نغزنامه
زندگانی و یادداشت های یک شوریده ی خرد باخته
شانزده سالگی جان؛
می گویند عمر زود می گذرد، اما تو خیلی هم زود نگذشتی.
هر روزت برای من مانند صد سال می گذشت، صد سال تنهایی...

روز های خیلی خوبی با هم نداشتیم. گرچه خوشی هایی هم بود، خاطرات خوبی هم بود، اما.. دلتنگی هم بود، تنهایی هم بود؛ و تو که از روز اول سر ناسازگاری داشتی با من.

نمی دانم، شاید هم تقصیر من است. شاید من به تو بی توجهی کرده ام.  خودم هم قبول دارم، اما تو هم راه نیامدی دیگر!

هی غر می زدی به جان من و مرا کفری می کردی. بچگی می کردی و یکریز نق می زدی و من هم اعصابت را نداشتم. و می شد آنچه نباید می شد!

با من قهر می کردی و می رفتی یک گوشه، زانوی غم بغل می گرفتی و می زدی زیر گریه. من هم به تو بی محلی می کردم و درصدد بودم تو را با چهار تا چهار سالگی عوض کنم، که نشد.

تقصیر تو نیست که ما دچار سوء تفاهم شدیم با یکدیگر. تقصیر من هم نیست. تو شبیه من نبودی. من هم شبیه تو نبودم. گروه خونی مان از اول به یکدیگر نمی خورد! هیچ کداممان تقصیری نداشتیم و هر دو مقصر بودیم. هرگز سعی نکردیم یکدیگر را بفهمیم؛ این شد که دچار سوء تفاهم شدیم.

روز های خوبی هم داشتیم با هم. گاهی اوقات واقعا متعجب می شدم که این حرف هایی که می زنی را از کجا می آوری و تو هم چشمکی نثار من می کردی.

بعضی وقت ها واقعا از اینکه تو شانزده سالگی من هستی خوشحال بودم. اما سوء تفاهم است دیگر؛ شاخ و دم که ندارد! تو مرا نفهمیدی و من تو را. شرمنده اگر اذیتت کردم، ناراحتت کردم، نفهمیدمت. حلالم کن. من هم تو را به خاطر همه چیز بخشیدم. 

هر کجا رفتی از خاطرات خوبمان تعریف کن. هر کجا بروم از خاطرات خوبمان تعریف خواهم کرد. از تمام شیطنت ها و حاضر جوابی ها و ضد حال زدن ها به دیگران. تو هم از همین ها بگو.

دوستت داشتم.
دوستم داشته باش!






مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، خاطره بافی،
از روز ازل تو اشتباهی بودی.
اشتباهی شدی!
تو هیچوقت قرار نبود باشی؛
نذر های مادرت کار را خراب کرد!

تو هم قرار بود یکی از آنهایی باشی که نارس به دنیا می آیند؛
یکی از آنهایی که به دنیا نیامده، به زیر خاک می رود.
یکی از آن بی گناه هایی که زشتی های دنیا را ندیده، دنیا را ترک می کند...

اما تو شدی!
تو به خاطر نذر های مادرت به دنیا آمدی.
اشتباهی بودی اما... شدی!
به دنیا آمدی و هفده سال از بودن اشتباهی ات می گذرد.
هفده سال،
تنها و اشتباهی...




+ وقتی هیچکس تولدتو یادش نیست... :(
+ و تو امسال هم نیستی . . .




مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، مرگ، خاطره بافی،
تقریبا یک هفته مانده...
به تحویل سال،
به عوض شدن،
به بزرگ شدن،
به نو شدن...

یک هفته مانده که تمام بشود؛
گریه،
غصه،
غم،
درد...

یک هفته که تازه بشود؛
زمین،
سال،
فصل،
ماه،
آدم ها...

یک هفته مانده؛
یک هفته مانده که فراموش بشود،
که باید فراموش بشود همه ی خاطرات بد،
که  باید فراموش کرد همه چیز را،
جز عشق...
 
که باید فراموش شود همه چیز،
جز محبت،
وفاداری،
صداقت،
دوستی...

راستی، تو دلت را تکانده ای؟!


و چقدر خوبه که یکی به فکر آدم باشه، دوستش داشته باشه و زندگیش رو رنگی کنه...
+ عکس از خودم







مضمون: دستباف،
برچسب ها: دوستی،
کلافه ای و نمی دانی جه کنی...
کلافه ای و کسی را دور و برت نداری تا حمایتت کند؛
کلافه ای و چیزی هم نداری تا حالت را خوب کند،
پلی لیست 230 آهنگه ات هم خاصیتش را از دست داده حتی!

حوصله ی خودت را هم نداری.
بغض داری، اما.. محض رضای خدا یک قطره اشک هم در چشمانت نیست تا بیاید، تا ببارد...

دستت را به طرف قلم می بردی تا مگر این کلمات تو را بفهمند.
می نویسی...
برای چه کسی؟ نمی دانی!
فقط می نویسی؛
می نویسی تا شاید آرام شوی...

کتابی از کتابخانه ات بر می داری، مقدمه را رد می کنی و به صفحه اول می رسی، کلمه اول از سطر اول را می خوانی و کتاب را می بندی. کتاب را در بغل می گیری، می نشینی روی تختت، به دیوار تکیه می دهی و محو دیوار روبرو می شوی.

تصاویر محوی از ذهنت می گذرد؛
خاطرات، آرزو ها، خاطرات، تفکرات بچگانه ی گذشته، خاطرات، احساسات، خاطرات، خاطرات...
بی رحمانه حمله می کنند و تو تمام شجاعتت را از دست داده ای.
زانو می زنی، به گریه می افتی و التماس می کنی؛
و چقدر از اینگونه افراد در فیلم ها بدت می آمد!

کلافه ای و دست خودت هم نیست...
هیچ کس حواسش به تو نیست! همه دل مشغولی های خودشان را دارند!
دل مشغولی های بچگانه ی خودشان!
هر زمانی هم این را بهشان گوشزد می کنی که دیگر حالت از این دل مشغولی هایشان بهم می خورد، می خواهند به تو ثابت کنند که حق با آن هاست و  تو را کلافه تر می کنند.

کلافه ای و دلت یک جفت گوش می خواهد؛ به اضافه ی دیگر متعلقات...
یک جفت گوش، اما نه گوش مفت! گوشی که بخواهد بشنود.
یک جفت گوش شنونده،
شانه ای که بتوانی سرت را روی آن بگذاری و اشک هایی که تمام این مدت پشت سد چشمانت جمع شده بود سر ریز کند؛
یک جفت دست که در طول مدت گریه ات به تو اطمینان حضور بدهد،
دستانی که اشکانت را پاک کند، صورتت را بیاورد بالا؛
چشمانی که نگاهت کند و تو هم بی اختیار زل بزنی در آنها، و بعد بگوید: تو که گریه ای نبودی!
تو هم میان هق هق هایت بگویی: دیگه نمی تونم! بریدم دیگه!
صورتت را با دستانت بپوشانی و دوباره بی اختیار اشکانت روان شود؛
محکم در آغوشت بگیرد و  تو در آغوشش فرو روی و فارغ از زمان و مکان، تا آخرین قطره ی اشکی که داری، گریه کنی...

کلافه ای...
از دست خودت کلافه ای که جسارت و شهامت کافی نداری تا حرف هایت را بزنی؛
تا احساساتت را بیان کنی...
و تو اینقدر همه چیز را در خودت ریخته ای که دیگر لبریز از حرفی،
که مانند یک نارنجک، منتظر کشیدن ضامن نشسته ای تا با ترکش هایت دیگران را زخمی کنی، ناخواسته...

برای همین است که از دیگران کناره گیری می کنی؛
نمی خواهی باعث رنجش آنها شوی.
برای همین است که تنها می گردی،
برای همین است که از جمع دوری می کنی،
برای همین است که در مهمانی ها خودت را سرگرم گوشی ات می کنی یا هندزفری می گذاری در گوشت و بلند می شوی می روی اتاقی دیگر...

نمی خواهی خوشی شان را خراب کنی...
کاش می فهمیدند که چه رنجی می کشی! اما نمی فهمند...
نمی فهمند و تو را مغرور می دانند!

کلافه ای و قلم بدست...
قلم بدست قله های کلمات را فتح می کنی تا شاید این قلم و کاغذ تو را بفهمند!
کلافه ای و خسته... خسته از تمام کار های نا تمامی که داری...
کلافه ای و دلتنگ...
کلافه ای و از شدت کلافه بودن برایت مهم نیست که ساعت 3 نیمه شب است!


کلافه ای...
کلافه ای و آرزو می کنی ای کاش کسی تو را بفهمد...!








مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، کلافگی نویسی، هندزفری،
نمی دانی...
و تو نمی دانی چرا هر چه را می خواهی نمی شود...
زیرا تو آفریده شده ای تا ندانی!

می خواهی کسانی را که دوست داری از تمام بدی های جهان مصون بداری، نمی شود...
می خواهی خودت را وقفشان کنی، نمی شود!
می خواهی خودت را بهشان نزدیکتر کنی، بچسبی بهشان، خودت را سپر بلایشان کنی، نگذاری آب در دلشان تکان بخورد، دستشان را بگیری، در چشم هایشان زل بزنی و بگویی چقدر برایت مهم اند، بگویی چقدر دوستشان داری، اما... نمی شود!

هر چه که می کنی، بر عکس می شود!
هر چه که انجام می دهی، طور دیگری فهمیده می شود!
تو و هر چه که می کنی، نادیده می انگارند!

هر کاری می کنی خودت را نزدیک کنی، دور تر می شوند؛
دورتر و دورتر و دورتر...
«دور شدنی که به خاطر ثابت هابل همچنان هم ادامه دارد! و من و تو چه می دانیم که تخریب بزرگ چه زمانی رخ خواهد داد؟! و این همان هابل بود که دهانمان را سرویس کرد. مرتیکه خل و چل با آن ثابتش!*»

نمی دانی چه کنی؟
از فرط درماندگی مستأصل شده ای. پی هر سرابی می دوی!
خودت را به در و دیوار می کوبی. خسته می شوی؛ خسته و درمانده می نشینی یکجا، خودت را می زنی. می زنی و لعنت می کنی، می زنی و فحش می دهی.

نمی دانی چه کنی. هندزفری ات را در گوش می گذاری، ندا می آید:

** "You want what you can have"


بر می خیزی، به خودت می گویی:
*** "!It's impossible for me to fall again"


کفش هایت را می پوشی و راه می افتی؛ ذکر مصیبتت هم باشد:
**** !I can do anything I put my mind to

!I can do anything I put my mind to

***** ?!could you smell me


!I can do anything I put my mind to



!!here we go


..............................................................


* سه نفر + یک اشانتیون هیپوپتامسی(!) + تمامی آن دیگری ها !
**
Eminem - Superman
*** 
Rihanna - Warrior
****
Selena - Stars Dance
*****
Eminem - Insane


+ عنوان انتخاب شده از آهنگ Legacy




مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، او، کلافگی نویسی، هندزفری،
دنبالک ها: سه نفر + یک اشانتیون هیپوپتامسی(!) + تمامی آن دیگری ها!،
دلتنگ که باشی، هر چقدر هم که تلاش کنی فراموش نمی توانی بکنی لحظات خوش با او بودن را...

لحظه شماری می کنی برای دیدنش و اگر کسی مانع شود تا بتوانی او را ببینی، آنوقت است که فحش در مقام در و گهر از دهانت خارج شده و به زمین و زمان نسبت داده می شود!

دلتنگ که باشی، خیابان ها را می کاوی تا شاید او را بیابی،
دلتنگ که باشی، خیال می بافی که شاید در فلان مغازه، در فلان کتابفروشی، در فلان کوچه و خیابان او را ببینی.

دلتنگ که باشی، به هر جا که نگاه کنی نشانی از او می بینی،
هست و نیست...
«از آن رو هست، که نیست
پیدا نیست و حس می شود.» *

دلتنگ که باشی، می نشینی دیالوگ تمرین می کنی که اگر روزی، جایی، او را دیدی، چه بگویی...
می نشینی هر چه را از او داری هزاران بار دوره می کنی و می خوانی؛
تمام لحظات با هم بودنتان جلوی چشمانت است، با تمام جزئیات، آن هم فول اچ دی!

دلتنگ که باشی، کلی خاطره را ساخته ای تا فقط برای او تعریف کنی؛
بگویی که چگونه برگه ی امتحان فاینال زبان را پاره کرده ای و حال معلم بی شعورش را گرفتی...
به دبیر ریاضی تان که گفته "حتما می گیرم" گفتی "تستو یا حالمونو؟!" و او که رسما حالتان را گرفت...
بگویی که از دبیر جعرافیا پرسیدی "امتحان هم جزو بلایای طبیعی ـه؟" و نزدیک بوده از کلاس اخراج شوی به خاطر مزه پراندن!

تمام خاطراتی را تعریف کنی که برای ثابت کردن عوض نشدنت ساخته ای؛
ثابت کردن اینکه هنوز هم همان دختر تخس و پر شر و شور هستی،
همان که همیشه بوده ای،
با ابن تفاوت که این دختر تخس و پر رو، دلش تنگ است!

دلش تنگ است...
مغزش سالم است، اما دلش تنگ است!
همین!

آن کس که نباشد و نباشد که نباشد
در قلب به زنجیر ابد الدهر بماند . . . !
                                                                             

---> به زنجیر: آندرومدا :) 



+ could you smell me?! **

+ I'm a warrior ***

So believe me you... ****  

*****  NEVER!! I CAN"T REMEMBER TO FORGET YOU+

......................................................................

پ.ن.

* جالی خالی سلوچ، محمود دولت آبادی:

«عشق از آن رو هست که نیست، پیدا نیست و حس می شود.»

** Insane – EMINEM

*** Warrior – Rihanna

Not afraid – EMINEM ****

Can't remember to forget you – Shakira ft. Rihanna *****





مضمون: دستباف،
برچسب ها: من، او، دلتنگی جات، کلافگی نویسی، هندزفری، محمود دولت آبادی،


(صفحات: 27) 1 2 3 4 5 6 7 ...


می نویسم تا فراموش نکنم،
تا فراموش نشوم، از خاطر خودم و دیگران..

+درباره ی صاد:
پنج تار است در عود متحد با هم
صاد و زیر و لسان و مثلث و بم...

من صادم، سنگ زیرین آسیا!
از همان جا که بزرگتر شدم، صادم؛
از آن جا که شدم سنگ زیرین آسیا.

قبل ترش "آندرو" بودم،
هنوز هم هستم!
هر کجا که سرکشی و اعتراض می کنم یعنی هنوز
آندرویی در وجودم هست.

آندروی درونم را می بینید
هر کجا که زیاده خواهی های دیگران را بر نمی تابم،
هر کجا که "زبان سرخ می دهد بر باد..."

آن من ساکت و بی آزار و رصدگر اما که می بینید "صاد" است،
روی دیگر من؛
آن رویی که همه را دعوت به صلح می کند
و تحمل جنگ و خون ریزی و اشک را ندارد.


این جا "صاد/آندرو" گونه های من را می خوانید.
"من" و "نغزنامه" را هر آن گونه که می خواهید
تفسیر کنید.
بدون شرح...


پ.ن: کامنت ها را می بندم که فکر نکنید موظف هستید برایم نظر بگذارید، کاری اگر داشتید اما می توانید پیام بدهید.. همیشه کسی هست...
ارسال پیام:
https://goo.gl/AX1MQy

نویسنده: صاد
زیر ذره بین
  • تمام نغزبین ها:
  • نغزبین های امروز:
  • نغزبین های دیروز:
  • نغزبین های این ماه:
  • نغزبین های اون ماه:
  • همه ی نوشته ها:
  • آخرین مطلب نوشته شده در: