نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته
یه من... یه تو...
- با من دوست میشی؟

یه من... بی تو...
- دیگه نمیخوام باهات دوست باشم. سوال هم نپرس.

یه من... یه...
یه...؟!
یه چی؟!
      یه "تو" که دیگه با "من" نمیشه "ما"

 «تو تویی و هیچ وقت ما نمی شوی»...

یه من... خالی...
یه تو... پر از...
پر از...؟!
***

- اینو می بینی؟ یه زمانی دوست اون بود؛ ولی دیگه نیست.
+ خفه شو.
# وا، چرا؟!
- خودشم نمیدونه!
+ خفه شو. خفه شو!
.........................


+ این.
+ تولدت مبارک!
+ بی تو به سر نمی شود!




مضمون: چند سطری ها،
برچسب ها: من، دوست، دلتنگی جات، کلافگی نویسی، هندزفری،
تمام روز، نگاه من

به چشم های زندگیم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می گریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پناه می آورند

 


کدام قله، کدام اوج؟

مگر تمامی این راه های پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه ی  تلاقی و پایان نمی رسند؟



به من چه دادید ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها؟

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟


ف.ف.





+    سقوط آزاد. . .
                   پرواز . . .
                         جیغ . . .
                               جیغ . . .
                                   خواب آرام . . .
                                               ابدی . . . !
                                                   بی نهایت . . . !




مضمون:
برچسب ها: مرگ، کلافگی نویسی، شعرخوانی، فروغ فرخزاد،
بلاگ آدم که بزرگتر شود، انگار خود آدم بزرگتر شده. بزرگتر و ساکت تر و عاقل تر. عاقلیتی وبلاگی... عاقلیتی که در مصاحبت با هیچ دوستی بدست نمی آید؛ فقط با بلاگ نویسی حاصل می شود و بس!

اصلا انگار بلاگ آدم تکه ای از بدنش است، که در روزی مانند روز تولد روز تولد صاحب بلاگ زاده می شود و تا آخر زندگی همراهی اش می کند و با او می میرد.

وقتی حرف هایت، دغدغه هایت را می نویسی می شود تکه از روحت، جسمت، خودت.. می شود آینه ی تمام نمای خودت... آینه ای که تا تهِ تهِ وجودت را نشان می دهد. نشان مردمانی که کنارت زندگی نمی کنند، که شاید حتی نمی شناسندت.

می شود شناسنامه ای که می توانی همه جا نشانش دهی و بگویی: این هویت من است! اگر می خواهی مرا بشناسی، از من چیزی نپرس. بلاگم همه چیز را می داند. از او بپرس!


و وقتی تولدش باشد، تولد توست.
امشب تولد بلاگ من است.
تولدش.. و تولدم مبارک!



+ چقدر تغییر کردیم، من و این بلاگ توی این یه سال!
+ یلداتون مبارک!




مضمون: دستباف،
برچسب ها: وبلاگ، خاطره بافی،
گاهی اوقات اینقدر سر در گمی که خودت هم نمی دانی روز هایت چگونه شب می شود؛
اینقدر کم حوصله ای که تمام کارهایت روی هم تلنبار شده،
و تو با خودت می گویی: بعدا انجام شان می دهم.
در جواب تمام آدم های دور و برت هم می گویی:
الان حوصله ندارم، بعدا!

تمام آدم های دور و برت از دستت فرار می کنند؛
تمام ـشان طلب کارند ازت و تو حتی نمیدانی که کی بدهکارشان شدی!
می خواهی یقه ی یکی ـشان را بگیری و بگویی: تو را به خدا بگو چرا اینگونه برخورد می کنی؟! من چه کارت کرده ام مگر؟!

می خواهی فریاد بزنی!
می خواهی گریه کنی،
خودت را به در و دیوار بکوبی،
مشت ها حواله ی خودت کنی.. اما نمی توانی.

مانده ای تنها و کسی هم نیست که حرف هایت را بفهمد.
مانده ای تنها و کاری هم از دستت بر نمی آید که برا خودت انجام دهی.
مانده ای تنها و حتی نمی توانی کاری کنی که فراموش کنی درد هایت را!
راه کار هایت برای اینگونه موارد رنگ باخته!

می نشینی یک گوشه و فکر می کنی.
به کارهای اشتباهی که کرده ای فکر می کنی.
فکر می کنی که چرا اینگونه شد؟
فکر می کنی که چرا هر چه را که دوست می داری از دست می دهی؟
فکر می کنی که چرا همه از تو فراری اند؟
فکر می کنی که خودت را چگونه در دلشان جا کنی؟ چگونه از دلشان در آوری؟
فکر می کنی و فکر می کنی و فکر می کنی...
فکر می کنی و به جایی نمی رسی!

بعدش؟!

بعدش می نشینی خیال می بافی.
خیال می بافی و خیال می بافی و خیال می بافی...
خیال می بافی و غرق می شوی در رویا هایت!
رویا های شیرینی که برای آینده داری،
رویا درباره ی کسانی که دوست ـشان داری...
دیالوگ تمرین می کنی که جایی حرف کم نیاوری حتی!
و وقتی نگاه می کنی،
می بینی ساعت هاست که جلوی آینه ایستاده ای و خیال می بافی!

و بحمدالله دیوار حاشا هم بلند است...!
می توانی دیوانه شدنت را به راحتی تکذیب کنی.. اما خودت هم یک جاهایی تهِ تهِ دلت می دانی که یک جای کار لنگ می زند.


+ خدایا! این ابر ها هوای شهر را گرفته تر کرده اند. یا اذن باریدن ـشان بده، و یا بگذار به راهشان ادامه دهند. دلم برای آسمان پر ستاره ات تنگ شده.






مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، او، دلتنگی جات، کلافگی نویسی،
+ من بودم و سکوت و غمِ جاودانه ای . . .


+
این فصل به زمستان نمی رسد . . .



+ این.
+ و این.







مضمون: چند سطری ها،
برچسب ها: کلافگی نویسی، شعرخوانی، هندزفری،
+ در حال فرار...

از کی؟ از چی؟
نمی دونم!

+ این.







مضمون: چند سطری ها،
برچسب ها: کلافگی نویسی، هندزفری،


(صفحات: 27) 1 2 3 4 5 6 7 ...


می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy

نویسنده: صاد
زیر ذره بین
  • تمام نغزبین ها:
  • نغزبین های امروز:
  • نغزبین های دیروز:
  • نغزبین های این ماه:
  • نغزبین های اون ماه:
  • همه ی نوشته ها:
  • آخرین مطلب نوشته شده در: