تبلیغات
نغزنامه
نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته
کلافه ای و نمی دانی جه کنی...
کلافه ای و کسی را دور و برت نداری تا حمایتت کند؛
کلافه ای و چیزی هم نداری تا حالت را خوب کند،
پلی لیست 230 آهنگه ات هم خاصیتش را از دست داده حتی!

حوصله ی خودت را هم نداری.
بغض داری، اما.. محض رضای خدا یک قطره اشک هم در چشمانت نیست تا بیاید، تا ببارد...

دستت را به طرف قلم می بردی تا مگر این کلمات تو را بفهمند.
می نویسی...
برای چه کسی؟ نمی دانی!
فقط می نویسی؛
می نویسی تا شاید آرام شوی...

کتابی از کتابخانه ات بر می داری، مقدمه را رد می کنی و به صفحه اول می رسی، کلمه اول از سطر اول را می خوانی و کتاب را می بندی. کتاب را در بغل می گیری، می نشینی روی تختت، به دیوار تکیه می دهی و محو دیوار روبرو می شوی.

تصاویر محوی از ذهنت می گذرد؛
خاطرات، آرزو ها، خاطرات، تفکرات بچگانه ی گذشته، خاطرات، احساسات، خاطرات، خاطرات...
بی رحمانه حمله می کنند و تو تمام شجاعتت را از دست داده ای.
زانو می زنی، به گریه می افتی و التماس می کنی؛
و چقدر از اینگونه افراد در فیلم ها بدت می آمد!

کلافه ای و دست خودت هم نیست...
هیچ کس حواسش به تو نیست! همه دل مشغولی های خودشان را دارند!
دل مشغولی های بچگانه ی خودشان!
هر زمانی هم این را بهشان گوشزد می کنی که دیگر حالت از این دل مشغولی هایشان بهم می خورد، می خواهند به تو ثابت کنند که حق با آن هاست و  تو را کلافه تر می کنند.

کلافه ای و دلت یک جفت گوش می خواهد؛ به اضافه ی دیگر متعلقات...
یک جفت گوش، اما نه گوش مفت! گوشی که بخواهد بشنود.
یک جفت گوش شنونده،
شانه ای که بتوانی سرت را روی آن بگذاری و اشک هایی که تمام این مدت پشت سد چشمانت جمع شده بود سر ریز کند؛
یک جفت دست که در طول مدت گریه ات به تو اطمینان حضور بدهد،
دستانی که اشکانت را پاک کند، صورتت را بیاورد بالا؛
چشمانی که نگاهت کند و تو هم بی اختیار زل بزنی در آنها، و بعد بگوید: تو که گریه ای نبودی!
تو هم میان هق هق هایت بگویی: دیگه نمی تونم! بریدم دیگه!
صورتت را با دستانت بپوشانی و دوباره بی اختیار اشکانت روان شود؛
محکم در آغوشت بگیرد و  تو در آغوشش فرو روی و فارغ از زمان و مکان، تا آخرین قطره ی اشکی که داری، گریه کنی...

کلافه ای...
از دست خودت کلافه ای که جسارت و شهامت کافی نداری تا حرف هایت را بزنی؛
تا احساساتت را بیان کنی...
و تو اینقدر همه چیز را در خودت ریخته ای که دیگر لبریز از حرفی،
که مانند یک نارنجک، منتظر کشیدن ضامن نشسته ای تا با ترکش هایت دیگران را زخمی کنی، ناخواسته...

برای همین است که از دیگران کناره گیری می کنی؛
نمی خواهی باعث رنجش آنها شوی.
برای همین است که تنها می گردی،
برای همین است که از جمع دوری می کنی،
برای همین است که در مهمانی ها خودت را سرگرم گوشی ات می کنی یا هندزفری می گذاری در گوشت و بلند می شوی می روی اتاقی دیگر...

نمی خواهی خوشی شان را خراب کنی...
کاش می فهمیدند که چه رنجی می کشی! اما نمی فهمند...
نمی فهمند و تو را مغرور می دانند!

کلافه ای و قلم بدست...
قلم بدست قله های کلمات را فتح می کنی تا شاید این قلم و کاغذ تو را بفهمند!
کلافه ای و خسته... خسته از تمام کار های نا تمامی که داری...
کلافه ای و دلتنگ...
کلافه ای و از شدت کلافه بودن برایت مهم نیست که ساعت 3 نیمه شب است!


کلافه ای...
کلافه ای و آرزو می کنی ای کاش کسی تو را بفهمد...!








مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، کلافگی نویسی، هندزفری،
نمی دانی...
و تو نمی دانی چرا هر چه را می خواهی نمی شود...
زیرا تو آفریده شده ای تا ندانی!

می خواهی کسانی را که دوست داری از تمام بدی های جهان مصون بداری، نمی شود...
می خواهی خودت را وقفشان کنی، نمی شود!
می خواهی خودت را بهشان نزدیکتر کنی، بچسبی بهشان، خودت را سپر بلایشان کنی، نگذاری آب در دلشان تکان بخورد، دستشان را بگیری، در چشم هایشان زل بزنی و بگویی چقدر برایت مهم اند، بگویی چقدر دوستشان داری، اما... نمی شود!

هر چه که می کنی، بر عکس می شود!
هر چه که انجام می دهی، طور دیگری فهمیده می شود!
تو و هر چه که می کنی، نادیده می انگارند!

هر کاری می کنی خودت را نزدیک کنی، دور تر می شوند؛
دورتر و دورتر و دورتر...
«دور شدنی که به خاطر ثابت هابل همچنان هم ادامه دارد! و من و تو چه می دانیم که تخریب بزرگ چه زمانی رخ خواهد داد؟! و این همان هابل بود که دهانمان را سرویس کرد. مرتیکه خل و چل با آن ثابتش!*»

نمی دانی چه کنی؟
از فرط درماندگی مستأصل شده ای. پی هر سرابی می دوی!
خودت را به در و دیوار می کوبی. خسته می شوی؛ خسته و درمانده می نشینی یکجا، خودت را می زنی. می زنی و لعنت می کنی، می زنی و فحش می دهی.

نمی دانی چه کنی. هندزفری ات را در گوش می گذاری، ندا می آید:

** "You want what you can have"


بر می خیزی، به خودت می گویی:
*** "!It's impossible for me to fall again"


کفش هایت را می پوشی و راه می افتی؛ ذکر مصیبتت هم باشد:
**** !I can do anything I put my mind to

!I can do anything I put my mind to

***** ?!could you smell me


!I can do anything I put my mind to



!!here we go


..............................................................


* سه نفر + یک اشانتیون هیپوپتامسی(!) + تمامی آن دیگری ها !
**
Eminem - Superman
*** 
Rihanna - Warrior
****
Selena - Stars Dance
*****
Eminem - Insane


+ عنوان انتخاب شده از آهنگ Legacy




مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، او، کلافگی نویسی، هندزفری،
دنبالک ها: سه نفر + یک اشانتیون هیپوپتامسی(!) + تمامی آن دیگری ها!،
دلتنگ که باشی، هر چقدر هم که تلاش کنی فراموش نمی توانی بکنی لحظات خوش با او بودن را...

لحظه شماری می کنی برای دیدنش و اگر کسی مانع شود تا بتوانی او را ببینی، آنوقت است که فحش در مقام در و گهر از دهانت خارج شده و به زمین و زمان نسبت داده می شود!

دلتنگ که باشی، خیابان ها را می کاوی تا شاید او را بیابی،
دلتنگ که باشی، خیال می بافی که شاید در فلان مغازه، در فلان کتابفروشی، در فلان کوچه و خیابان او را ببینی.

دلتنگ که باشی، به هر جا که نگاه کنی نشانی از او می بینی،
هست و نیست...
«از آن رو هست، که نیست
پیدا نیست و حس می شود.» *

دلتنگ که باشی، می نشینی دیالوگ تمرین می کنی که اگر روزی، جایی، او را دیدی، چه بگویی...
می نشینی هر چه را از او داری هزاران بار دوره می کنی و می خوانی؛
تمام لحظات با هم بودنتان جلوی چشمانت است، با تمام جزئیات، آن هم فول اچ دی!

دلتنگ که باشی، کلی خاطره را ساخته ای تا فقط برای او تعریف کنی؛
بگویی که چگونه برگه ی امتحان فاینال زبان را پاره کرده ای و حال معلم بی شعورش را گرفتی...
به دبیر ریاضی تان که گفته "حتما می گیرم" گفتی "تستو یا حالمونو؟!" و او که رسما حالتان را گرفت...
بگویی که از دبیر جعرافیا پرسیدی "امتحان هم جزو بلایای طبیعی ـه؟" و نزدیک بوده از کلاس اخراج شوی به خاطر مزه پراندن!

تمام خاطراتی را تعریف کنی که برای ثابت کردن عوض نشدنت ساخته ای؛
ثابت کردن اینکه هنوز هم همان دختر تخس و پر شر و شور هستی،
همان که همیشه بوده ای،
با ابن تفاوت که این دختر تخس و پر رو، دلش تنگ است!

دلش تنگ است...
مغزش سالم است، اما دلش تنگ است!
همین!

آن کس که نباشد و نباشد که نباشد
در قلب به زنجیر ابد الدهر بماند . . . !
                                                                             

---> به زنجیر: آندرومدا :) 



+ could you smell me?! **

+ I'm a warrior ***

So believe me you... ****  

*****  NEVER!! I CAN"T REMEMBER TO FORGET YOU+

......................................................................

پ.ن.

* جالی خالی سلوچ، محمود دولت آبادی:

«عشق از آن رو هست که نیست، پیدا نیست و حس می شود.»

** Insane – EMINEM

*** Warrior – Rihanna

Not afraid – EMINEM ****

Can't remember to forget you – Shakira ft. Rihanna *****





مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، او، دلتنگی جات، کلافگی نویسی، هندزفری، محمود دولت آبادی،
یه من... یه تو...
- با من دوست میشی؟

یه من... بی تو...
- دیگه نمیخوام باهات دوست باشم. سوال هم نپرس.

یه من... یه...
یه...؟!
یه چی؟!
      یه "تو" که دیگه با "من" نمیشه "ما"

 «تو تویی و هیچ وقت ما نمی شوی»...

یه من... خالی...
یه تو... پر از...
پر از...؟!
***

- اینو می بینی؟ یه زمانی دوست اون بود؛ ولی دیگه نیست.
+ خفه شو.
# وا، چرا؟!
- خودشم نمیدونه!
+ خفه شو. خفه شو!
.........................


+ این.
+ تولدت مبارک!
+ بی تو به سر نمی شود!




مضمون: چند سطری ها،
برچسب ها: من، دوست، دلتنگی جات، کلافگی نویسی، هندزفری،
تمام روز، نگاه من

به چشم های زندگیم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می گریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پناه می آورند

 


کدام قله، کدام اوج؟

مگر تمامی این راه های پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه ی  تلاقی و پایان نمی رسند؟



به من چه دادید ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها؟

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟


ف.ف.





+    سقوط آزاد. . .
                   پرواز . . .
                         جیغ . . .
                               جیغ . . .
                                   خواب آرام . . .
                                               ابدی . . . !
                                                   بی نهایت . . . !




مضمون:
برچسب ها: مرگ، کلافگی نویسی، شعرخوانی، فروغ فرخزاد،
بلاگ آدم که بزرگتر شود، انگار خود آدم بزرگتر شده. بزرگتر و ساکت تر و عاقل تر. عاقلیتی وبلاگی... عاقلیتی که در مصاحبت با هیچ دوستی بدست نمی آید؛ فقط با بلاگ نویسی حاصل می شود و بس!

اصلا انگار بلاگ آدم تکه ای از بدنش است، که در روزی مانند روز تولد روز تولد صاحب بلاگ زاده می شود و تا آخر زندگی همراهی اش می کند و با او می میرد.

وقتی حرف هایت، دغدغه هایت را می نویسی می شود تکه از روحت، جسمت، خودت.. می شود آینه ی تمام نمای خودت... آینه ای که تا تهِ تهِ وجودت را نشان می دهد. نشان مردمانی که کنارت زندگی نمی کنند، که شاید حتی نمی شناسندت.

می شود شناسنامه ای که می توانی همه جا نشانش دهی و بگویی: این هویت من است! اگر می خواهی مرا بشناسی، از من چیزی نپرس. بلاگم همه چیز را می داند. از او بپرس!


و وقتی تولدش باشد، تولد توست.
امشب تولد بلاگ من است.
تولدش.. و تولدم مبارک!



+ چقدر تغییر کردیم، من و این بلاگ توی این یه سال!
+ یلداتون مبارک!




مضمون: دستباف،
برچسب ها: وبلاگ، خاطره بافی،


(صفحات: 27) 1 2 3 4 5 6 7 ...


می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy

نویسنده: صاد
زیر ذره بین
  • تمام نغزبین ها:
  • نغزبین های امروز:
  • نغزبین های دیروز:
  • نغزبین های این ماه:
  • نغزبین های اون ماه:
  • همه ی نوشته ها:
  • آخرین مطلب نوشته شده در: