تبلیغات
نغزنامه
نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته
در راستای اون خاطره ی قبلی، اومدم از دومین اتفاق چندش آور براتون بگم.

چند وخ پیش بود که رفته بودم خونه ی یکی از فک و فامیلا* به صرف خواب و اینا، که این اتفاق افتاد. جالب اینجاس که اونا اصن حشره پشره** ندارن؛ شانس ماس اصن!!

بعد از خوردن شام و اینا، خواستیم بخوابیم خیر سرمون. منم از اون دسته آدمایی ام که جای خوابم عوض شه خوابم نمیبره. با کلی کشمکش و اینا، آخرش خوابم برد.

بعد حس کردم یه چیزی از رو دستم رد شد. در حال فوش دادن بلند شدم که دیدم.. بــــــــلـــــــه! از رفقای آلمانیمون ـه! دلش تنگ شده بوده گویا. ما هم در پذیرایی ازش سنگ حموم گذاشتیم و با انواع دمپایی و ایضا جارو برقی ازش استقبال کردیم!

بد ترین قسمتش مدل خوابیدنم بود. من میگم شما تصور کنید:
کله فرو رفته در بالش، دهن مث دهن اسب آبی باز و.. دستم هم کنار دهنم بود!
...................


+ پروف بدو برو بگو ندوک بیاد. :دی گرچه مطمئنم تا چن ساعت دیگه سر و کله ش پیدا میشه، ولی صرفا محضِ احتیاط.
+ دخترک بی نام و نشان و دخترک بی نام و نشان ها اگه نمیدونن تیترِ آپ ینی چی، بگن مخاطب خاصشون براشون توضیح بده. من یکی حوصله توضیح ندارم!
+ گاهی لازمه
آدم خودشو بزنه به نفهمی!!
+ شرمنده اگه دست نوشتهه توی آپ قبلی بد خط بود. عجله داشتم.

+ میشه یکی به من بگه با این تابستون لعنتی چی کار کنم؟
+ قبلنا وقتی میرفتم جلو آینه با خودم می گفتم: این من نیستم. اما الان که میرم جلو آینه با خودم میگم: ایـــــن مــــــن نیــــــســتم!! این دختره کیه که شبیه پسراس؟
آررره، جو گیر شدم رفتم موهایی که 2 سال بلندشون کرده بودم رو بر باد دادم! آرایشگره هی میگفت: حیفت نمیاد این مو ها رو کوتاه میکنی، هی من ":دی" میزدم براش. بعد اومدم خونه دیدم حیفم میاد واقعا! :(( من غلط بکنم دیگه مو هام
و کوتاه کنم! :((


پ.ن:
* ملت رفته بودن مسافرت
** پشه + حشره ---> اشاره به اون تبلیغه.





مضمون: چند سطری ها، طنزک،
برچسب ها: خاطره بافی،
دنبالک ها: آپی چندش آور!،




مضمون: چند سطری ها،
برچسب ها: داستان نامه،
کسی ندیده است مرا این اطراف؟! گم شده ام. گم کرده ام خودم را!
خودم را خیلی وقت پیش این اطراف مشاهده کردم؛ اما فکر کنم دستانم را رها کردم، زیرا از آن رو به بعد ندیده ام خودم را. از قضا، آن روز دقیقا یک ماه پیش بود. جالب است، مگر نه؟!

یعنی "خودم" کجا می تواند رفته باشد؟ او که جایی را بلد نیست! نگرانش هستم. کسی آن را ندیده است؟ می شود دوربین های مدار بسته تان را هم نگاهی بیندازید بی زحمت؟ شاید بیابید مرا...

آخر آن روز حوصله اش سر رفته بود، قلبم را برداشت و بعد.. با هم گم شدند. من ماندم و یک منِ تهی... فکر می کنم به همین خاطر است که شانزده سالگی ام خراب است. به خاطر همین "منِ" گم شده.

می شود کمکم کنی بیابم او را؟ دلم شور می زند! نکند بلایی سرش آمده باشد؟ نکند...؟ نکند زبانم لال...
؟!

تا به حال هیچ وقت این همه مدت دور نبوده. می ترسم! با وضع امروزِ جامعه، می ترسم بلایی سرش آمده باشد. آخر تو نمی دانی وقتی "منِ" آدم ازش جدا می شود، چه حسی به آدم دست می دهد! حسش، شبیه به هیچ حسی در دنیا نیست. انگار که از ازل وجود نداشته ای. مثل اینست که هستی، ولی در واقع نیستی! تا نچشیده باشی، نمی فهمی چه می گویم. خدا نصیبتان کند!

دلم شور می زند!


+ اگر کسی او را یافت، خبرم کند؛ یا حداقل او را به صندوق پستی بیندازد.
+ بست نشستم تا زندگی بیاد و روش های جدیدِ به F**K رفتنم رو بهم اعلام کنه!
+  با احتیاط نزدیک شوید. خطر ریزش فحش!

+ در جستجوی هویت...
+ به یک اتفاق خوب جهت افتادن نیازمندیم!








مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، کلافگی نویسی،
باز هم ماندیم من و قصر خاکستری ام. علی و حوضش! باز هم تنها ماندیم؛ تنها واگذاشته شدیم، من و قصر خاکستری ام.

قصر من، جایی است همین نزدیکی. اتاقی است با دیوار هایی دلتنگ، دیوار هایی که هرگز در زندگیشان نور آفتاب به چهره ندیده اند. اتاقی است هفده متری با کتاب خانه ای به وسعت قلبم، که با یک میز و یک صندلی و یک تخت و دو کمد و یک تابلو فرش و یک تابلو خاتم و دو عکس تکمیل می شود.

قصر خاکستری من، از اول خاکستری نبود؛ خاکستری شد. ابتدا قصر آبی زیبایی بود. آبی به وسعت دریا، آبی به رنگ آسمان! نه، کمرنگ تر. آبیِ شفاف و زلال! صدای پرندگان را می توانستی بشنوی! اما.. کدر شد، چرک مرده شد، تیره شد و سر انجام.. مرد. فاتحه!

نمی دانم چرا، فقط مرد دیگر... مگر نمی گویند که مرگ حق است؟ جوانمرگ شد؛ قصر بیچاره! خدا به خانواده اش صبر دهد!

زنده کردنش مسیح می خواهد! همانطور که زنده کردن من. نداری نشانی اش را، ای دوست؟ نمیدانی در کدامین صحرا می توانم بیابم او را؟ باید بیاید و نی اش را بر لب بگذارد و بنوازد. بنوازد و بنوازد و بنوازد، تا روح من و قصرم از میان ارواح دیگر بشنوند صدایش را. شاید قصر مرده ی من و صاحبش از مرگ رهایی پیدا کردند.

قصر من طعنه به قصر زیبای خفته می زند! راستی، او هم شانزده ساله بود که مرد. نکند.. من، اویم؟ ذهنم تازه دارد روشن می شود! اما، ما که چرخ نخ ریسی نداریم! ممکن است مگر بدون چرخ نخ ریسی؟ اصلا، چگونه ممکن است همه ی این ها؟

تابستان... تنهایی... من... قصر خاکستری ام... ترکیب زیبایی است، نه؟
ترکیبی زیبا ولی مرده. زیبای مرده!

این قصر فقط مسیح را کم دارد. کسی هم سر راهش مسیح را صدا بزند لطفا؛ اینجا بره ای گم شده است!




..............................

+ عنوان آپ انتخاب شده از آهنگ "تو این روزای تعطیل"
+ شرمنده اگه هیچی نفهمیدید. اینها پرش های ذهنی نویسنده ی بیمارمون بود. شما به خودتون نگیرید!




مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، کلافگی نویسی، هندزفری،
چند صباحی است خود درگیری پیدا کرده ام. قبلا همیشه چیزی، حسی، همراه داشتم؛ اما آن را هم گم کرده ام! نمی دانم چه ام شده است. دیگر از هیچ چیز نمی ترسم. دیگر نگران هیچ چیز نیستم.صدایی در ذهنم می گوید: "بالا تر از سیاهی که رنگی نیست. هست؟" روی ری پیت هم گذاشته است لامصب!

شانزده سالگی اینگونه است؟ نمی خواهم آن را، پیشکش! چهار تا چهار سالگی به من بدهید لطفا! 
نمی دانم.. شاید هم شانزده سالگی من خراب است...

نمی دانم چه ام شده است. میخواهم شاد باشم این روز های اول شانزده سالگی ام را، می خواهم بچِِشم شانزده سالگی را، قدرتش را ندارم! می خواهم دیوار دفاعی بکشم دور خودم، خود شانزده ساله ام را بغل کنم، بنشانمش سه کنج دیوار و بهش بگویم: "غصه نخور شانزده ساله جان! درست می شود همه چیز. گریه ات را نبینم رفیق. من کنارتم!" اما... نمی توانم!

مرده است این دل لامصب انگار! هیچ حسی ندارد. نه غم، نه شادی، نه دلتنگی، نه یأس، نه عشق، نه امید، نه... نه هیچ حس دیگری.

قبلا هم اینگونه شده بودم، اما همیشه بر می گشت آن حس لعنتی. 
«هر روز که می رفت یک چیزیش اینجا ها بود؛ اینجا ها... اما امروز هیچ علامتی از او نیست. هیچی!*»

الآن مدت هاست که ازش خبری نیست.
+ اگر کسی آنرا یافت، خبرم کند. نگرانش هستم!



.................................


* جای خالی سلوچ، محمود دولت آبادی

+ آهنگای قدیمیِ بسیاری هست که دوستشون می داریم؛ اما نمیدونم چرا someone like you با همه شون متفاوته. بسی بسیار بیشتر از همه آهنگای قدیمی دوستش می دارم!

+ Andro was upgraded to version 7.6.1

+ someone like you






مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، کلافگی نویسی، هندزفری، محمود دولت آبادی،
این مهم نیست که هبوط آدم و حوا کی بود، مهم اینست که هبوط من شانزده سال پیش اتفاق افتاد.

هر چه اصرار کردم، گریه کردم و خودم را به در و دیوار بهشت کوبیدم که: "خدایا! مگر گناه من چیست؟ چرا مرا از بهشتت بیرون می اندازی؟ این حق من نیست؛ گناهی ندارم من! این انصاف نیست خدایا! زمین جای من نیست، همه ظلم است و فساد! چگونه دوام بیاورم آنجا؟" فایده نداشت.
فقط گفت: برو؛ این سرنوشت توست.

16 سال پیش، همین روز و همین موقع؛
اذان صبح...
الله اکبر الله اکبر...

اذان صبح، با چاشنی صدای گریه ی نوزاد تازه هبوط کرده!
چه سمفونیِ زیبایی!!

16 سال پیش بود که دفتر سرنوشتم را از خدا تحویل گرفتم. دفتری مهر و موم شده ...
گفت: بازش کن.

با اکراه بازش کردم. سفید بود! با تعجب نگاهش کردم.
گفت: "سرنوشتت را خودت نقاشی کن. فقط حواست باشد که تابلوی نقاشی ات آخر کار خریدار داشته باشد."

لبخند زدم؛ لبخند زد.
گفت: تولدت مبارک، دخترک!

و امروز من شمع 15 را فوت کردم و قدم به دنیای شانزده ساله ها گذاشتم...!




...................................

+ امشب تولد منه!

+
اینو الف/ علف/ رون/ نیکلاس/ مینروا/ بیل/ فاوکس/ دارن یا هر چی دیگه (!) داد. آهنگ از این خز تر فک کنم پیدا نکرده!! اینو هم داشته باشید حالا. دست گلش هم درد نکنه! :دی




مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، هندزفری، داستان نامه،


(صفحات: 27) ... 3 4 5 6 7 8 9 ...


می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy

نویسنده: صاد
زیر ذره بین
  • تمام نغزبین ها:
  • نغزبین های امروز:
  • نغزبین های دیروز:
  • نغزبین های این ماه:
  • نغزبین های اون ماه:
  • همه ی نوشته ها:
  • آخرین مطلب نوشته شده در: