان فرشتگان طراز اول اهورامزداست که فروزه‌های هفت‌گانهٔ خدا نیز دانسته شده‌اند. اردیبهشت در مزدیسنا و اساطیر و باورها وابسته به آن زیباترین امشاسپند است. او در برابر ناراستی در جهان قرار میگیرد و پیروان او را اشون میگویند. او نه تنها در این جهان حافظ نظم اخلاقی و طبیعی است و با آفریده‌های مخرب و ناهماهنگ اهریمن می‌ستیزد در دوزخ نیز نظم را نگاه می‌دارد و مراقب است که دیوان، دوزخیان را بیش از آنچه سزاوار آنند عذاب ندهند. او در اساطیر ایرانی هماورد ایندرا است که همان روح ارتداد است. در نبرد با ایندره ایزدانی چون مهر، سروش، نریوسنگ، او را یاری می‌دهند. "

" اردیبهشت یا ارته وهیشته یا اشه وهیشته، به معنی بهترین اشه یا برترین ارته (راستی)، زیباترین نماد از نظام جهانی قانون ایزدی و نظم اخلاقی در این جهان است.اردیبهشت که دومین امشاسپند محسوب می شود، یکی از امشاسپندان مذکر است. و کسانی که او را خشنود نکنند از بهشت محرومند. این امشاسپند نه تنها نظم در جهان را برقرار می سازد، بلکه نگران نظم دنیای مینوی و دوزخ نیز هست. نماینده جهانی او آتش است. "

" ماه دوم در کتیبه های هخامنشی "suravahara"  نامیده می شود، که همزمان اردیبهشت ماه است و در بابلی"Ayyaru" نامیده می شود. ارتباط نام فارسی باستان این ماه با واژه "Vahara" که نیای واژه "بهار" است، کاملاً روشن است. بخش اول آن می تواند هم به معنی "جشن و سور" باشد و هم به معنی "نیرومند". پس مفهوم نام این ماه هخامنشی می تواند "بهار کامل"، "اوج بهار" یا "بهار نیرومند" معنی دهد که خود حاکی از اوج گیری گرما و سرسبزی طبیعت است. "


حالا جالب اینجاس که آذر در کار اردیبهشت دخالت کرده و آتشی که متعلق به اون هست رو دزدیده! واقعا که!  باس روزی 4 بار خجالت بکشه به نظر من! :دی

خو دیه، فک کنم بسه تونه! چون اگه بخوام در اوصاف این ماه حرف بزنم، حرف برای گفتن (شما بخونید نوشتن!) زیاده.

واضح و مبرهن است که اگر تمام وبلاگ ها کاغذ باشند و تمام وبلاگ نویس ها، نویسنده؛ ذره ای از اوصاف و کمالات این ماه را نتوانستن نوشتن!
الکی و بیخودی نیس که! اردیبهشته!!


این ماه رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم ازش نهایت لذت رو ببرید!
و در این ماه بسیار به یاد ما باشید که آمدنش مصادف است با آمدن ما!
و بروید شکر های بسیار به جا آورید که اردیبهشت و ما آمدیم؛ وگرنه می ماندید با چار تا ماه خاکستری و سرد یا خیلی گرم و بیخود، یا ماه هایی که پر از برگای زرد و قرمزه که ریخته روی زمین و انواع جک و جونور بینشون پیدا میشه!


فعلا! :)




مضمون: چند سطری ها،
برچسب ها: من، خاطره بافی،


(صفحات: 27) ... 3 4 5 6 7 8 9 ...


می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy

نویسنده: صاد
زیر ذره بین
  • تمام نغزبین ها:
  • نغزبین های امروز:
  • نغزبین های دیروز:
  • نغزبین های این ماه:
  • نغزبین های اون ماه:
  • همه ی نوشته ها:
  • آخرین مطلب نوشته شده در: